حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۱۲۱ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

دوشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۰۲ ب.ظ حصار آسمان
تا خدا هست ...

تا خدا هست ...

ای دل نا آرام
صبر کن
اندکی صبر کن
برای مردن همیشه وقت هست

ای کرانه های امید
باز هم بی کران شوید
ای نور امید
بتاب بر این ظلمت
بر این خرابه دور افتاده
بر این تنهای غریب

شاید شبی اینچنین
دیگر نیاز نباشد که باشم
و طوری بروم
که انگار هرگز نبوده ام

شبی بالاخره خواهد آمد
که همه چیز رنگ رفتن به خود گیرد
شبی که بروم که دیگر باز نگردم

صبحی خواهد آمد
بی شک
که دیگر نیستم
چقدر دلم میخواهد دیگر نباشم

نوشته هایم رنگی ندارند
دست هایم گرمی ندارند
چشم هایم لعاب زندگی را در خود ندارد
آفتاب دیگر درخششی ندارد
برگ و باران و خزان دیگر از معنا افتاده اند
در این زمانه جدایی پسند

زخم هایم دیگر اهمیتی ندارند
چشم هایم دیگر شوقی ندارند
قلبم دیگر نور امیدی را در خود نمی تاباند
و من دیگر "من" نیستم

سخن ها از معنا افتاده اند
قلب ها از تب و تاب افتاده اند
برگ ها ریخته و باران ها در راهند

پاییز و بهار دیگر فرقی ندارند
زندان دیگر دیواری ندارد
درها دیگر کلیدی ندارند
دل ها دیگر حرمتی ندارند

گنج های نهان، کشف شدند
دست های نهان، آشکار شدند
حرف های ناپسند بر زبان آمد
مجمر ها دیگر آتش ندارند

زاغ قصه، باز هم نرسید
چشمه ها باز هم نجوشید
محبت ها باز هم خسته شد
خدا باز هم خوابید

داستان ساده و گنگ
همان یکی بود و "یکی" نبود
من میان این بود و نبود
هر چه هستم بود و او دیگر نبود

سالها رفت
دلها رفت
دلدار رفت
اما عشق ماند

ماند تا تنهاتر از این نشوم
و چه دیر فهمیدم
که عشق همان خدا بود
که از روز ازل با ما بود

دفترهایم را خواند
شعرهایم را خواند
قلبم را روشن و دیده ام را منور
دستهایم را گرما
قلبم را عشق
تپش
گرما
محبت
بخشید و ماند و ماند و ماند

حل شدم در او
جزیی ز کلِّ او
دستم به دست او

جوانه زدم، باریدم، ریشه دواندم
عشق گل کرد و این گل هم شکفت
گلها به رقص آمد
گردِ محبت را به چهار سوی خرابه ام پاشاند

خرابه نو شدن آغازید
خرابه آباد شد!
خورشید برآمد
ماه تابید
چشمه ها جوشید
و دشت پر شد از شقایق های عاشق

ستاره ها خرامیدند
چکاوک ها پرواز را از نو آموختند
دست ها به قلم رفت
حرمت ها بازگشت
و امید، روشن شد

جان بی روی جانان
در انتظاری ژرف فرو رفت
و من در خرابات دل
در کنار خدایی از جنس نور
با دلی سرمست از عشقت
همچنان ایستاده ام

آری یادم رفت که بگویم:
تا خدا هست، عشق بی یاور نخواهد ماند


"حصار آسمان"


۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۲ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
من که میدانم به دنیا اعتباری نیست، نیست

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست، نیست

منت خدای را عزوجل
که طاعتش موجب قربت است و
به شکر اندرش مزید نعمت.
هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و
چون برمیاید، مفرح ذات.
پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و
بر هر نعمتی شکری واجب.

"خواجه عبداله انصاری"

خدای من
خدای مهربانم
چگونه میتوان با زبانی که از توصیف تو عاجز است
شکر نعماتی را به جا آورد که حدش از عقل فراتر است
و فهم ما در دانستن و دیدن این همه نعمت ناتوان؟
نه با چشم دیده میشوند
و نه با عقل درک میگردند.
باید عاشق بود تا خدای را دید
و به او رسید.
خدای من عاشق است
و من بنده عشقم.
چون خدای من خود عشق است.
تمام آسمانها و زمین را در بر گرفته
و به هر سوی عالم پهنه عظمتش را گسترده
و به چشم نه میتوان دید و نه به گوش میتوان شنید.
بارها گفته اند" دل به دل راه دارد"
و من این را باور دارم.
مگر میشود دریایی از عشق را نثار کسی کنی
و او بی تفاوت باشد؟
خدا نشان داد که محبت حتی میتواند سنگ را هم شکوفا کند.
ما که انسانیم!

خدا به من یاد داد محبت کنم
حتی اگر آزرده خاطر گردم
حتی اگر دریایی از غم بر دلم سنگینی کند.
مطمئن هستم با محبت هر چیزی قابل فتح است.
قدرتی است که خدا به او بخشیده
و هر کس به آن دست یابد، هرگز شکست نخواهد خورد.
و نیز یادم داد که عشق برترین نیروست
و وقتی عاشقی نباید از هیچ بترسی.
خدا عاشقان پاکدامن را دوست دارد
و دعایشان را میشنود.
و من با تکیه بر این خدا ، تا انتهای عشق بی بازگشت خواهم رفت.
راه مشخص، درستی آن واضح و مقصد بهترین مکان.
پس ماندن برای چه؟
بازگشت برای چه؟
تردید برای چه؟


من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

من که میدانم که تا سرگرم بزم هستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

پس چرا عاشق نباشم؟ پس چرا عاشق نباشم؟

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست، نیست
بین مرگ و آدمی، قول و قراری نیست، نیست

من که میدانم اجل، ناخوانده و بیدادگر
سرزده می آید و راه فراری نیست، نیست

پس چرا عاشق نباشم؟ پس چرا عاشق نباشم؟

۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۹ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۱۸ ب.ظ حصار آسمان
الهی به امید تو

الهی به امید تو

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ مهر ۹۵ ، ۲۰:۱۸ ۱ نظر
حصار آسمان
پنجشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۵۳ ب.ظ حصار آسمان
امشب، درست راس قرار عاشقی، حصار آسمان

امشب، درست راس قرار عاشقی، حصار آسمان

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۲:۵۳ ۱۱ نظر
حصار آسمان
پنجشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۰ ب.ظ حصار آسمان
به تو هجوم آوردم چونان لشگری که شهر را

به تو هجوم آوردم چونان لشگری که شهر را

به تو هجوم آوردم چونان لشگری که شهر را
مرا شکست دادی چونان سدی که آب را
و باز در تکاپویی بیهوده دست و پا میزنم
شاید راهی باز کنم
شاید اشک چشمی راهگشا شد
و یا سوز دلی

هنوز هم ماه می تابد
هنوز هم خورشید می درخشد
هنوز هم ستارگان سوسو می زنند
هنوز پاییز و زمستان و بهار و تابستان در جریانند و در گذر
هنوز شعر میخوانم
هنوز مینویسم
هنوز عاشقت هستم

نه من دست از عشقت بر خواهم داشت
و نه عشقت دست از سر من

ما دو بیچاره ایم
دو بیگانه آشنا
محکوم به یکدیگر

ولی تو آزادی
آزاد تر از همین نسیم

یک شب اگر بر ما دو دیوانه مرحمت بفرمایی
و زخم های بالمان را ببندی
بر ما منت نهاده ای

ما دو اسیر
کو به کو به دنبال تو تا به اینجا آمده ایم
تا تو شب به شب
ماه به ماه
بر ما دو دیوانه نظری از لطف بنمایی

باور کن اینجا بدون تو
مانند آنجا بدون من نیست
اینجا بدون تو
مانند روز بدون خورشید
مانند شب بدون ستاره
مانند دریا بدون آب
مانند ابر بدون باران
مانند خانه بدون سقف
مانند زندگی بدون دلخوشی
هیچ سعادتی ندارد
بی هیچ شعاع نوری

در عمیق ترین و ژرف ترین سیاه چال تاریخ دفنمان کرده ای
و رفته ای...
گاه به گاه از غریبان دور افتاده از وطن نیز یادی کن...

اصلا یادت هست که دیگر نیستم؟!
دیگر شب ها برایت لالایی نمیخوانم؟
دیگر شعرهایم را نمیخوانی؟
دیگر با ترنم نامت وضو نمیگیرم؟
اصلا یادت هست؟!
که روزگاری دیوانه ای داشتی ...

حالا میدانی آن دیوانه کجاست؟ چه میکند؟
میدانی هنوز دیوانه توست؟

شب، توصیف اندکی از تیرگی نبودن توست
عشق، توصیف اندکی از نحوه شکفتن توست
آسمان، توصیف حقیری از وسعت کرانه های توست در دیار بی کسی هایم

چقدر سخت با نبودنت کنار آمده ام
اما تسلیم نشده ام!
هنوز فال میگیرم
هنوز نشانه ها را می پویم
هنوز با خدایم یکطرفه عهد می بندم
هنوز دوستت دارم

روشنتر از آب در روزگارم جریان داری
آنقدر عادی که دیگر نمیتوان فرق تو و من را فهمید

بیا تا معادلاتم بر هم نریزد
بیا تا چشمانم خیره نماند
بیا تا این دل، جانی دارد، بیا
بیا، نوشدارو بعد از مرگ سهراب نشو، بیا
بیا دیگر دیوانه ات را اینقدر دل آزرده نکن
دیوانه ای که از تو، چیزی جز تو نمیخواهد
بیا و من را به آرزوی دلم برسان

این شب نیز به اتمام رسید
اما آیا دیوانگی های مرا پایانیست؟
هرگز...
من در حجم نبودنت، به اندازه تمام دوست داشتنت
دیوانه ام...


"حصار آسمان"

  • بازنشر شده
۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۲:۳۰ ۲۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱
حصار آسمان
پنجشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
اینجا اگرم هست، تویی، نیست منم

اینجا اگرم هست، تویی، نیست منم

دریافتم که دوستم داری
پس عاشقت شدم
گام به گام با تکیه بر خدای مهربانی ها جلو آمدم
و گفتم که دوستت دارم...

آن شب
به هنگام نماز مغرب بود
و خدایی که همیشه شاهد اشک هایم هست نیز بود
غربت چشمانت مرا آواره کرده بود
خواستم دلی را به دریای دوست داشتنت بزنم
در سکوت و ترس خود گم شده بودم
فقط اذن میخواستم...
فقط گریستم و گریستم

گفتم با خدای خود راز دلی خونین را
از بد عهدی روزگار
از تلخی روزهای زندگی
گفتم و گفتم
اذن گرفتم که آیا دوستت بدارم یا نه
و خدا اذن به محبت داد...

از آن روز
دیگر نه شب برایم معنا داشت
نه روز
روز و شبم تو بودی
نه خنده برایم معنا داشت و نه گریه
خنده ام شادمانی تو
و گریه ام بغض تو بود

دست برداشتم از هر چه بود
و نظر افکندم بر آنچه که هست
از تمام هست و نیست
تو تمام هست بودی و نبود تو تمام نیست

عاشق نبودم، به افتخارت، شدم!
وفادار نبودم، به حرمتت، شدم!
مهربان نبودم، مهربانم خواندی، و زان پس، شدم!

انتخابت کردم
تا تو تمام هست ها و نیست هایی باشی
که با بودنت، نیست میشوند
تا تو به جای تمام آن هست ها و نیست ها
این بار باشی...

ماندی
عاشق تر شدم
عاشق تر و عاشق تر
عقل میگفت نه، نشدنی، محال!
دل میگفت، راه، مجال، کمال، خدا!

دلایل دل برتری داشت بر فرضیاتِ عقل
عقل شکست خورد و دل؛
با تو تنها شد...

تو میگفتی و میشنید
تو دل می دادی و دل می داد
عشوه می آمدی و میخرید

از جمله کائنات
تنها تو بودی و تو
روز بی نام تو طلوع نمیکرد
شب بی یاد تو شروع نمیشد
خوشید بی دلتنگی تو، غروب نمیکرد

خورشیدم، ماهم، ستارگانم، عشقم، زندگی ام، دار و ندارم
شد "تو"...

اما سپس دور شدی
خواستی دور کنی
عشق را
دل را
من را

خواستی تو را بد بپندارم
بد گفتی، سخت گفتی، خرده گرفتی
نشد!

خواستی دلایل عشق را زیر سوال ببری
بگویی عادت است، هوس است، تلقین است...
اما عشق همچنان پرفروز بود
دلایلت شکست خورد
و عشق درخشان تر در نظرت آمد

خواستی دور شوم
کور شوم
نبینم و نشنوم
دور شدی، یک ماه
دو ماه...
سه ماه!
نه دور شدم، نه کور شدم، نه عشق از نفس افتاد
باز سردرگم شکستی دیگر...

خواستی غرور را به بازی بگیری
تا مردانگی ام مانع عشق شود
و راضی به رفتن...
غرور راضی به رفتن شد
و مردانگی ام به پای عشق تو ایستاد

فکر کردی غرور ندارم، مرد نیستم...
خواستی لهم کنی
تلاش هر روزم را منجر به شکست بنمایانی
نشد!
چون هر روز این من بودم
که رو در روی تمام سختی ها قد علم کرده بودم...
و با یک دست در گریبان ناامیدی
و با دست دیگر در گریبان سختی های راهت
تاب آوردم و ادامه دادم

نبودنت دلگیرم کرد
اینکه قراری بود و تو باشی
اما نبودی و نیستی
بد عهدی تو از عالم و آدم بیزارم کرد

من در اوج اطمینان بودم و تو؛
تردید کردی!
در این عشق
تنهایم گذاشتی
و رفتی...
و این در حالی بود که هر روز بیشتر و بیشتر میشد
دلتنگی ام
غربت ام
عشقم
و تو در روزگارم

خواستی حقیرم کنی، شاید کوچکم کنی، چه بسا گمم کنی...!
نشد! نشد! نشد!

خواستی از دَرِ صلح درآیی
مرا با سخن های عاشقانه
راضی به تنهایی شاعرانه ام کنی...
راضی به زندگی خوش و خوابی خوشتر با کسی دیگر...
راضی نشد!
دلی که به پای تو مانده بود
از هر چه غیر تو بود، بیزاز بود...

و اما سخنان عاشقانه ات؛
سخنانت چون روغنی که به پای چراغ ریخته میشود
به پای عشق ریخته شد
و دوباره قد علم کرد
دیدی نشد که نشد!

و اینجا بود که تیر آخرت را رها کردی
که دلِ عاشقِ تنهایِ خود را بشکنی
فهمیدی اگه دلشکسته شوم
شاید رهایت کنم
غرورم بازگردد

و با این امید، تبر زدی!
تبر زدی...
تبر زدی...
تبر زدی...
"هر چه زدی، تیغه به شریان نرسید"

تبر کند شد
خسته شدی
دیدی نشد؟!

به مفلوک ترین سلاحِ هستی
یعنی بی اعتنایی روی آوردی
بی اعتنا شدی
هر چه گفتم، نشنیدی
هر چه اصرار کردم، ندیدی
صلابت عشق را به سخره گرفتی


جواب من را ندادی
و نه جواب عشق را
و نه جواب دلتنگی های همیشگی ام را
جواب خوبی نبود، بی جوابی...

آیا میدانی؟
که باز هم نشد!
نشد که دست از تو بردارم

دلم شکست، غرورم رفت
تنم زیر بار این شکست؛
به شدت بی منتهای تیرگی شب
کاست و نیست شد..
آرزوهایم بر باد رفت
عشقم در دیار بی کسان رها شد
بی همدم و بی سر پناه

پناه پشتِ پناه
رو به سوی خالقی آوردم
که تنها تکیه گاهم بود
اذن به صبر داد
اذن به ماندن

کجایی که ببینی نشد؟!
نشد که دست از دوست داشتنت بردارم
نشد که سنگدل شوم، نفرین کنم، فراموشکار و بی وفا
نشد....
آه نشد...

تو رفتی
به خیال اینکه
دیگر از من
ردی در گذشته هایت نیست...

و من تنها کسی هستم
که میداند، خدا رد مرا
در تمام روزگارت جا خواهد گذاشت

بنگر، از حرمت و عظمت عشق
چیزی کاسته شد؟
تو خود را کاستی
و عشق را که پناهگاهی چون خدا بود
هیچگاه کاسته نخواهد شد

باور ندارم کسی
اینقدر سنگ دلانه
که تو به نابودی من برخواستی
به نابودی احدی برخواسته باشد...

هر کسی را به گناهی آزارند
من را به چه گناهی آزردی؟
به گناهِ بی گناهی؟

کجایی که ببینی این عشق
برتر از هر عشق وانفسای دیگر است...
هر چه کردی، نشد!


به حرمت عشق
به حرمت روزگار رفته
به حرمت دلی شکسته
به خاطر یک شب از آن عاشقانه ها...
بازگرد و ببین
که تمام دنیای منی

پس از همه اینها
آیا میدانی؟
که هنوز دوستت دارم...

دیگر پس از این سخن
به کدامین سخن
در کدامین دل
ایمان خواهی آورد؟!

پس از شکست این عشق
به کدامین عشق و با کدامین حرمت
مجال شکفتن در دلت خواهی داد؟

آن عاشقان سینه چاکت
که مرا به خاطر آنان واگذاردی
به کدامین توان
در پیشگاه خدایت
وقتی من نیز حضور دارم
ادعای عاشقی خواهند کرد؟

پس از پژمردن این احساس
دیگر کدامین احساس
در آشیانه قلبت
خواهد شکفت؟

ترازوی خدا دقیق است، دقیق...
روزگاری هست
که عشق های سرسری و دنیایی و ماتِ در گرو مانده
مخذول و خار شوند
سبک شوند
آنقدر که باد آنها را ببرد
اما سنگین ها می مانند
تا قضاوتی درست
آنان را به جایگاه واقعی شان برساند

گفتم و گفتم
گلایه کردم و صحبت دلگیری
اما اهل دلی باید
تا از میان خوشه های گفتارم
دانه عشق را دریابد
بوی محبت را استشمام کند
و اشتیاق پیوستن دوباره من و تو را بجوید

تو خود ناخدا شو
از دریایی که رفتی، بازا
راه به سوی من آسان است
بی خطر و استوار
مقصد نمایان و در انتهای آن
دلی ست که بودنت را به تمامی جانش میخواهد
شتاب کن!

راهِ من به سوی تو
راهیست بی بازگشت
مرا جویا باش
و اینقدر کم تصور مکن...

نخواستی به کرانه های دلم سری بزنی
اما این بار بخواه
تو هر چه باشی
هر که باشی
جایی در این دل خواهی داشت
که کسی را یارای گرفتنش نیست

برگرد و ببین؛
نبودنت یعنی چه
دلتنگی یعنی کدام سوی آسمان
خستگی یعنی چه حجم از توان
شکستن یعنی معنای کدام قلب
عشق یعنی کدامین احساسِ غریب در کدامین قلبِ غربت

تا باور کنی دوستت دارم
همینجا منتظرت خواهم ایستاد
درست سَرِ قول و قرارهایمان
سَرِ دوست داشتنت
 تنها، بی کس، غریب، ولی باوفا، با حرمت، عاشق و مهربان

دلگیرم بانو...
بانوی شب های مهتابی
و تو میدانی درمانش یعنی چه
درمان یعنی بازآمدن تو، از آنسوی افق
وقتی دلتنگی ، به بالاترین حد خود در آسمانِ دل رسیده باشد


"حصار آسمان"


  • بازنشر شده




۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۱:۰۰ ۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
پرچم عشق همین گوشه پیراهن توست

پرچم عشق همین گوشه پیراهن توست

باور کن
تو در جایی زنده ای که
قلبی در امتداد تو
به روشنایی صبح طلوع
و به دلگیری غروب
در تاریکی شناور میشود


به همین دلگیری غروب قسم
و به تنهایی شب های تار
تو هیچگاه از قلبم برون نرفته ای
که حال بخواهی درون شوی


اگر یک شب
به هنگام تاریکی های تنهایی خود
صدای محزون غم گرفته ای را شنیدی
بدان که جایی در این عالم
شاید پشت همین خاطرات
قلبی به بی کرانگی آسمان
از نبودنت گرفته...


و اگر صدای نجوایی را شنیدی
به دنبال قاصدکی بگرد
که به دنبال تو سرگردان کرده ام


مگذار که قلب گرفته شب بمیرد
مگذار دست سرد و سنگین زمان
تو را از من- ای همه هستی من - بگیرد


گوش کن
این دل گرفته من با تو سخن ها دارد...
این قلب شکسته
التیامش به دست توست


مگر از تو چیزی کم شود
اگر شبی به ویرانه های این دل خراب و دیوانه ات قدمی بگذاری
شمعی بیفروزی
عودی روشن کنی
و به یاد خاطرات دیرین
ساعتی را درنگ کنی؟


تا جان را بر این دل سنگین تر نکرده ای...
دریاب
دریاب خستگان دیار غربتت را
دریاب دیوانگان پای در بندت را
دریاب شکسته دلی دردمند را
دریاب...


اکنون این شب و این تو
و این مشتی خاطرات که تمام هستی منند...
من برای دوست داشتن تو
تا این حد
چیزی را گم کرده ام به نام منطق
باور کن با منطق نمیشود اینقدر دوستت داشت!


من چیزی ندارم جز تو
چیزی نمیخواهم جز بودن تو
از تمام دنیا و بودن های آن
تویی میخواهم و دلی برای بستن
عاشقی را با دنیا چکار؟


بی انصاف نباش
این همه شب من منتظر تو ماندم
یک شبش را بیا...
نگذار این چشم ها به راه خشک شوند...

"حصار آسمان"

  • بازنشر شده
۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۰ ۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان