حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای عشقی ست که مرگ را معنا کند

۵۳۳ مطلب با موضوع «اشعار» ثبت شده است

چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۲:۱۰ ب.ظ حصار آسمان
پشت بر محراب دل کردن خطاست

پشت بر محراب دل کردن خطاست

عشق را بی معرفت معنا مکن
زر نداری، مشت خود را وا مکن

گر نداری دانش ترکیب رنگ
بین گلها زشت یا زیبا مکن

خوب دیدن، شرط انسان بودن است
عیب را در این و آن پیدا مکن

دل شود روشن زشمع اعتراف
با کس ار بد کرده ای، حاشا مکن!

اینکه از لرزیدن دل آگهی
هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن

زر بدست طفل دادن ابلهیست
اشک را نذر غم دنیا مکن

پیرو خورشید یا آئینه باش
هرچه عریان دیده ای، افشا مکن

ای بس آبادی که بوم یوم شد
بر سر یک مشت گل، دعوا مکن

چون خدا بر تو خدائی میکند
اضطراب از روزی فردا مکن

متحد گردید و طوفان شد نسیم
دوستی با بی سر و بی پا مکن

پشت بر محراب دل کردن خطاست
قامتت را جای دیگر تا مکن

چون به شمعی میرسی، پروانه باش
وز نگاه این آن پروا مکن

پیش بی رنگان که مست حیرتتند
گر دورنگی میکنی، با ما مکن

گر زآب برکه میترسی پریش
دعوی غواصی دریا مکن!


"استاد پریش"

۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۱۰ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
خدای رحیم، تو را بخاطر این همه مهربانی ات، سپاس ...

خدای رحیم، تو را بخاطر این همه مهربانی ات، سپاس ...

چه دلپذیراست 
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیر و نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ، تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس.

"فدریکو گارسیا لورکا"

۲۴ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
جای دگر این گریه ی مستانه نگنجد

جای دگر این گریه ی مستانه نگنجد

امشب غم تو در دل دیوانه نگنجند
گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد

تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت
آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد

بیرون زده ام تا بدرم پرده ی شب را
کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد

خمخانه بیارید که آن باده که باشد
در خورد خماریم به پیمانه نگنجد

میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا
جای دگر این گریه ی مستانه نگنجد

مجنون چه هنر کرد در آن قصه؟ مرا باش
با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد

تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر
سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد

در چشم منت باد تماشا که جز اینجا
دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد

دور از تو چنانم که غم غربتم امشب
حتی به غزل های غریبانه نگنجد


"حسین منزوی"

۲۴ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۰۰ ۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
عاشق دیوانه هرگز قابل اصلاح نیست

عاشق دیوانه هرگز قابل اصلاح نیست

هیچ کس مانند من در عاشقی خودخواه نیست
انتخابم کن که هر راهی بجز این، راه نیست!!


فکر تغییر من عاشق نباشی بهتر است
عاشق دیوانه هرگز قابل اصلاح نیست


حال من همراه تو از هر زمانی بهتر است
لایق اندازه اش حتی زمان شاه نیست!


می روم از صنف شیرینی شکایت می کنم
جعل لبخندت که کار "حاج عبدالله" نیست!


تازگی از روی چال گونه ات فهمیده ام
جای زیبایی شناسی توی دانشگاه نیست


کاش میشد جای من بودی، فقط یک ثانیه!
تا بفهمی عاشقت آنقدرها خودخواه نیست

"علی صفری"

۲۴ بهمن ۹۵ ، ۰۶:۰۰ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
امان از خواب هایم بانو

امان از خواب هایم بانو

خواب هایم بوی تن تو را می دهد
نکند
آن دورترها
نیمه شب
در آغوشم می گیری؟

 

"فدریکو گارسیا لورکا"

۲۳ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۰۶ ب.ظ حصار آسمان
جای لب تو مانده بر این ساغر خالی

جای لب تو مانده بر این ساغر خالی

در قایق سرگشته‌ی این ماه هلالی
من هستم و یاد تو و دریای خیالی

این گوشه همان گوشه و این میز همان میز
جای لب تو مانده بر این ساغر خالی


"عمران صلاحی"
تهران – 84.02.23
از کتاب: پشت دریچه‌ی جهان

۲۳ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۰۶ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
شاید به دنیا آمدی تا عشق پاگیرد

