حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
درد یعنی بزنی دست به انکار خودت

درد یعنی بزنی دست به انکار خودت

درد یعنی بزنی دست به انکار خودت
عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت

به خدا درد کمی نیست که با پای خودت
بدنت را بکشانی به سر دار خودت 

کاروان رد بشود، قصه به آخر برسد
بشوی گوشه ای از چاه خریدار خودت

درد یعنی لحظاتی به دلت پشت کنی
بشوی شاعر و یک عمر بدهکار خودت

درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد
بگذاری برود! آه... به اصرار خودت!

بگذاری برود در پی خوشبختی خود
و تو لذت ببری از غم و آزار خودت

درد یعنی بروی، دردسرش کم بشود
بشوی عابر آواره ی افکار خودت

اینکه سهم تو نشد درد کمی نیست ولی
درد یعنی بزنی دست به انکار خودت

"علی صفری"

۲۳ بهمن ۹۵ ، ۰۶:۰۰ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
مواظب قلب آدما باشیم!

مواظب قلب آدما باشیم!

تا حالا شده یه گلدون خیلی خیلی خوشگل توو گل فروشی ببینید و بی دلیل ازش خوشتون بیاد. ناخود آگاه برید تو مغازه و با اون گلدون بیایید بیرون؟
روز اول یه حس خیلی خوب دارید. همش به گل های خوشگل اون گلدون فکر میکنید و اینکه چه فکر خوبی کردید.
یه کم که میگذره گلهاش پلاسیده میشه!
شمام کم کم یادتون میره بهش آب بدید و بهش توجه کنید یا بذاریدش جلوی آفتاب و ...
این کار باعث میشه اون گل هر روز ضعیف و ضعیف تر بشه. تا جایی که شما دیگه دوستش نداشته باشید. دیگه قیدشو بزنید و حتی دیگه بهش آب هم ندید!
یه روز که اتفاقی از کنارش رد میشید، میبینید گیاه زیبای شاداب دوست داشتنیتون، کمرش شکسته و شمام اونو میندازید توو سطل آشغال که با دیدنش عذاب وجدان نگیرید!
حالا رابطه های امروزی هم حکایت همین گلدونه.
یه نفر رو میاریم تو زندگیمون. اولش خوشحالیم. بعدش بهش بی توجهی میکنیم بهش اهمیت نمیدیم. دیگه مثل روز اول قدرشو نمیدونیم و اون تغییر میکنه و ما واسه موندنش نمیجنگیم!
پاش وانمی ایستیم و خوب اونم مسلما کمرش میشکنه!
ما هم واسه اینکه عذاب وجدان نگیریم از دیدن اون آدم با همون حال و اوضاع، رهاش میکنیم بین یه عالمه آدمای جور واجور...
اون آدم بعد شما زنده میمونه ولی [دیگه زندگی نمیکنه] ....


"مینا نسیمى"

۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۰۰ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
حصار آسمان
جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
دلتنگ توام جانا و میدانم که میدانی ...

دلتنگ توام جانا و میدانم که میدانی ...

اصل دلتنگی می دونی چیه؟
وسط بیخیالی ها
وسط خنده و شوخی ها یهو یاد یک نفر بیفتی
یک نفر که حال بدت رو بی قید و شرط خوب می کرد
همون که اگه واسه آدم و عالم فیلم بازی می کردی جلوی اون خود خودت بودی
دلتنگی که می تونه بزنه تو برجکت می تونه بادت رو خالی کنه
بدترش می دونی کجاس؟
نیست!
دیگه نداریش
نمی تونی دلت رو برداری بری پیشش،
نمی تونی خودت رو بدی دستش و بگی خرابم
حالم بده واسه خاطر نبودنت
خوبش کن...
دلتنگی،
پا میذاره رو گلوت، انگشت میکنه تو چشمت
الکی مقاومت نکن!
دلتنگی برای کسی که با اون سرپا بودی از پا درت میاره
دلتنگی بده
وقتی باعث و بانیش نباشه بدتره...!

۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۰۰ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۱۱ ب.ظ حصار آسمان
آی آدم ها، رویتان سفید!

آی آدم ها، رویتان سفید!

تا دیر نشده باید بروم
باید خودم را با تمام خوبی ها و بدیهایم، داشته ها و نداشته هایم
بردارم و از اینجا ببرم
ببرم جایی که یک نفر را پیدا کنم
تا دیر نشده!
کسی که مرا با تمام آن داشته ها و نداشته هایم بخواهد
کسی که مرا دوست داشته باشد، نه برای اسمم، نه برای رسمم!
برای خودِ خودِ خودم!
مرا با آنچه که هستم یا نیستم بپذیرد
به طرزی که عشق را در دستانش
و محبت را در چشمانش دریابم
آنقدر که اطمینان کنم و خودم را، دلم را، عشقم را
در دستانش بگذارم و تنم را، در آغوشش رها سازم
و سر بی سامانم را بر روی شانه های مهربانش بگذارم
و آرام بمیرم...!
بمیرم تا نبینم سرد شدنش را
بمیرم تا نبینم دل کندنش را، بی وفایی اش را، رفتنش را
بمیرم تا نشنوم آوای عشقش به دیگری را!
بمیرم تا نبینم مرگ هزار باره ام پس از رفتنش را...
باید پیدایش کنم، تا دیر نشده...
میروم جایی دور، دور تر از دور!
تا شاید بازیابم اندکی از وجود خودم را
وجودی که با محبت و بی محابا در دستان شما قرار دادم
و حال باید تکه تکه اش را از این طرف و آن طرف جمع کنم...
و چه بسا در میان زباله ها!
آی آدمها، رویتان سفید!

۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۱۱ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۴۱ ب.ظ حصار آسمان
تا ابد تنهاترینم ...

تا ابد تنهاترینم ...

روزی که به تو رو کردم
برای اینکه فقط تو را ببینم،
به تمام دنیا پشت کردم!
حال که تو رفته ای
و تمام دنیا همچنان به من پشت کرده؛
مفهوم زجر آور تنهایی را بیشتر میچشم...
آهای بامرام!
من به همه دنیا پشت کردم تا تو رو به رویم باشی!
نه اینکه تو نیز به آنان بپیوندی...!
حال به تقاص این جنون، به پاس این عشق، تا ابد تنهاترینم...

  • بعدا نوشت: مشکل من با عشق نیست
    مشکل اینجاست که دنیا پر از عاشق نماهایی است که شهوتشان عاشقشان کرده
    و کمربند بر شلوارشان سنگینی میکند!
  • خود نوشت: امان از روزی که عشق ما رو به دادگاه بکشه و ادعای حیثیت کنه!
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۴۱ ۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۰۴ ق.ظ حصار آسمان
عشق شد ساده ترین شکل فروپاشی ها

عشق شد ساده ترین شکل فروپاشی ها

بدنت بکرترین سوژه نقاشی ها
و لبت منبع الهام غزل پاشی ها

با نگاهت همه زندگی ام بر هم ریخت
عشق شد ساده ترین شکل فروپاشی ها

چشم تو هر طرف افتاد فقط کشته گرفت
مثل چاقو که بیفتد به کف ناشی ها

ماهی قرمزم و دلخوشی ام این شده که
عکس ماه تو بیفتد به تن کاشی ها

بنشین چای بریزم که کمی مست شویم
دلخوشم کرده همین پیش تو عیاشی ها

آرزویم فقط این است بگویم سر صبح
عصر هم منتظر آمدنم باشی ها!


"علی صفری"

۲۲ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۰۴ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
شرمنده بابت تاخیر

شرمنده بابت تاخیر

سلام خدمت تمام همراهان و دوستان گرامی. اول از همه باید بگم که هفته های اینجا یکی دو ماه بلکه هم بیشتر طول میکشه! پس در واقع من هیچ تاخیری نداشتم! بلی ^-^

از اینجا فاصله گرفتم به یه دلایلی. اول اینکه امتحان داشتم و وقت براشون نداشتم و هیچی هم نخونده بودم! باید از اینجا فاصله میگرفتم. دوم اینکه خواستم کمی از اینترنت فاصله بگیرم تا با حال بدی که فقط خدا ازش خبر داره، کمی مقابله کنم. سوم اینکه این اواخر اینترنت خیلی قطع و وصلی داره! اصلا نشد ده دقیقه نتم وصل باشه، تا اومدم یه چیزی بنویسم یا جواب کامنتی رو بدم، فورا قطع شد! زنگ هم میزنی، میگن مشکل از خودته!! آخه خیر سرم یه کارشناس آی تی هستم! میشه ندونم مشکل از منه یا از اونا؟! منم دیگه حوصله نداشتم توی اون وضعیت بیام اینجا! و دلیل آخر هم اینکه توی دو هفته گذشته، دو نفر از اقوام نزدیکمون به رحمت خدا رفتن! خدا روحشون رو شاد کنه. تا همین چند روز پیش، درگیر کار و بارشون بودیم و وقت کافی نبود ... 

میتونم بگم که در زمینه عشق به تعادل سیدم! نه دیگه از اومدن کسی ذوق میکنم و نه از رفتن کسی ناراحت میشم! تازگیا هم پی بردم که برای پیش بردن اهدافم فقط به دو نفر نیاز دارم. یکیش خدای عزیزتر ز جانم. اون یکی هم خودم! پس دیگه نیازی ندارم دل به کسی ببندم! و من موندم چرا اینهمه مدت خواستم دل ببندم؟! چرا خواستم کسی دوستم داشته باشه؟! وقتی کسی نمیخوادت، یعنی خوب نیستی دیگه! پس سعی میکنم لااقل در نظر خدا بنده خوبی باشم که اگر اون منو بپذیره، دیگه از رد شدنم توسط این آدمای نامرد، هراسی ندارم! فقط دلخوش به اینم که خدا داره همه چیزو میبینه! دلخوش به اینم که مرامم بهم اجازه نداده غیر از دعا در حق معشوق، کاری بکنم. دلخوش به اینم که خدا تمام دعاهامو شنیده و به وقتش به تمام دعاهام جواب میده ...

خواستم کسی رو جای جانان قلبم بزارم. یا لااقل اونو بندازم دور! اما نتونستم کسی رو جای عزیزِ جانم بزارم! اولش گویا راحت بود. اما بعدش دیدم هیچی به هیچی نمیخوره. درسته اونی که تمام وسعت قلبمو گرفته، رفته! اما از اینکه حداقل واسه چند روز سعی کردم یکی رو جاش بزارم، احساس شرم میکنم! احساس بی ریشگی! وفاداری در این حالت معنا نداره اما واسه من خیلی معنا داره. مهم نیست اون میبینه وفامو یا نه و اصلا براش ارزشی داره یا نه! مهم وجدان، شرافت، انسانیت، صداقت و وفاست که نباید فراموش بشن. مدتهاست دعاهام براش پر سوز تر شده و این یعنی بیشتر از قبل دوستش دارم... چیکار کنم؟ نمیشه دیگه! شاید خدا اصلا خواسته تا ابد تنها باشم! فقط چند روز خواستم بدون عشقش زندگی کنم! از این خواستن، توبه! از وقتی دوباره بهش برگشتم، انگار زندگی به من برگشت. هنوز یه روز بدون جانم زندگی نکردم... هوز نشده یه روز از خواب بلند بشم و فورا نیاد توی فکرم...

اگر عزیز دل بنده خواست باشه، خب باشه، جاش هنوزم محفوظه و تا ابد محفوظ خواهد بود... اگرم نخواست که خدا کنه هر جا هست به سلامت باشه... همین... گله ای هم نیست... میخوام بدونه هنوزم دوستش دارم اما ازش خیلی گله ها دارم...!

چند کلمه با عزیز عزیز تر ز جان:
نمیدونم این نوشته ها رو میخونی یا نه. شاید بهتره بگم، بعیده نخونی! میخونی... میخوام بدونی، اینجا وسط این قلب خسته، جای توئه! فقط تو! باور کن اگر نیای، تا ابد خالی میمونه! روزگارم بهتر شده، چون دارم با عشق تو زندگی میکنم... چه راست گفت شاعر: [ آرزوی وصل از بیم جدایی بهتر است] وقتی معلوم نیست تا کی زنده ام و وقتی زندگی دنیا سرگرمی و فریبی بیشتر نیست، دلیلی نداره این غم ها رو جدی بگیرم و اجازه بدم زشتی های این دنیا روی قلبم تاثیر بزارن!

یه قلب پر از محبت دارم، تقدیم به تو، میخوایش یا نه، مهم نیست. مهم اینه که توی آزمون محبت قبول بشم! حاضر نیستم ازت دست بکشم! مطمئن باش [مطمئن باش [مطمئن باش [مطمئن باش]]] میتونستم بارها و بارها جای تو رو به دیگری بدم! اما چیزی که منو از این کار منع کرد، خیلی فراتر از منطق و عقل بشره! بهش میگن پایبندی، بهش میگن وفا! ربطی هم به مرام آدما نداره! چرا که این کار، احترام به عشقه... پس به این قلب احترام بزار و هیچوقت تنهایی من رو پای بی کس بودنم نزار! نگو که دیگری میتونه جامو بگیره، نگو عادت میکنی، نگو کم کم سرد میشی... اگه این عشق توی دست یه آدم بود، این امکان وجود داشت! اما این عشقو به دستای خدا سپردم و خدا بهترین محافظت کنندگانه و میدونم از چیزی که بهش سپرده بشه، خوب حمایت میکنه... امیدم به خدا برگشته و تمام توانمو به کار میبندم تا بالاخره سوز دلم کارگر بشه و باورامو دوباره بسازه ...

باز مثل همیشه حافظ جوابمو داد. من همونم. یه عاشق سمج و یه دیوانه واقعی... و خودتم میدونی که دیوونه ها به دوستاشون نیاز دارن ...!

گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم، اَلحُکمُ لِلّه

آیین تقوا ما نیز دانیم
لیکن چه چاره، با بخت گمراه؟

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم
یا جام باده یا قصه کوتاه

من رند و عاشق در موسم گل
آن گاه توبه؟ استغفرالله!

مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا، آه از دلت، آه

الَصَبرُ مُرٌّ وَ العُمرُ فانی
یَا لَیتَ شعری حَتَّامَ اَلقاه

حافظ چه نالی، گر وصل خواهی؟
خون بایدت خورد در گاه و بی‌گاه

۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۰۰ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
آدمِ عاشق فقط یکبار می رود

آدمِ عاشق فقط یکبار می رود

هزار بار گولش میزنی
کارِ ساده ای ست
آدمِ عاشق به هر سازی می رقصد
هر قصه ای را باور می کند
هر خطایی را می بخشد
آدمِ عاشق
استادِ صبر و سکوت می شود

تو خیال می کنی زرنگی!
اما نمی دانی
آدمِ عاشق، می داند و می ماند

تو خیالت راحت است
اما نمی بینی
عشق را که هر روز رنگ پریده تر می شود
صبر را که هر روز کمتر می شود
تو سرت شلوغ است
و نمی فهمی
کسی آرام از کنارِ بی تفاوتی ات رد می شود
می ایستد
خم می شود
رویِ ماهت را می بوسد
و می‌رود!!!

با خودت می گویی چه نسیم خوشی!
چشم هایت را می بندی تا باز هم بوزد
اما نمی دانی
آدمِ عاشق
فقط یکبار می رود
و برای همیشه می رود ...

#پریسا_زابلی_پور

۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۰۰ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
مصیبت در لحظات اول کشنده نیست!

مصیبت در لحظات اول کشنده نیست!

مصیبت در لحظات اول کشنده نیست!
ضربه آنچنان شدید است که نمی‌توانی درست درک کنی چه بر تو گذشته است.
اما زمان!
زمان که می‌گذرد تازه می‌فهمی که بر سرت چه آمده است.
زخم به جای التیام گسترش می‌یابد
و همه روح و قلبت را در تسخیر خود می‌گیرد ...

#جرج_اورول
"از کتاب : روزهای برمه"

۲۱ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۰۰ ۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
عزتمان را قربانی نکنیم

عزتمان را قربانی نکنیم

بند ناف را بریدند و گریستیم از ترس جدایی، اما رازش را نفهمیدیم.
به مادر دل بستیم و روز اول مدرسه گریستیم و رازش را نفهمیدیم.
به پدر دل بستیم و وقتی به آسمان رفت، گریستیم و باز نفهمیدیم.
به کیف صورتی گلدار، به دوچرخه آبی شبرنگ، به ...
بارها دل بستیم و از دست دادیم و شکستیم و باز نفهمیدیم.
چقدر این درس تنهایی تکرار شد و ما رفوزه شدیم.
این بند ناف را روز اول بریده بودند ولی ما هر روز به پای کسی یا چیزی گره زدیم تا زنده بمانیم و نفهمیدیم ...
افسوس نفهمیدیم که قرارست روی پای خود بایستیم؛
نفس از کسی قرض نگیریم؛
قرار از کسی طلب نکنیم؛
عشق بورزیم اما در بند عشق کسی نباشیم؛
دوست بداریم اما منتظر دوست داشته شدن نباشیم؛
به خودمان نور بنوشانیم و شور هدیه کنیم؛
دربند نباشیم، رها باشیم و برقصیم و آواز عشق سر دهیم؛
عزت انسان بودنمان را به پای کرشمه کسی قربانی نکنیم...

۲۱ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۰۰ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان