ای مهمان قلب خسته ام
بانوی این شاعر تنها مانده
میخواهم بدانی من حرف آخرم، همان حرف اولم ست!
گفتم با تو می مانم...
حال بخواهی بمانی یا نه، من میمانم
چون این عشق به من و تو نیاز دارد تا حیف و میل نشود
تا از بین نرود
نباید بی پشت و پناه بماند
تو که رفتی...
ولی این وظیفه من است که قلب این عشق را گرم نگاه دارم
میخواهم بدانی در دلم شعله ای افروخته ای
که همانند فانوسی دریایی
تمام گمگشتگان دریای عشق را به سوی ساحل نجات بخواند
از آسمانها پیداست
حال چه شد که تو به آتش خود افروخته ات ایمان نیاوردی و رفتی را نمیدانم
من، اینجا، آنقدر دلتنگت هستم، که اگر قرار به ماندن باشد؛
شاید شبی دیگر را تاب نیاورم
به حال این عاشق خسته دل نظری انداز
دلیل ماندنم، عشق توست
از تو انتظار دارم دلیل ماندنی پیدا کنی
بگرد و در چهار گوشه این خرابات
خاطره ای، محبتی، عشقی، سوز ناله ای، آواز غمگینی، ندای وجدانی، قول و قراری، بیت های شعری، بغضی جا مانده و یا هر چیز که هست
پیدا کن و دلیل ماندنت کن
هر شب با سوزش اشک ها، خیسی تراوت را میگشایم به آغوش دردها
هر شب در این چهار دیواری
مردی اشک میشود و سپس آتش میگیرد
هر شب به سراغم بیا
درست مانند روزگاران قدیم
من به تو محتاجم بانو...
به تویی که اکنون از من خیالی به دل راه نداده ای
نمیدانم چون عاشقم مقصرم یا چون مقصرم، عاشقم
این هیاهو، درد و رنج و دلتنگی را به عذاب کدام گناه بر من فروختند؟
یا بخاطر کدام نیکویی ام بر من عطا کردند؟
اکنون من خوبم یا بد؟
اینگونه که تو رفتی، مرا از خودم بیزار نمودی...
نمیدانم من بدم یا این دل
یا شاید این احساس که نخواستی کنارش بمانی و همدلی کنی
هر چه هست، باشد. برگرد
قبل از اینکه این شاعر در بیت های آخر این سوگواره بمیرد برگرد
قبل از آنکه این نفس به قهقرای بغض برود بازگرد و بگذار نفسی تازه کنم
من دوست دارمت بانو
باور کن...

"حامد عبدالهی"

پی نوشت: اینکه اسم خودم رو پای نوشته هام میزارم، به این منظور نیست که نوشته هام عالی و یا حتی خوبن. فقط میخوام برای خواننده تفکیک مناسبی ایجاد بشه تا بدونه من اینقدر ها هم ذوق ندارم.