حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۶۱۲ مطلب با موضوع «اشعار» ثبت شده است

پنجشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم؟
تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم؟

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود
مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات
در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود
کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد
در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد
دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی
من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ
چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم؟

#حافظ
 
20 مهر ماه، روز بزرگداشت حضرت حافظ

۲۰ مهر ۹۶ ، ۲۲:۰۰ ۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
کس جای در این خانه ویرانه ندارد

کس جای در این خانه ویرانه ندارد

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ویرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست
آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد

دل خانه عشقست خدا را به که گویم
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد

گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کنی قصه اسکندر و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد

#حسین_پژمان_بختیاری

۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۷:۰۰ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
عشق آن است که رودی سرِ عاشق شدنَش

عشق آن است که رودی سرِ عاشق شدنَش

وای از آن لحظه که کارَت به نگاهی بکشد
کار و بارت به غمِ چشم سیاهی بکشد

قصه ام قصه سرباز غریبی شده که
کار عشقَش به درِ خانة شاهی بکشد

این خودش حس غریبیست، نمیدانم چیست؟
اینکه هر روز مرا جانب راهی بکشد

عشق آن است که رودی سرِ عاشق شدنَش
جای دریا تنِ خود را ته چاهی بکشد

روزهاییست که در آتش خود میسوزم
آدمی خلق شده بار گناهی بکشد

گفته بودند که سیگار مضر است ولی
هر که عاشق شده رسم است که گاهی بکشد

در خودم غرق، گدایی سرِ کوچه میگفت
وای از آن لحظه که کارَت به نگاهی بکشد

#امیر_نظام_دوست

۲۰ مهر ۹۶ ، ۰۸:۰۰ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
رفتنت کبریت کشیدن بود!

رفتنت کبریت کشیدن بود!

رفتنت؛
کبریت کشیدن بود
در انبار کاهی که
از چهار طرف در معرض باد است!
خانه را
هم سوخت؛ هم بر باد داد ...
  
#رضا_کاظمی

 

مگر‌چندباز زندگی‌میکنیم که حتی نمیتوانیم در همان بُرهه از زندگی مان عاشق بمانیم و عاشقی کنیم
ما گیجِ دوستت دارم های یک طرفه شده ایم
تا کسی احساسش و خواستنش را به رویمان می آورد
سرد میشویم
جوابِ پیام هایش را یکی در میان میدهیم و
به خود میگوییم همینطور بهتر است. "مگر چند بار زندگی میکنیم که بگذاریم فکرکند احساسی نداریم"
کاش برای یک بارهم که شده
غرورمان را زیر پایمان میگذاشتیم
و به زبان می آوردیم حرف های دلمان را...
زندگی کوتاه تر از آن است که نگوییم "دوستت دارم"
نگاه کن ...
دنیا پر است از دوستت دارم های زنده به گور شده ای که هرگز شنیده نشد!
  
#مائده_زمان

۱۹ مهر ۹۶ ، ۲۲:۰۰ ۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
صبر کن دسته گل تازه به آب افتاده!

صبر کن دسته گل تازه به آب افتاده!

صبر کن دسته گل تازه به آب افتاده!
زندگی پشت سرت از تب و تاب افتاده

عاشقی با تو فقط دردسری زیبا بود
بی تو از صورت این عشق نقاب افتاده

تا تو بودی نفسم وام از این عشق گرفت
بعد تو کار به میدان حساب افتاده

قسمتم نیستی ای سینی میناکاری
که منم کاسه ی از رنگ و لعاب افتاده

در پی ات می دوم و کودکی ام کفش به دست
و تو آن دسته گل تازه به آب افتاده

#علی_صفری

۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۲:۰۰ ۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
تا غمت خار گلو هست، گلوبند چرا؟

تا غمت خار گلو هست، گلوبند چرا؟

چشمها – پنجره‌های تو – تأمل دارند
فصل پاییز هم آن منظره‌‌‌ها گل دارند

ابر و باد و مه و خورشید و فلک مطمئنم
همه در گردش چشم تو تعادل دارند

تا غمت خار گلو هست، گلوبند چرا
کشته‌ هایت چه نیازی به تجمل دارند

همه‌ جا مرتع گرگ است، به امید که‌ اند
میش‌ هایم که ته چشم تو آغل دارند

برگ با ریزش بی‌وقفه به من می‌گوید
در زمین خوردن عشاق تسلسل دارند

هر که در عشق سر از قله برآرد هنر است
همه تا دامنه‌ ی کوه تحمل دارند

#مژگان_عباسلو

۱۸ مهر ۹۶ ، ۲۲:۰۰ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
در قلب بی حرارت تو جای عشق نیست

در قلب بی حرارت تو جای عشق نیست

در گیر ظلمتم که پی یک نشانه است
هرجا چراغ دیده گمان کرده خانه است

دائم افول می کنم از خویش این منم
رودی ک برخلاف مسیرش روانه است

اشک روان و موی پریشان و بار غم
چیزی که قحطی آمده بعداز تو شانه است

آگاهی از درون تو یک آرزوی دور
چون کشف غارهای بدون دهانه است

جریان عشق در تو شبیه غزل ثقیل
در من ولی به سادگی یک ترانه است

در قلب بی حرارت تو جای عشق نیست
چکش زدن به آهن سرد احمقانه است

#جواد_منفرد

۱۷ مهر ۹۶ ، ۱۲:۰۰ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان