حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۵۷ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
جستجویم کن مرا ای همنفس ...

جستجویم کن مرا ای همنفس ...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۰ ۱۰ نظر
حصار آسمان
سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
به یغما رفت آن ایمان...، خداحافظ

به یغما رفت آن ایمان...، خداحافظ

لیلا، منیژه، ویس، عذراجان! خداحافظ
دار و ندار آکل ای مرجان! خداحافظ

یک روز این دلدادگیها باورم بودند
اما به یغما رفت آن ایمان...، خداحافظ

من می روم، باشد! برو خوش باش بعد از من
با گرگ پیرت دختر چوپان، خداحافظ

من می روم اما پس از من خوش نخواهی دید
جوری که بعد از لطفعلی کرمان...! خداحافظ

عشق آب و نان شاعران را وقف شاهان کرد
ای سفره خالی از آب و نان! خداحافظ

این برنو را جا می گذارم تا بدانی که
از زندگی خسته ست باقرخان... خداحافظ

#کاظم_ذبیحی_نژاد

۳۰ آذر ۹۵ ، ۲۱:۰۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
چرا وقت خود را صرف کسانی میکنیم که نباید؟!

چرا وقت خود را صرف کسانی میکنیم که نباید؟!

وقتی میشود دقایق عمرت را با آدمهای خوب بگذرانی
چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایی کنی که دل های کوچک‌‌شان مدام درگیر رفتارهای بچه گانه است!
یا مدام برای نبودنت،
یا برای خط زدنت تلاش می کنند؟

"زیگموند فروید"

  • پی نوشت: وقتی هنوز درگیر غمم، یعنی هنوز تموم نشده. وقتی نمیتونم ازت بکنم، یعنی هنوز دوستت دارم. یعنی هیچی ندیدم ازت! یعنی میخوام باشی...
۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۹:۰۰ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
قراری طولانی به بلندای یک شب

قراری طولانی به بلندای یک شب

بوی یلدا را میشنوی؟
انتهای خیابان آذر
بازهم قرار عاشقانه
پاییز و زمستان
قراری طولانی به بلندای یک شب
پاییز چمدان به دست
ایستاده عزم رفتن دارد
پاییز؛
ای آبستن روزهای عاشقی
سفرت بی خطر

۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۷:۰۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۳۲ ب.ظ حصار آسمان
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

نسیم صبح سعادت، بدان نشان که تو دانی
گذر به کوی فلان کن، در آن زمان که تو دانی

تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت
به مردمی نه به فرمان، چنان بران که تو دانی

بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را
ز لعل روح فزایش، ببخش آن که تو دانی

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است
اسیر خویش گرفتی، بکش چنان که تو دانی

امید در کمر زرکشت چگونه ببندم
دقیقه‌ایست نگارا در آن میان که تو دانی

یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظ
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی


"حافظ"
غزل 476

ادامه مطلب...
۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۵:۳۲ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
پس از سالها فراموشی

پس از سالها فراموشی

بعد از سالها
اتفاقى،
دقیقاً آنجا که جانَم به لب رسیده بود تا فراموشش کنم،
دیدَمَش...
همانجایی
که پاتوقِ تمامِ عاشقانه هایمان بود!
دست در دستِ مردى که عجیب شبیه من؛
مدلِ عینکش
موهایش
لباس پوشیدنش
لبخندش
راه رفتنش...
هر دو خشکمان زد
زمان گیر کرده بود و انگار عقربه ها
هم باورشان نمیشد این اتفاق را...
یک دستش را همسرش قفل کرده بود و
دستِ دیگرش را پسرى که شیرین ترین بچه ى دنیا بود!
نشستند میزِ پشتِ سرم
این عجیب ترین فاصله اى بود که در عینِ نزدیکى داشتیم
اسم من را صدا زد!
برگشتم
اما..
پسرش جوابش را داد ...


"علی قاضی نظام"

۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۲:۰۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
تو فقط یک لحظه فکر کن

تو فقط یک لحظه فکر کن

دهانش را دوخت
ماه را توی چشمهایش خواباند
و دستهایش را انداخت ته جیب هایش ...
خیال کن ماهی توی قوطی کنسرو هنوز زنده باشد !
خیال کن خورشید خوابش بیاید ، دلش شب بخواهد و خاموشی ...
گاهی لبخند تقدیر توست ، آنوقت است که هر روز قاه قاه گریه می کنی ، های های میخندی ....
آدم برفی ها قلبشان را نذر می کنند ، می دانستی؟؟
هر جا گلهای ریز ریز بنفش دلبری را دیدی
شک نکن قلب آدم برفی ای همان نزدیکی ها آب شده ، و تا بوسیدن ریشه اش دویده ....
چه حرفهایی می زنم ! می دانم !!
با دهان دوخته ، با ماه ی ک توی چشم هایم خوابیده و دستهای کز کرده ته جیبم ...
چه حرفهایی می زنم !....
تو فقط یک لحظه فکر کن
ماهی توی قوطی کنسرو ، هنوز زنده باشد !


"مسعود برادران"

۳۰ آذر ۹۵ ، ۰۷:۰۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان