این متن با بغض نوشته شده

به آرامی و با حوصله بخوانید

که نویسندگانش زیر هر کلمه اش، خروار ها درد مدفون کرده اند!

بدترین خیانت این است که

وارد زندگی کسی شوی

به خودت وابسته اش کنی

اجازه بدهی عشق در قلبش شکل بگیرد

و تمام لحظات عاشقانه را با او به تماشا بنشینی و

اما...

بعد از مدتی آنقدر زندگیش را خالی کنی؛

که یک عمر با خاطراتت بمیرد!

دلی که با تو انس گرفته بود را به غم انس دهی!

زندگی ای را به نابودی و شادی و اعتمادی را به قهقرای نیستی بکشانی!

کاخ آرزوهای کسی را ویران کردن هنر نیست...

 و آمدن را همه بلدند!

این ماندن است که هنر می خواهد...

هیچ چیز بدتر از قتل احساس نیست!

یادت باشد حق الناس همیشه پول نیست

گاهی دل است!

دلی که باید میدادی و ندادی...

و خدا از هر چه بگذرد؛

از حق بندگانش نمیگذرد

تنها گذاشتن کسی که تنها کس او هستی؛

تنها گناهیست که بخشوده نخواهد شد...

دل شکستن، تنها گناهی است که رضایت خدا باعث بخشش تو نخواهد شد!

باید ترمیم کنی دلی را که شکسته ای...

و به او بازگردانی تمام آن لحظاتی که میتوانست به شادی و عشق صرف حرکت به سمت کمال کند

و در عوض به بغض و گریه و بی اعتمادی و دلشکستگی و غمی جانفرسا به هدر رفت...

باید آنقدر انسان باشی تا هنگامی که برای قلبی تکیه گاه شدی؛

تکیه اش را خالی نکنی!

وقتی از ماندنت مطمئن نیستی، چرا و به چه حقی کسی را به خود دلبسته میکنی

و نور امید را در دل او زنده میگردانی؟

که سپس خاموشش کنی؟ و خاموشی اش را به نظاره بنشینی؟

هر چند میبخشم کسانی را که هر چه خواستند، با من، با دلم، با احساسم کردند

و سپس مرا در دوردست خودم با دستانی تهی از هر چیز، حتی دلم! تنها گزاردند...

و من امروز به پایان خودم نزدیکم...

خداوندا خودت یارم کن!

تا در این بهبوهه شکستن و نابودی و ویرانی

و در این لحظات پایان حیاتم

در این لحظات مرگ - همان مرگی که پیش از مرگ می آید - آهی نکشم!

برای کسانی که دلم را شکستند...

آدمها رسم ماندن ندارند

توان پشت و پا زدنشان بالاست

به عشقت، احساست، زندگیت، و تمام آنچه که داری...

مگر نمیدانند که عشق ریشه دارد؟

به این آسانی ها از دل زدوده نخواهد شد...

سردی روزگارم را ببین، آه سردم، حسرت سینه سوزم، دستان خالی ام...

زین پس زندگی برایم چه مفهومی دارد؟

پرنده ای که بال و پرش ریخته باشد، چه فرقی میکند داخل قفس باشد یا آزاد؟

خدایا در قفس را ببند!

تا این قفس دلیلی باشد بر زمینگیر شدنم...

این جان را بگیر..

مرا از خود راند

پس مرا به خود نزدیک گردان

تو گوش شنوای من شو

میخواهم برایت داستانها بگویم

از دلدادگی من و سردی های او

از بی قراری های من و کم محلی های او

از عشق بی حد من و تردیدهای بی حد او

از نگرانی های من و بی خیالی های او

از مهربانی من و نامهربانی او

از وفای من و بی وفایی او

از ماندن من و رفتن او

خودت که میدانی هرگز شکستن دلش را نخواستم

همویی که بارها دلم را شکست...

میدانم بخاطر این حرف ها باز هم متهم میشوم

من که همیشه محکومم

بگذار هر کس، هر چه میخواهد فکر کند

"دیگر مهم نیست"

از قول من به باران بی امان بگو

دل اگر دل باشد

آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد...

"سید علی صالحی"