اول اینکه بگم فردا کنکور ارشد دارم ولی هیچ نخوندم. به نظرتون میرسم تا فردا این 12 تا کتابو یه دور بخونم؟ زبان درازی نه جدی میگم خخخخ
بله از اتاق فرمان اشاره میکنن که با تکیه بر دو تا آرپی جی 11 و یه تیربار کالیبر 50 میشه... جلیقه انتحاری هم بدک نیست

کلا بچه های اتاق فرمان یکم خلن. زیادم IGI بازی کردن. IGI که یادتونه؟!

دوم اینکه بعد از کنکور ارشد میخوام وارد حوزه برنامه نویسی اندروید بشم. 3 تا پیشنهاد کاری دارم. دوتاشون شرکتاییه که رفقا توش مشغول به کار شدن و از بس ازم تعریف کردن که رئیسشون چشم بسته گفته بیا که خرابتیم. به قول جناب رزمنده "(لبخند)".. یکیشونم شرکت داییمه که هنوز تاسیس نشده. قراره من برم روبانشو بِبُرم بزارم تو سینی! 

چیزی که داره اذیتم میکنه اینه که اصلا دست و دلم به هیچی نمیره... نه به کار، نه زندگی، هیچی... هزار بار بهش گفتم ببین، از هیچ رسیدم به لبه شروع زندگی مشترک، میتونستیم.. دوستت داشتم، دوستم داشتی... اما بخاطر آرزوهای بزرگترت که اونور آب رقم میخورد، رها کردی و رفتی! همه چیزمو گذاشتم زمین، خونه نشین شدم... از خودم بیزار شدم... باورام فروریخت.. سرزنشت نمیکنم که چرا رفتی.. اصلا هیچی نمیگم... این قولیه که "من" دارم بهت میدم.. همون کسی که گفت پات میمونه و موندم... اما حالا که میدونی رفتنت چی به سرم آورده، بیا و این ویرانی رو تمومش کن... دچار میدونی چیه؟ شدم شبیه اون گاوصندوقی که فقط رمزش تویی... نیای تا ابد قفل میشه زندگیم.. درد اونجا عمیقه که همه چیو بهش گفتم و بازم هنوز چشمش به آرزوهاشه... این یعنی آرزوهاش از من مهمتره براش.. دیگه چی بگم وقتی بعد از هزار بار خواهش، هنوزم میگه نمیخوام؟ دیگه اصلا رمقی برات میمونه؟ همین شد که دیگه کم پیدا شدم و چیزی نمی نویسم.. دیگه لال شدم... انگار هر چی توی دلم بوده رو دیگه ندارم.. خالیِ خالی

پ.ن: یه سوال: واقعا کسی باور میکنه یه نفر اینقدر دچار کسی باشه؟ داستان مجنون شاید اغراق بود، شاید افسانه.. اما داستان من چی؟