شاید به دنیا آمدی تا عشق پاگیرد

آغاز سال بی کسی رو سوگ می گیری
می ترسی از افسردگی های سحرگاهی

حالا که تنهاتر شدی باید بخوابی، چون
از زندگیّ لعنتی چیزی نمی خواهی

وقتی خدای مهربانت زور می گوید
باید از اعماق دلت تصویر برداری

تا لحظه ای که او بخواهد، زنده خواهی بود
تا لحظه ای که او بخواهد، دوستش داری

شاید تناسخ علّت این رنج تاریخیست
شاید به دنیا آمدی تا عشق پاگیرد

سنگینی دردی تمام قرن ها با توست
جان می کَنی، جان می دهی، امّا نمی میرد

داری به جان قصه های کهنه می افتی
با این که خیلی خسته ای تا صبح بیداری

داری برای سرنوشتت شعر می گویی
جامانده ای در یک روال تلخ و تکراری

آغاز سال بی کسی را سوگ می گیری
می ترسی از افسردگی های سحرگاهی

حالا که تنهاتر شدی باید بخوابی چون
از زندگیّ لعنتی چیزی نمی خواهی!

"صنم نافع"

۲۳ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۰۰ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
درد یعنی بزنی دست به انکار خودت

درد یعنی بزنی دست به انکار خودت

درد یعنی بزنی دست به انکار خودت
عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت

به خدا درد کمی نیست که با پای خودت
بدنت را بکشانی به سر دار خودت 

کاروان رد بشود، قصه به آخر برسد
بشوی گوشه ای از چاه خریدار خودت

درد یعنی لحظاتی به دلت پشت کنی
بشوی شاعر و یک عمر بدهکار خودت

درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد
بگذاری برود! آه... به اصرار خودت!

بگذاری برود در پی خوشبختی خود
و تو لذت ببری از غم و آزار خودت

درد یعنی بروی، دردسرش کم بشود
بشوی عابر آواره ی افکار خودت

اینکه سهم تو نشد درد کمی نیست ولی
درد یعنی بزنی دست به انکار خودت

"علی صفری"

۲۳ بهمن ۹۵ ، ۰۶:۰۰ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۰۴ ق.ظ حصار آسمان
عشق شد ساده ترین شکل فروپاشی ها

عشق شد ساده ترین شکل فروپاشی ها

بدنت بکرترین سوژه نقاشی ها
و لبت منبع الهام غزل پاشی ها

با نگاهت همه زندگی ام بر هم ریخت
عشق شد ساده ترین شکل فروپاشی ها

چشم تو هر طرف افتاد فقط کشته گرفت
مثل چاقو که بیفتد به کف ناشی ها

ماهی قرمزم و دلخوشی ام این شده که
عکس ماه تو بیفتد به تن کاشی ها

بنشین چای بریزم که کمی مست شویم
دلخوشم کرده همین پیش تو عیاشی ها

آرزویم فقط این است بگویم سر صبح
عصر هم منتظر آمدنم باشی ها!


"علی صفری"

۲۲ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۰۴ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۱۷ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
خونِ دل خوردن بُوَد ای دل سزای عاشقی

خونِ دل خوردن بُوَد ای دل سزای عاشقی

ما بر آن زلفِ دوتا هر شب زنیم دستِ دعا
یا به زنجیرم کشد یا سازدم از غم رها

در خَمِ طُره ی پُرچینش ندانم راهِ خود
یا بده راهم نشان یا ده حجاب زلفِ دوتا

طُره ی شبرنگ اگر این گونه طراری کند
نرگس مستت چرا، خواهد ز ما رسم وفا

دلبری هستی که عیّارانِ شهر خُسروان
رسمِ این بنده نوازی می خریدند از صبا

عشق آن نَبوَد که نالی از جفای دلستان
هر که عاشق باشد او هم خود نبیند هم جفا

خونِ دل خوردن بُوَد ای دل سزای عاشقی
یا به زلفش دل مبند یا خود فِکَن در صد بلا

عشق چون آید شوی گم در شمیمِ دلبری
دل شود از مهرِ او پر جان شود مهدِ صفا

چون شدی یکرنگ تو با او در نظامِ عاشقی
دیگرت جایز نباشد یا جفا یا هر خطا

ای دلا راهی شباهنگ رفته لیکن از خطا
پس مرو راهی اگر خواهی بمانی با خدا


"(ک) شباهنگ"
[ لینک به وب شاعر ]

۱۷ دی ۹۵ ، ۰۷:۰۰ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان