امشب پنجره را باز کردم
تا نفس بیاید
آه ... عطر تو آمد و اما
قرار رفت...
این حال من است
این ویرانهِ مخدوش
این دل بی سامان
تا به کی در یاد تو بسوزد
و بمیرد؟
چرا یک آن خودت نیستی؟
چرا یک شب خودت را قسمتِ این تنها نمیدانی؟
چرا عطر تو اینگونه مرا از همه دور میسازد؟
حتی از خودم!
در طالع من ندیدی یا در خودم؟
که مرا لایق توجه و محبتت بدانی...
سخت است....سخت
که تو ندانی با چه حالی صبح میکنم و
 با چه جان خسته ای به شب می رسم
برای من شب و روز مگر فرقی دارد؟
وقتی تو نباشی
امان از دلِ بی سامان من
آن هنگام که در تنگنای مرگ و زندگی، نام تو را فریاد می زند
نمیدانم تا به کی باید اینگونه بمیرم
شب است و من نمیدانم
که امشب به چه بهانه ای دل خود خواب کنم
ای دیده نگران
ای آشفته سامان
ای خونین جگر
ای نادیده چشم
ای نشنیده آوا
ای هوای استنشاق نشده
ای صاحب قلبِ من
ای فرمانروا
همین که باور کنی دوستت دارم کافیست...
باور کن...
بیا دیگر
بیا و دیده های اشکبارم را بیشتر از این شرمسار دلم نگردان
این اتاق، این خانه، این کوچه، این خیابان، این شهر، این کشور، این سرزمین، این دنیا
بی یاد تو برایم هیچ است...
من از تمام دنیا فقط تو را میخواهم
و از تمام تو، قلبی که به نام من است...

"حامد عبدالهی"