حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای عشقی ست که مرگ را معنا کند

۱۸ مطلب با موضوع «قطعه داستان» ثبت شده است

چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۰۳ ق.ظ حصار آسمان
برای جبران هرگز دیر نیست!

برای جبران هرگز دیر نیست!

مطلب درباره "پل" یکی از زندانیان زندان فوسوم است. از جمع کسانی که طی سالها با آنها آشنا شده ام هیچکدام به اندازه او پشیمان و نادم نبودند. افسردگی از او یک بیمار روانی ساخته بود. مدتهای مدید تحت روان درمانی قرار گرفته بود. اما نتیجه مثبتی عاید نشده بود. یکی از روزها ماجرای زندگیش را برایم تعریف کرد:

"اوایل نوجوانی را پشت سر میگذاشتم که پدرم ما را تنها گذاشت. من با مادرم که بسیار مهربان و دوست داشتنی بود بزرگ شدم. مادرم شیفته خواندن کتاب بود. اما به تدریج بیناییش را از دست داد. خیلی دلش میخواست در خانه بمانم و برایش کتاب بخوانم. اما فرصت این کار را نداشتم. بیرون از خانه دوستانی داشتم و ماندن در خانه برایم جالب نبود.

اما سرانجام به این نتیجه رسیدم که در رفتارم تجدید نظر کنم. دوستان من به تدریج به اقدامات غیر قانونی متوسل میشدند. و من نگران آینده خودم بودم. یکی از شبها تصمیم گرفتم زودتر به خانه بروم و برای مادرم کتاب بخوانم. اما وقتی به منزل رسیدم او را مرده یافتم! مادرم در حالی که کتابی در دست داشت، روی صندلی اش مرده بود.

آن شب را هرگز از یاد نمیبرم.خاطره آن برای همیشه در ذهنم نقش بسته است. دیگر برایم مهم نبود چه سرنوشتی انتظارم را میکشد و دیری نپایید که سر از زندان درآوردم. حاظرم تمام باقیمانده عمرم را بدهم به شرط آنکه بتوانم یک شب برای مادرم کتاب بخوانم. اما دیگر خیلی دیر شده است"

داستان زندگی پل روی من تاثیر عجیبی گذاشت. نمیدانستم که به او چه بگویم. هر چه تلاش کردم کلمه ای بر زبانم جاری نشد. به نظر میرسید که هرگز نتوانم به او کمک کنم. تنها مطلبی که به ذهنم میرسید این بود: "پل، با این اشتیاقی که به جبران گذشته ها داری، مطمئن هستم که خداوند روزی به تو فرصت دوباره خواهد داد."

ماه ها گذشت و پل بعد از سالها از زندان آزاد شد. دو سال دیگر هم گذشت اما ماجرای زندگی پل در ذهن من باقی ماند. تا اینکه شبی دیر وقت از نیویورک به من زنگ زدند. پل بود! گفت:"داگ" به خاطر داشتم که در دان ویل زندگی میکنی. توانستم شماره تلفن تو را پیدا کنم. حق با تو بود. خداوند به من کمک کرد تا گذشته را جبران کنم.

پل ادامه داد: چند هفته پیش با اتومبیلم از شهر میگذشتم چشمم به تابلویی خورد که روی آن نوشته بودند "نقاهت گاه". احساس کردم که دلم میخواهد به نقاهت گاه بروم. زنی پشت یک میز نشسته بود. به سوی او رفتم. پرسیدم: کسی هست که بخواهد برایش کتاب بخوانم؟! زن با تعجب به من نگاه کرد و گفت: بله، پیرزنی در اینجا زندگی میکند که عاشق خواندن کتاب است اما بیناییش را از دست داده است. اگر بخواهی تو را به نزد او میبرم.

به اتاقی وارد شدیم که زنی کتاب به دست در آنجا نشسته بود. کتابش را به من داد. گویی که انتظارم را کشیده باشد! شروع به خواندن کتاب کردم. در مدت چند هفته بارها به او سر زدم و برایش کتاب خواندم.

دو شب پیش در حالی که برای او کتاب میخواندم، احساس کردم که تغییری ایجاد شده است. به او نگاه کردم، انگار مادرم را دیدم که تبسمی بر لب داشت! چشمانم را بستم و لحظه ای بعد چون دوباره چشم باز کردم باز مادرم را دیدم که گویی تبسم بر لب داشت. باز چشمانم را بستم و باز کردم و این بار همان خانم سالخورده را دیدم. ناگهان احساس ناخوشایندی که سالها بر من حاکم بود از بین رفت. تاسفی در من باقی نمانده بود. به یاد حرفهای شما افتادم که گفتید: اگر به اندازه کافی میل جبران داشته باشی، این فرصت به تو داده خواهد شد. دانستم که مادرم مرا بخشوده است.

در آن لحظه نه من و نه پل هیچکدام نمیدانستیم که این ماجرا را میلیونها میلیون نفر خواهند خواند زیرا در آن زمان قصد نگارش نداشتم. من حالا با پل تماسی ندارم. اما مطمئن هستم که او و مادرش هم عقیده اند. اگر بتوانیم از زندگی آنها درسی بیاموزیم، فایده اش از ساله رنج و محنت فراتر خواهد رفت.

"داگ هوپر" روانشناس مطرح آمریکایی در کتاب "تو همه اندیشه ای"

۲۷ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۰۳ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد

وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد

(شازده کوچولو تو سیاره دیگه ای زندگی میکرد که اینقد کوچک بود که می تونست چندین بار در روز غروب آفتاب رو تماشا کنه!)
 "...من گفتم : روی سیاره تو که به آن کوچکی است همینقدر که صندلیت رو چند قدمی جلو بکشی میتونی هر قدر که دلت خواست غروب رو تماشا کنی.
- یک روز چهل و سه بار غروب رو تماشا کردم!!
و کمی بعد گفت :
خودت که می دانی، وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد.
و من به شازده کوچولو گفتم : خدا میداند آن روز چهل و سه غروبه چقدر دلت گرفته بود!

اما مسافر کوچولو جوابمو نداد...."

"آنتوان دوسنت اگزوپری"

۱۳ آذر ۹۵ ، ۱۷:۰۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۹ ب.ظ حصار آسمان
این خیلی مهمه که تو عشق رو شناختی!

این خیلی مهمه که تو عشق رو شناختی!

دایی جان ناپلئون سریالی نام آشناست. حتما خیلی هاتان هم دیده اید.
قسمت پایانی اش یک سکانس دارد در آن عمو اسدالله دارد برای سعید از زن سابقش می گوید.
و اینکه چطور زنش با عبدالقادر بغدادی رفت و او را تنها گذاشت...

اسدلله میرزا خطاب به سعید: منم یه روزگاری مثل تو بودم، احساساتی، زود رنج…
اما روزگار عوضم کرد. جسم آدم تو کارخونه ننه آدم درست میشه، اما روح آدم تو کارخونه دنیا.
اسدلله میرزا: تو قضیه زن گرفتن منو شنیدی؟
سعید: یه چیزایی میدونم. یعنی شنیدم که شما زن گرفتی و بعد طلاقش دادی.
اسدلله میرزا: به همین سادگی؟! زن گرفتم، بعد طلاقش دادم؟

اسدلله میرزا: من ۱۷، ۱۸ سالم بود که عاشق شدم.
سعید: عاشق کی؟
اسدلله میرزا: یه قوم و خویش دور. نوه عموی همین فرخ لقا خانم سیاه پوش…
عشقای بچگی و جوونی دست خود آدم نیست. بابا ننه ها بچه هاشونو عاشق هم می کنن.
از بس به شوخی اون به این میگه عروس من. این به پسر اون میگه داماد من.
همین جور هی تو گوش آدم فرو می کنن. بعد به سن عاشق شدن که میرسی، میبینی عاشق همون عروس بابا ننت شدی.
اما همین بابا ننه ها وقتی فهمیدن، روزگار منو اون دخترو سیاه کردن…

اسدلله میرزا: بابای اون برای دخترش یه شوهر پولدار تر از من پیدا کرده بود؛ بابای منم برای پسرش یه عروس اسم و رسم دار تر!
 منتها ما از رو نرفتیم. اونقدر کتک خوردیم و فحش شنیدیم تا خسته شدن و مجبور شدن ما دوتارو به هم بدن.

اسدلله میرزا: دو سال تموم حتا فکر یه زن دیگم به کلم نیافتاد.
دنیا، آخرت، خواب، بیداری، گذشته، آینده و هرچیز دیگری برای من تو وجود اون زن بود.
خود اونم یه سالی ظاهرا با من همین حال و هوا رو داشت. اما یواش یواش من به چشمش عوض شدم.

سعید: شما که خیلی همدیگرو دوست داشتین. چرا اینجوری شد؟
اسدلله میرزا: یه رفیق داشتم، همیشه می گفت: سال اول که زن گرفتم، زنم انقدر شیرین بود که می خواستم بخورمش.
اما سال سوم پشیمون شدم که چرا همون سال اول نخوردمش…
حوصله ندارم برات بگم چرا… چطور شد.
فقط برات میگم که از سال دوم اگه از اداره یه راست می اومدم خونه و جای دیگه نمی رفتم
زنم خیال می کرد جایی ندارم که بردم!
اگه به زن دیگه ای نگاه نمی کردم، خیال می کرد عرضه ندارم!
یادته چند دفعه از من پرسیدی این عکس کیه؟ [عکس یه عرب]

سعید: همین دوستتون.
اسدلله میرزا: همیشه بهت گفتم یکی از دوستان قدیمیه. اما این دوست من نبود، نجات دهنده من بود…
سعید: نجات دهنده شما؟
اسدلله میرزا: بله، نجات دهنده من…
تصدقت بشم من.

اسدلله میرزا: زن من با همین عرب نتراشیده نکره گذاشت فرار کرد!!
سعید: فرار کرد؟
اسدلله میرزا: اوهوم…
سعید: شما هیچ کاری نکردید؟
اسدلله میرزا: طلاقش دادم…
رفت زن همین عبدالقادر بغدادی شد!

سعید: این مرتیکه زنتونو دزدیده، شما عکسشو قاب کردین، گذاشتین جلو چشمتون؟
اسدلله میرزا: تو هنوز بچه ای…
اگر تو دریا غرق شده باشی و اون لحظه که جون داره از تنت در میره
یه نهنگ پیدا بشه، نجاتت بده، شکلش از ستاره های سینمام خوشگل تر میاد!
عبدالقادر کهیر المنظر همون نهنگه که به نظر من از مارلین دیتریش هم خوشگل تره!

سعید: حالا چرا عاشق عبدالقادر شد؟
اسدلله میرزا: من با ظرافت با زنم حرف می زدم، عبدالقادر با زمختی و خشونت!
من روزی یه بار حموم میرفتم، عبدالقادر ماهی یه بار!
من با نهار حتا پیازچه هم نمی خوردم، عبدالقادر یه کیلو یه کیلو سیر و ترب سیاه می خورد!
من شعر سعدی می خوندم، عبدالقادر آروغ می زد…
اونوقت تو چشم زنم من بیهوش بودم، عبدالقادر باهوش!
من زمخت بودم، عبدالقادر ظریف…
فقط به گمونم عبدالقادر مسافر خوبی بود!
دست به سفرش محشر بود!
یه پاش اینجا بود، یه پاش سانفرانسیسکو…

سعید: عمو اسدلله، چرا اینارو برا من تعریف کردی؟
اسدلله میرزا: ذهنت باید یه کمی روشن بشه. چیزایی رو که بعدا خودت خواه نا خواه می فهمی، میخوام زود تر به تو بفهمونم…
سعید: یعنی میخواین بگین لیلی هم مثله…
اسدلله میرزا: … نه نه نه همچین مقصودی نداشتم. فقط می خواستم بگم
اگه لیلی با پوری رفت، تو چیز مهمی گم نکردی!
اگر قرار باشه یه روزی بخاطر عبدالقادر بغدادی یا موصلی ولت کنه، چه بهتر که از الان با پوری بره!
عشق تو بزرگتر از همه عشقاست. من شک ندارم.
"برای این که اولین عشق توئه"

اسدلله میرزا: ام یه چیزی بهت بگم.
اینجا لیلی خیلی مهم نیست!
این خیلی مهمه که تو عشق رو شناختی!
این مرز مرد شدنه!

ایرج پزشکزاد - دایی جان ناپلئون

۰۸ آذر ۹۵ ، ۲۲:۲۹ ۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۹ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۴۶ ب.ظ حصار آسمان
خاک سپاری حضرت حافظ

خاک سپاری حضرت حافظ

"ﺍﺩﻭﺍﺭﺩ ﺑﺮﺍﻭﻥ" ﺷﺮﻕ ﺷﻨﺎﺱ ﻧﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺳﻔﺮﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﺪ :
ﺩﺭ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ ﺩﺭﻣﯿﮕﺬﺭﺩ، ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ‏( ﺍﺭﺍﺯﻝ و ﺍﻭﺑﺎﺵ ‏) ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ می رﯾﺰﻧﺪ ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ، به اﯾﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽ ﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ.
ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﺮﻣﯿﺨﯿﺰﻧﺪ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮﯼ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ، ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻣﯿﺪﻫﺪ ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ. ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ.
ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﻣﯿﺸﻮﺩ :

ﻋﯿﺐ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﻣﮑﻦ ﺍﯼ ﺯﺍﻫﺪ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﺳﺮﺷﺖ
ﮐﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﻮﺷﺖ

ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﮑﻢ ﻭ ﮔﺮ ﺑﺪ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺵ
ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﺩِﺭﻭَﺩ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺸﺖ

ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻃﺎﻟﺐ ﯾﺎﺭﻧﺪ، ﭼﻪ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﭼﻪ ﻣﺴﺖ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ، ﭼﻪ ﻣﺴﺠﺪ، ﭼﻪ ﮐﻨﺸﺖ

ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﯾﺮ ﻣﯽ ﺍﻓﮑﻨﻨﺪ . ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﯽ ﭘﺬﯾﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ " ﻟﺴﺎﻥ ﺍﻟﻐﯿﺐ " ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ.


ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﺩﻭﺍﺭﺩ ﺑﺮﺍﻭﻥ - ﺟﻠﺪ ﺳﻮﻡ

۰۹ آبان ۹۵ ، ۲۰:۴۶ ۱۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۸ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۱۶ ب.ظ حصار آسمان
ماجرای شاخه نبات حافظ

ماجرای شاخه نبات حافظ

سال‌ها پیش خواجه شمس‌الدین محمد شاگرد نانوایی بود. عاشق دختر یکی از اربابان شهر شد. که دختری بود زیبا رو بنام شاخ نبات. در کنار نانوایی مکتب خانه ای قرار داشت که در آنجا قرآن آموزش داده می‌شد و شمس‌الدین در اوقات بیکاری پشت در کلاس مینشست و به قرآن خواندن آنان گوش می‌داد. تا اینکه روزی از شاخ نبات پیغامی شنید که در شهر پخش شد:
" من از میان خواستگارانم با کسی ازدواج می‌کنم که بتواند صد درهم برایم بیاورد!"
صد درهم، پول زیادی بود که از عهده خیلی از مردم آن زمان بر نمی‌آمد که بتوانند این پول را فراهم کنند! عده ای از خواستگاران شاخ نبات پشیمان شدند و عده ای دیگر نیز سخت تلاش کردند تا بتوانند این پول را فراهم کنند و او را که دختری زیبا بود و ثروتمند به همسری گزینند تا در ناز و نعمت زندگی کنند! در بین خواستگاران خواجه شمس‌الدین محمد نیز به مسجد محل رفت و با خدای خود عهد بست که اگر این صد درهم را بتواند فراهم کند چهل شب به مسجد رود و تا صبح نیایش کند. او کار خود را بیشتر کرد و شب‌ها نیز به مسجد می‌رفت و راز و نیاز می‌کرد تا اینکه در شب چهلم توانست صد درهم را فراهم کند و شب به خانه شاخ نبات رفت و اعلام کرد که توانسته است صد درهم را فراهم کند و مایل است با شاخ نبات ازدواج کند.
شاخ نبات او را پذیرفت و پذیرایی گرمی از او کرد و اعلام کرد که از این لحظه خواجه شمس‌الدین شوهر من است. شمس‌الدین با شاخ نبات راجع به نذری که با خدای خود کرده بود گفت و از او اجازه خواست تا به مسجد رود و آخرین شب را نیز با راز و نیاز بپردازد تا به عهد خود وفا کرده باشد. اما شاخ نبات ممانعت کرد. خواجه شمس‌الدین با ناراحتی از خانه شاخ نبات خارج شد و به سمت مسجد رفت و شب چهلم را در آنجا سپری کرد. سحرگاه که از مسجد باز می‌گشت چند جوان مست خنجر به دست جلوی او را گرفتند و جامی به او دادند و گفتند بنوش! او جواب داد من مرد خدایی هستم که تازه از نیایش با خدا فارغ شده‌ام، نمی‌توانم این کار را انجام دهم. اما آنان خنجر را به سوی او گرفتند و گفتند اگر ننوشی تو را خواهیم کشت. پس بنوش، خواجه شمس‌الدین اولین جرعه را نوشید. آنان گفتند چه می‌بینی؟ گفت: هیچ و گفتند: دگر بار بنوش، نوشید، گفتند: حال چه می‌بینی؟ گفت: حس می‌کنم از آینده باخبرم و گفتند :باز هم بنوش، نوشید، گفتند: چه می‌بینی؟ گفت :حس می‌کنم قرآن را از برم؛ و خواجه آن شب به خانه رفت و شروع کرد از حفظ قرآن خواندن و شعر گفتن و از آینده‌ی مردم گفتن و دیگر سراغی هم از شاخ نبات نگرفت! تا اینکه آوازه او به گوش شاه رسید و شاه او را نزد خود طلبید و او از آن پس همدم شاه شد؛ و شاه لقب لسان‌الغیب و حافظ را به او داد. (لسان‌الغیب چون از آینده مردم می‌گفت و حافظ چون حافظ کل قرآن بود). تا اینکه شاخ نبات آوازه او را شنید و فهمید و نزد شاه است و به دنبال او رفت اما ... حافظ او را نخواست و گفت : زنی که مرا از خدای خود دور کند به درد زندگی نمی‌خورد ... تا اینکه با وساطت شاه با هم ازدواج کردند.
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد / اجر صبریست کزآن شاخ نباتم دادند

۰۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۱۶ ۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
قانون بومرنگ

قانون بومرنگ

فضیل عیاض که از عرفای معروف زمان خویش بود، حکایت می کند که روزی درویشی به حقیقت توانگر و به ظاهر تنگ دست، ریسمانی از کار عیال خویش برداشته آن را به یک درهم بفروخت و خواست که با آن خوراکی تهیه کند. ناگاه دو نفر را دید که با یکدیگر به سختی نزاع می کنند. سبب منازعه آنها را پرسید. گفتند به جهت یک درهم این شورش را بر پا کرده اند. با خود گفت که این یک درهم را به ایشان بدهم تا این شورش و دشمنی، برطرف گردد و همین کار را کرد. پس با دست تهی به خانه بازگشت و صورت حال را با همسرش در میان گذاشت. زنش نه تنها بر وی اعتراض نکرد بلکه، از اینکه به نزاع و جدالی پایان داده است شادمان شد. آنگاه زن برای یافتن چیزی به جست و جو پرداخت و پارچه مستعملی را پیدا کرد و آن را به شوهرش داد که بفروشد تا با آن برای رفع گرسنگی، خوراکی تهیه کند.

هر قدر در بازار به گردش پرداخت، خریداری را نیافت. سرانجام مردی را یافت که یک ماهی به دست گرفته، خریدار می جوید. به او گفت: متاع من و تو خریداری ندارد اگر موافقت کنی آن را مبادله کنیم. آن مرد راضی شد. پس او ماهی را به منزل آورد و به همسرش داد تا طبخ کند. زن چون شکم ماهی را شکافت، مروارید درشتی را در آن یافت. هر دو شادمان شدند. آن شخص مروارید را نزد یکی از دوستان گوهر فروش برد و آن را به قیمت گزافی فروخت و خدای تعالی در مقابل آن یک درهم که به خاطر او از دست داده بود، وی را ثروتمند و توانگر ساخت.

هر عمل از خیر و شر ، کز آدمی سر می زند
آن عمل مزدش به زودی، پشت در در می زند
  • پی نوشت: کارهایی که میکنیم، مثل بومرنگی که پرتاب میکنیم، به زودی به خودمون بر خواهد گشت. اگر خوبی کنی یا بدی، روزی حتما با اون مواجه خواهی شد.
۲۷ مهر ۹۵ ، ۲۱:۰۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۰ ب.ظ حصار آسمان
به تو هجوم آوردم چونان لشگری که شهر را

به تو هجوم آوردم چونان لشگری که شهر را

به تو هجوم آوردم چونان لشگری که شهر را
مرا شکست دادی چونان سدی که آب را
و باز در تکاپویی بیهوده دست و پا میزنم
شاید راهی باز کنم
شاید اشک چشمی راهگشا شد
و یا سوز دلی

هنوز هم ماه می تابد
هنوز هم خورشید می درخشد
هنوز هم ستارگان سوسو می زنند
هنوز پاییز و زمستان و بهار و تابستان در جریانند و در گذر
هنوز شعر میخوانم
هنوز مینویسم
هنوز عاشقت هستم

نه من دست از عشقت بر خواهم داشت
و نه عشقت دست از سر من

ما دو بیچاره ایم
دو بیگانه آشنا
محکوم به یکدیگر

ولی تو آزادی
آزاد تر از همین نسیم

یک شب اگر بر ما دو دیوانه مرحمت بفرمایی
و زخم های بالمان را ببندی
بر ما منت نهاده ای

ما دو اسیر
کو به کو به دنبال تو تا به اینجا آمده ایم
تا تو شب به شب
ماه به ماه
بر ما دو دیوانه نظری از لطف بنمایی

باور کن اینجا بدون تو
مانند آنجا بدون من نیست
اینجا بدون تو
مانند روز بدون خورشید
مانند شب بدون ستاره
مانند دریا بدون آب
مانند ابر بدون باران
مانند خانه بدون سقف
مانند زندگی بدون دلخوشی
هیچ سعادتی ندارد
بی هیچ شعاع نوری

در عمیق ترین و ژرف ترین سیاه چال تاریخ دفنمان کرده ای
و رفته ای...
گاه به گاه از غریبان دور افتاده از وطن نیز یادی کن...

اصلا یادت هست که دیگر نیستم؟!
دیگر شب ها برایت لالایی نمیخوانم؟
دیگر شعرهایم را نمیخوانی؟
دیگر با ترنم نامت وضو نمیگیرم؟
اصلا یادت هست؟!
که روزگاری دیوانه ای داشتی ...

حالا میدانی آن دیوانه کجاست؟ چه میکند؟
میدانی هنوز دیوانه توست؟

شب، توصیف اندکی از تیرگی نبودن توست
عشق، توصیف اندکی از نحوه شکفتن توست
آسمان، توصیف حقیری از وسعت کرانه های توست در دیار بی کسی هایم

چقدر سخت با نبودنت کنار آمده ام
اما تسلیم نشده ام!
هنوز فال میگیرم
هنوز نشانه ها را می پویم
هنوز با خدایم یکطرفه عهد می بندم
هنوز دوستت دارم

روشنتر از آب در روزگارم جریان داری
آنقدر عادی که دیگر نمیتوان فرق تو و من را فهمید

بیا تا معادلاتم بر هم نریزد
بیا تا چشمانم خیره نماند
بیا تا این دل، جانی دارد، بیا
بیا، نوشدارو بعد از مرگ سهراب نشو، بیا
بیا دیگر دیوانه ات را اینقدر دل آزرده نکن
دیوانه ای که از تو، چیزی جز تو نمیخواهد
بیا و من را به آرزوی دلم برسان

این شب نیز به اتمام رسید
اما آیا دیوانگی های مرا پایانیست؟
هرگز...
من در حجم نبودنت، به اندازه تمام دوست داشتنت
دیوانه ام...


"حصار آسمان"

  • بازنشر شده
۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۲:۳۰ ۲۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱
حصار آسمان
شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
عشق یعنی انجام ندادن!

عشق یعنی انجام ندادن!

شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد ، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردند و وقتی به استراحتگاهی می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند…

ادامه مطلب...
۱۳ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۰۰ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
عشق مارمولکی!

عشق مارمولکی!

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است؛ 

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد، خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند، این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!

ادامه مطلب...
۱۲ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۰۰ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
معنای دوم عشق

معنای دوم عشق

روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله‌های آتش نگاه می‌کند.

ادامه مطلب...
۱۲ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۰۰ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان