حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۶ مطلب با موضوع «نویسندگان و اشخاص :: علیرضا آذر» ثبت شده است

سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۴۴ ب.ظ حصار آسمان
دل به دریای هر چه باداباد

دل به دریای هر چه باداباد

چشم وا کردم از تو بنویسم
لای در باز و باد می آمد
از مسیری که رفته بودی داشت
موجی از انجماد می آمد

 

زندگی از دروغ تا سوگند
خسته از زیر و روی و رودررو
زیر صورت، هزارها صورت
خسته از چهره های تودرتو

 

بی گناه از شکنجه ها زخمی
پشتِ هم اتهام ها خوردن
هق هق از درد و اَلکَن از گفتن
انتهای کلام را خوردن

 

غرقه در موج های پیش آمد
گوشه گوش های دور از من
پشت سکان خدا نشست اما
باز هم ناخدا پرستیدن

 

دل به دریای هر چه باداباد
قایقم را به بادها دادم
ناگزیر از گریز از ماندن
توی شیب مسیر افتادم

 

بادبان پاره ، عرشه بی سکان
قایقم رفت و قبل ساحل مُرد
پیکرش داشت وقت جان کندن
روی گِل ها تلوتلو می خورد

 

دستم از هرچه هست کوتاهست
از جهان قایقی به گِل دارم
بشنو ای شاهِ گوش ماهی ها
دل اگر نیست ، درد و دل دارم

 

چشم وا کردم از تو بنویسم
لایِ در باز و باد می آمد
از مسیری که رفته بودی داشت
موجی از انجماد می آمد

 

با زبان ، با نگاه ، با رفتن
زخم جز زخم های کاری نیست
پای اگر بود، پای رفتن بود
دست اگر هست، دست یاری نیست

 

آسمان هیچِ سربلندی بود
از صعودی که نیست افتادم
لااقل با تو بال وا کردم
زندگی را اگر هدر دادم

 

این منم مردِ تا همین دیروز
مردِ پابند آرزوهایت
مردِ یک عمر عاشقی کردن
لابلای بلند موهایت

 

خاطرت هست روزگارم را ؟
جایگاه مقدسی بودم
وزن یک عشق روی دوشم بود
من برای خودم کسی بودم

 

من برای خودم کسی هستم
دور و بر خورده عشق هم کم نیست
آن که دل از تو برد ، هرکس هست
بندِ انگشت کوچکم هم نیست

 

می شد از خود بگیرمت اما
زورِ بازو به دستم هایم نیست
می شد از رفتنت گذشت اما
جان در اندازه های پایم نیست

 

زندگی سرد بود ... اما عشق
می توانست کارگر باشد
می توان قطب را جهنم کرد
پای دل در میان اگر باشد 

 

خواب دیدم که شعر و شاعر را
هر دو در عذاب می خواهی
از تعابیر خواب ها پیداست
خانه ام را خراب می خواهی

 

دیگر ای داغِ دل چه می خواهی
از چُنین مرد زیر آواری
رد شو از این درخت افتاده
می توانی که دست برداری

 

گفته بودی همیشه خواهی ماند
سنگ بارید ، شیشه خواهی ماند

 

گفته بودی دچار باید بود
مردِ این روزگار باید بود

 

گفته بودی ... ولی نشد انگار
دست از این کودکانه ها بردار

 

گفته بودم نفاق می افتد
اتفاق ، اتفاق می افتد

 

گفته بودم شکست خواهم خورد
از تو هم ضرب شست خواهم خورد

 

گفته بودم در اوج ویرانی
از من و خانه روبگردانی

 

هرچه بود و نبود خواهد مُرد
مَرد این قصه زود خواهد مُرد

 

ماجرا زخم و داستان ها درد
نازنین ! پیچ قصه را برگرد

 

نازنین قصه ها خطر دارند
نقش ها نقشه زیر سر دارند

 

نازنین راه و چاه را گفتم
آخر اشتباه را گفتم

 

گفتم اما عقب عقب رفتی
شب شنیدی و نیمه شب رفتی

 

دیدی آخر نفاق هم افتاد ؟
اتفاق از اتاق هم افتاد !

 

از اتاقی که باز تنها ماند
پر کشیدی و لای در وا ماند

 

چشم وا کردم از تو بنویسم
لای در باز و باد می آمد
از مسیری که رفته بودی داشت
موجی از انجماد می آمد

 

در اتاقی که پیش از این ها
در سرت فکر و ذکر رفتن داشت
در اتاقی که روی کاشی هاش
پشت پاهات آرزو می کاشت

 

لای دیوارها چروکیدم
در نمائی که تنگ تر می شد
هر چه این دوربین جلو می رفت
مرگ من هم قشنگ تر می شد

 

نقش یک مَرد مُرده در فالت
توی فنجان مانده در میزم
خط بکش دور مرد دیگر را
قهوه ات را دوباره می ریزم

 

دردسرهای ما تفاوت داشت
من سرم گرمِ پای بستن بود
نقشه ها می کشید چشمانت
چشم ها چشم دل شکستن بود

 

غوطه ور در سیاه شب بودم
صبح فردای آنچه را دیدن
در خیالم نرفته برمی گشت
هم تو را هم مرا نبخشیدن

 

جای پاهای خیس از حمام
تا اتاقی که رفتنت را رفت
یک قدم مانده بود تا برگرد
یک قدم مانده تا تنت را ... رفت

 

چشم وا کردم از تو بنویسم
لای در باز و باد می آمد
از مسیری که رفته بودی داشت
موجی از انجماد می آمد

 

رفته ای کوله پشتی ات هم نیست
رفتی اما اتاق پابرجاست
گیرم از یاد هردومان هم رفت
خاطرات چراغ پابرجاست

 

لای در باز و سوز می آمد
قلبم آتشفشانی از غم بود
عُقده ها حس و حال طغیان داشت
کنج پاگرد یک تبر هم بود

 

زیر پلکم تگرگ باران بود
در اتاقم هوا که ابری شد
رو به آیینه حرص ها خوردم
کینه ام سینه ستبری شد

 

رو به برفی سپید می رفتم
ردِ پاهات رو به خون می رفت
مثل گرگی که بوی آهو را
عطر موهات تا جنون می رفت

 

تا نگاهی به پشت سر کردم
پشت هر جای پا درختی بود
این درختان هویتم بودند
من ؟ تبر ؟ انتخاب سختی بود ...

 

ترسم از مرگ بیشتر می شد
تا تبر روی دوش چرخاندم
هر درختی که ضربه ای می خورد
زیرِ آوارِ درد می ماندم

 

توی هر برگ ، هم تو هم من بود
ساقه ها ساقِ پای ما بودند
آن تبر حکم قتل ما را داشت
این درختان به جای ما بودند

  

قسمتی از شعر بلند #اتاق
#علیرضا_آذر

۰۶ تیر ۹۶ ، ۱۴:۴۴ ۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
اولین مرحله ی عشق دگردیسی بود

اولین مرحله ی عشق دگردیسی بود

قبلِ هر چیز بگویم که من آنم که شبی
تا لبِ پنجره رفت و به اتاقش برگشت
گرچه استادِ هنر دست به رویش نکشید
بالِ پروانه شد و نرم و مُنقَّش برگشت

من همانم که شبی عشق، به تاراجش برد
همچو حلّاج به خاکسترِ تشویش نشست
در سرش سوره ی تکویر مُجَسَم میشد
قبلِ هر زلزله ای در خودش آرام شکست

سیلِ غم بود که از گونه ی خشکش می ریخت
و عزادارِ خودش بود که در خود می سوخت
چشم بر وسوسه ها بست، و چیزی نشنید
گفتنی بود ولی باز دهانش را دوخت

آخرین مانده ی دورانِ اگر کشف و شهود
آخرین مصرع خلقت، که به پایان نرسید
اولین نامه ی تاریخ به امضایِ اَلَست
آن که کوشید ولی حیف به انسان نرسید

آنکه تصمیم گرفت آتشِ بَلوا باشد
وسطِ مغلطه در مغلطه تنها باشد
بین چین است و چُنان طرحِ معما باشد
پاسخِ سوره چو شد، آیه ی آیا باشد

آنکه لیچار شنید از همه و هیچ نگفت
دوش و دوشاب به دوش از همگان دست کشید
گله از هیچکسی هیچ نکرد و نبُرید
تا تهِ حادثه ناخن پسِ بن بست کشید

رو به فقدان خودش تَهی دست پرید
آنکه میدید نشستند خرابش بکنند
خوب میدید به منظور، عزیزش کردند
صفحه از پشت گرفتند کتابش بکنند

آنکه از حلقه ی مفقود، لبی باز نکرد
آنکه از تو سَری و تهمتِ تاریخ گذشت
قدسیان را به لبِ منظره ی هیچ کشاند
آنکه از خاج و صلیب و خطر و میخ گذشت

آنکه نان خواست ولی دود فقط سهمش شد
آنکه از گندمِ آغشته به خون، حیف گذشت
او که دیوانه ی دیوانگیِ پنجره بود
آنکه از عافیتش محضِ جنون حیف گذشت

ادامه مطلب...
۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
دیوانه تر از من چه کسی هست، کجاست؟

دیوانه تر از من چه کسی هست، کجاست؟

لیلی بنشین خاطره ها را رو کن
لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

لیلی تو بگو، حرف بزن، نوبت توست
بعد از من و جان کندن من نوبت توست

ادامه مطلب...
۳۰ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۰ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۱۸ ق.ظ حصار آسمان
رو به رو بودن با عشق، جگر میخواهد

رو به رو بودن با عشق، جگر میخواهد

روز میلاد من است آمده ام دست کشم
به سر و گوش عرق کرده دنیای خودم
قول دادم که در این شعر فقط من باشم
تا خودم با همه خود باشم و تنهای خودم

رد انگشت تو بر سینه سیب است هنوز
من غلط کرده و مغضوب خداوند شدم
بعد از آن هم که تو با سنگ زدی شیشه شکست
من خریدار تن و جای کمربند شدم

شک نکن بی من از این ورطه گذر خواهی کرد
به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن
من که از منطق و دستور حقیقت گفتم
به مضامین مجازی تنم فکر نکن

باز با این همه هر وقت غمی شیهه کشید
من همین نبش چنار و چمنم فکر نکن

قول دادم که در اندیشه خود حبس شوم
دل به بالا و بلندای خیالی ندهم
دوست دارم که خودم پشت خودم باشم و بس
به تن هیچ عقابی پر و بالی ندهم

تو که رفتی پی تاب و تپش رود ، برو
به قدم های اسیر لجنم فکر نکن
من به دستان خودم گور خودم را کندم
به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

من محالم ، تو به ممکن شدنم فکر نکن
و به آلودگی پیرهنم فکر نکن
گر چه رو زخمی ام و دست کج و تند زبان
به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن

تو که از منزل منقل تبر آوردی باز
هی به آیا بزنم یا نزنم ، فکر نکن
بخت نامرد بزن ، بد به دلت راه نده
به غم انگیزی فرزند و زنم فکر نکن

نفسی تازه کن و ارّه بکش ، شاخه بریز
به غم جوجه کلاغی که منم فکر نکن
شک نکن بی من از این ورطه گذر خواهی کرد
به نشانی که نماند از بدنم ، فکر نکن

من که از منطق و دستور حقیقت گفتم
به مضامین مجازی تنم فکر نکن
باز با اینهمه هر وقت غمی شیهه کشید
من همین نبش چنار و چمنم ، فکر نکن

یا که خاکی به سر آینه بکر کنید
یا از اینجا به غبار سخنم فکر کنید

شانه بر شانه هم ، پشت به هم ساییدند
خرده شنها صف و صف پشت هم انبوه شدند
مثل واگیرترین حادثه دورم کردند
قطعه های بدنم بافتی از کوه شدند

قد کشیدم سر دوشم به لب ابر رسید
سر برآوردم و دیدم که چقدر الوندم
عهد کردم که اگر پای کسی فتحم کرد
قامتش را سر سبابه خود می بندم

عهد کردم که اگر دست کسی لمسم کرد
کولی دشت شوم ، معرکه آغاز کنم
دردلم آهن تفتیده بسیاری هست
وای از آن دم که بخواهم دهنی باز کنم

آنچنان مست کنم ، روح بچرخد در من
آنچنان نعره زنم سقف زمین چاک شود
آنچنان شانه بلرزانم و هی هی بکنم
که برای همه دشت خطرناک شود

این تهوع که مرا هست تورا خواهد کشت
آنچه من خورده ام از حد خودم بیشتر است
میرود بمب دلم فاجعه آغاز کند
هر کسی دورتر است ، عاقبت اندیش تر است

ناگهان شد که زمین نبض جنونش زد و بعد
خونم از حلق به جوش آمد و نابود شدم
در جهانی که پر از فرضیه های شدن است
واقعا سوختم و باختم و دود شدم

آنکه جان کند و خطر کرد و به بالا نرسید
آنکه دائم هوس سوختن ما میکرد
آنکه از هیچ نگاهی به تماشا نرسید
کاش می آمد و از دور تماشا میکرد

زیر خاکسترم انگار دری باز شد و
ساقه سیب شدم ، حسرت حوّا برخواست
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
گرد و خاک از لبه عقد ثریا برخواست

شاخه در شاخه فریبم ، سبدی سیب بچین
دامنی از تب گندم ببر و نانش کن
با سکوتی که تو داری ، سر زا می میری
بغض اندوخته را لو بده ، عصیانش کن

شاخه هایم هوس پنجه چیدن دارند
من درختم تو به اندازه من انسانی
من اسیرم ، تو برو شاخ زمین را بشکن
گور بابای سر و این همه سرگردانی

منطق جاذبه در فلسفه اش پنهان بود
تا که تقدیر به دستان من افتاد از دست
جذبه ذهن زمین زیر معما می ماند
پاسخ از دامن من بود اگر کشفی هست

میوه از دامن من بود اگر روز هبوط
آدم از وسوسه افتاد زمین انسان شد
آه اگر سیب نبود عشق چه باید می کرد؟
من رسیدم که دل از بند دل آویزان شد

رد انگشت تو بر سینه سیب است هنوز
من غلط کرده و مغضوب خداوند شدم
بعد از آن هم که تو با سنگ زدی شیشه شکست
من خریدار تن و جای کمربند شدم

رد انگشت خودت بود ولی ما خوردیم
شوکران از لب لیوان تو خوردن دارد
موج کف کرده و طوفانی و بی ماه و نگاه
دل به این ورطه تاریک سپردن دارد

رد انگشت تو بر گودی فنجان من است
از کجا دست به آینده فالم بردی؟
همه دیدند که یک سیب معلق دارم
لعنتی ، پیش خودم زیر سوالم بردی

رد انگشت تو بر پیرهن پاره من
برتنم جز اثر مرگ مگر چیزی هست؟
در لباسی که از این معرکه ها میگذرد
سایه بی سر و پایی است اگر چیزی هست

رد انگشت تو بر حلق من و حلق خودت
هر دوتامان سر کیفیم که مرگ آمده است
کفن گرم به تن کن که در این قبر غریب
پیش پای من و تو باز تگرگ آمده است

پشت یک میز خزیدیم که بازی بکنیم
روبرو بودن با عشق جگر میخواهد
این قمار عاقبتش جان مرا می بازد
با تو سرشاخ شدن ، دست قدر میخواهد

زنده ام ،هرچه زدی تیغه به شریان نرسید
خیز بردار ببینم خطری هم داری؟
زخم از این تیغ و تبر تا که بخواهی خوردم
عشق من ، ارّه تن تیز تری هم داری؟

تند و کندی ، همه مسئله این است فقط
خنجرت کند و عجولی که رگی باز کنی
مثل پایان غم انگیزترین کرم جهان
سعی داری که پس از مرگ خود آغاز کنی

مثل گاوی که زمین خورد ، خودم را خوردم
تو در اندیشه آن پیله به خود چسبیدی
قصه از کوه به این گاو رسیده ، تو بگو
غیر پروانه شدن ، خواب چه چیزی دیدی؟

پای در کفش جهان رفته زمین خواهد خورد
قد پاهای خودت کفش به پا کن گل من
فکر همزیستی با من بیگانه نباش
جا برای خود من باز نکرد آغل من

نره گاوی که در اندیشه نشخوار خود است
پای بشقاب هزاران زن هندو خوابید
گاو کف کرده و خرناس کش قصه شدم
تا دهان و شکمی هست مرا دریابید

شقّه هایم سر میخ است ، به آتش بکشید
زیر خاکستر این شعر کبابش بکنید
این بتی را که به دستان خودم ساخته ام
مفصل از هم بدرارید و خرابش بکنید

زیر خاکستر این شعر کبابم بکنید
مابقی را بگذارید که سگها ببرند
مردهایی که به دل حسرت دختر دارند
شاخ ها را بفروشند و عروسک بخرند

نره گاوی که منم ، پای خودم مسلخ من
گوشه لیز همین ذهن زمین خواهم خورد
ترسم این است اگر جبر به ماندن باشد
مرگ بی حوصله از یاد مرا خواهد برد

ترسم این بود ، همان بر سر شعرم آمد
سینه کوه و تن باغ خیابان شده بود
کوه و حیوان و درختان همه خاموش شدند
وقت سوسو زدن حضرت انسان شده بود

قدسیان بر سر هم صحبتی ام چانه زدند
بوسه بر قامت این نوبر بیگانه زدند
ریسه از تاک کشیدند و به کاشانه زدند
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

گم شدم ، طرد شدم ، تار تنیدم به سکوت
تشنه کف کرده و تفتیده در عمق برهوت
ناگهان زد به سرم دست رسانم به قنوت
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند

من بد آورده دنیای پر از بیم و امید
نامه دادم نخوری سیب ولی دیر رسید
سیب ممنوعه به چنگ آمد و دستانت چید
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند

وقت لب بستن خود ، همهمه را عذر بنه
سگ که با گرگ بجوشد ، رمه را عذر بنه
حق و ناحق شدن محکمه را عذر بنه
جنگ هفتاد و دو ملت ، همه راعذر بنه
چون ندیدند حقیقت ، ره افسانه زدند

آخ اگر زودتر از من به زمین می افتاد
برگ همزاد من او بود که در مسلخ باد
دست بردم که نجاتش بدهم ، دست نداد
شکر آنرا که میان من و او صلح افتاد
حوریان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

گرچه خوب است که با شعله بپیوندد شمع
بی حظور نفس نور ، نمیگندد شمع
پای دل را به دلی سوخته میبندد شمع
آتش آن نیست که از شعله آن خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

من سوالم ، پر پرسیدن و بی هیچ جواب
مرده شور شب و روز من و این حال خراب
دل به دریاچه حافظ زدم از ترس سراب
کز چو حافظ نه کشید از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

مثل من چشم به قلاب جهانت داری
ماهی کوچک گندیده دریاچه شور
مثل من منتظر تلخ ترین ثانیه ای
جغد ویرانه نشین ، بوف زمین خورده کور

گرچه دستان تو سیب از وسط خاطره چید
گرچه از خون خودم خوردی و فتحم کردی
شانه بر شاخ کشیدی و شکستم دادی
هر بلایی که دلت خواست سرم آوردی

گرچه داغم زده ای باز زنیّت داری
پرچم عشق همین گوشه پیراهن توست
من که آبستن دنیای پر از تشویشم
خوش به حال تو که آسودگی آبستن توست

 

"علیرضا آذر"

این قطعه شعر با همکاری میلاد بابایی با دکلمه علیرضا آذر به نام "اثر انگشت" اجرا شده است که میتوانید آنرا از [ اینجا ] دانلود نمایید.

۲۰ مرداد ۹۵ ، ۰۵:۱۸ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۲۱ ب.ظ حصار آسمان
مظهر جان پلنگم که به ماهی بندم

مظهر جان پلنگم که به ماهی بندم

زندگی یک چمدان است که می آوریش
بار و بندیل سبک می کنی و می بریش

خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم
دست کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

ادامه مطلب...
۱۹ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۱۴ ق.ظ حصار آسمان
آن باغ جوانم کو؟

آن باغ جوانم کو؟

لبخند مرا بس بود آغوش لهم میکرد
آن بوسه مرا میکشت لب منهدمم میکرد


آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود
در سیر مرا کشتن این پرده ی اول بود

ادامه مطلب...
۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۱۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان