حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۲۸ مطلب با موضوع «نویسندگان و اشخاص :: مولانا» ثبت شده است

پنجشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۰۷ ب.ظ حصار آسمان
تنها یک چیز را نباید از یاد برد

تنها یک چیز را نباید از یاد برد

کسی گفت که چیزی را از یاد برده ام.

در این دنیا اگر همه چیز را فراموش کنی باکی نیست. تنها یک چیز را نباید از یاد برد. تو برای کاری به دنیا آمده ای که آگر آن را به انجام نرسانی، هیچ کاری نکرده ای. از آدمی کاری بر می آید که آن کار نه از آسمان بر می آید و نه از زمین و نه از کوه ها، اما تو می گویی کارهای زیادی از من بر می آید، این حرف تو به این می ماند که شمشیر گرانبهای شاهانه ای را ساطور گوشت کنی و بگویی آن شمشیر را بیکار نگذاشته ام. یا این که در دیگی زرین شلغم بار کنی یا کارد جواهر نشانی را به دیوار فرو ببری و کدوی شکسته ای را به آن آویزان کنی. ای نادان این کار از میخی چوبین نیز بر می آید. خود را این قدر ارزان مفروش که بسیار گرانبهایی!
 
بهانه می آوری که من با انجام دادن کارهای سودمند روزگار می گذرانم. دانش می آموزم، فلسفه و فقه و منطق و ستاره شناسی و پزشکی می خوانم، اما این ها همه برای تواست و تو برای آن ها نیستی. اگر خوب فکر کنی در می یابی که اصل تویی و همه این ها فرع است. تو نمی دانی که چه شگفتی ها و چه جهان های بیکرانی در تو موج می زند. آخر این تن تو اسب توست. اسبی بر سر آخور دنیا! خوراک این اسب که خوراک تو نیست.

روزی مجنون آهنگ دیار لیلی کرد. با بیقراری بر شتری سوار شد و با دلی لبریز از مهر به جاده زد. در راه گاه خیال لیلی او را با خود می برد. شتر نیز در گوشه ی آبادی بچه ای داشت. او هر بار که مجنون را از خود بیخود می دید، به سوی آبادی باز می گشت و خود را به بچه اش می رساند. مجنون هر بار که به خود می آمد، در می یافت که فرسنگها راه را بازگشته است. او سه ماه در راه ماند پس فهمید که آن شتر با او همراه نیست. او را رها کرد و پای پیاده به سوی دیار لیلی به راه افتاد.

#فیه_ما_فیه
#مولانا

پ.ن: نتیجه ای که از این قطعه متن گرفتید رو بنویسید
من: ببین کدوم شتر احمقی در درونت هست که داره تو رو از رسیدن به یار (یار ازلی) دور میکنه. یادت باشه این شتر، شتریه برسر آخور دنیا، خوراک این شتر، خوراک تو نیست!

۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۷ ۱۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۱ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
خواندنِ با درد از دل‌بردگیست

خواندنِ با درد از دل‌بردگیست

آن یکی الله می‌گفتی شبی
تا که شیرین می‌شد از ذکرش لبی

گفت شیطان آخر ای بسیارگو
این همه الله را لبیک کو؟

می‌نیاید یک جواب از پیش تخت
چند الله می‌زنی با روی سخت؟

او شکسته‌دل شد و بنهاد سر
دید در خواب او خضر را در خضر

گفت هین از ذکر چون وا مانده‌ای؟
چون پشیمانی از آن کش خوانده‌ای؟

گفت لبیکم نمی‌آید جواب
زان همی‌ترسم که باشم رد باب

گفت آن الله تو لبیک ماست
و آن نیاز و درد و سوزت، پیک ماست

حیله‌ها و چاره‌ جوییهای تو
جذب ما بود و گشاد این پای تو

ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زیر هر یا رب تو لبیکهاست

جان جاهل زین دعا جز دور نیست
زانک یا رب گفتنش دستور نیست

بر دهان و بر دلش قفلست و بند
تا ننالد با خدا وقت گزند

درد آمد بهتر از ملک جهان
تا بخوانی مر خدا را در نهان

خواندن بی درد از افسردگیست
خواندن با درد از دل‌بردگیست

آن کشیدن زیر لب آواز را
یاد کردن مبدا و آغاز را

آن شده آواز صافی و حزین
ای خدا وی مستغاث و ای معین

جان بده از بهر این جام ای پسر
بی جهاد و صبر، کی باشد ظفر؟

صبر کردن بهر این نبود حرج
صبر کن کالصبر مفتاح الفرج

کاه باشد کو به هر بادی جهد
کوه کی مر باد را وزنی نهد؟

هر طرف غولی همی‌خواند ترا
کای برادر راه خواهی هین بیا

ره نمایم همرهت باشم رفیق
من قلاووزم درین راه دقیق

نه قلاوزست و نه ره داند او
یوسفا کم رو سوی آن گرگ‌خو

حزم این باشد که نفریبد ترا
چرب و نوش و دامهای این سرا

که نه چربش دارد و نه نوش او
سحر خواند می‌دمد در گوش او


"مولانا"
مثنوی معنوی - دفتر سوم

  • پی نوشت: این شعر بهترین جواب به من بود. دو ساله بخاطر این عشق، هی خدا خدا کردم. دو ساله به برکت این عشق، روزی هزار مرتبه با خدا حرف زدم و اسمشو صدا زدم. قربونت برم ای خدا که اینقدر مهربونی. پس تو میخواستی که اسمتو صدا بزنم؟ اگر این درد باعث میشه بازم بیام درگاهت، پس این دردو با دل و جونم خریدارم. ای عزیزتر از هر چه که هست... تو عشق رو در دلم قرار دادی و در این هیچ شکی ندارم. تو کمکم کردی که عاشق باشم و بمونم و بیام سمتت. تو منو به صبر بر این درد تشویق کردی. باشه ای زیباترین. مگه من جز تو کسیو دارم؟ میام سمتت... ببخش که ازت دور شدم. کی از تو وفادار تر؟! این دردا رو با دل و جونم خریدارم... توکل بر ذات پاک و مهربونت یا ارحم الراحمین ...
۰۱ دی ۹۵ ، ۱۹:۰۰ ۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۵ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
خون عشاق نخفته ست و نخسبد به جهان

خون عشاق نخفته ست و نخسبد به جهان

بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان
رندی از حلقه ما گشت در این کوی نهان

مدتی هست که ما در طلبش سوخته ایم
شب و روز از طلبش هر طرفی جامه دران

هم در این کوی کسی یافت ز ناگه اثرش
جامه پرخون شده او است ببینید نشان

خون عشاق کهن خود نشود تازه بود
خون چو تازه است بدانید که هست آن فلان

همه خون ها چو شود کهنه سیه گردد و خشک
خون عشاق ابد تازه بجوشد ز روان

تو مگو دفع که این دعوی خون کهن است
خون عشاق نخفته ست و نخسبد به جهان

غمزه توست که خونی است در این گوشه و بس
نرگس توست که ساقی است دهد رطل گران

غمزه توست که مست آید و دل ها دزدد
قصد جان ها کند آن سخت دل سخته کمان

داد آن است که آن گمشده را بازدهی
یا چو او شد ز میانه تو درآیی به میان

گر ز میر شکران داد بیابی ای دل
شکر کن شو تو گدازان چو شکر با شکران

گر چنان کشته شوی زنده جاوید شوی
خدمت از جان چنین کشته به تبریز رسان


"مولانا"
دیوان شمس

۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۰:۰۰ ۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۱۴ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۱۰ ب.ظ حصار آسمان
ای دل گریان کنون بر همه عالم بخند

ای دل گریان کنون بر همه عالم بخند

خواجه سلام علیک، گنج وفا یافتی
دل به دلم نه که تو، گمشده را یافتی

هم تو سلام علیک، هم تو علیک السلام
طبل خدایی بزن، کاین ز خدا یافتی

خواجه تو چونی بگو، در بر آن ماه رو؟
آنک ز جان برترست، خواجه کجا یافتی؟

ساقی رطل ثقیل از قدح سلسبیل
حسرت رضوان شدی، چونک رضا یافتی

ای رخ چون زر شده، گنج گهر برزدی
وی تن عریان کنون، باز قبا یافتی

ای دل گریان کنون بر همه عالم بخند
یار منی بعد از این، یار مرا یافتی

خواجه تویی خویش من، پیش من آ، پیش من
تا که بگویم تو را، من که که را یافتی

کوس و دهل می‌زنند بر فلک از بهر تو
رو که تویی بر صواب، ملک خطا یافتی

بر لب تو لب نهاد زان شکرین لب شدی
خشک لبان را ببین، چونک سقا یافتی

خواجه بجه از جهان، قفل بنه بر دهان
پنجه گشا چون کلید، قفل گشا یافتی

"دیوان شمس - مولانا"

۱۴ آبان ۹۵ ، ۲۲:۱۰ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان

دیدار شمس و مولانا

۰۱ مهر ۹۵ ، ۰۹:۰۹ ۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱
حصار آسمان
دوشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم

صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم

جانا به غریبستان، چندین به چه می‌مانی
بازآ تو از این غربت، تا چند پریشانی؟

صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم
یا راه نمی‌دانی یا نامه نمی‌خوانی

ادامه مطلب...
۲۹ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۰ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
تا ابـد ما مست آن پیمانـه ایـم

تا ابـد ما مست آن پیمانـه ایـم

عاشقان مستنـد و ما دیـوانه ایم
عارفان شمع اند و ما پروانـه ایـم

چون نداریم با خلایق الفتـی
خلق پنـدارنـد ما دیـــوانـه ایـم

ادامه مطلب...
۲۸ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
حصار آسمان