ای فلک!
بی آشیان، تنهای تنها
مانده ام...
دیگر چه خواهی؟


خسته و
بی همزبان
در سیل غمها
مانده ام...
دیگر چه خواهی؟


زندگی
زندان شده
غم در دلم
مهمان شده


دل دگر
در سینه ام
از بار غم
ویران شده


در خطوط شب
تنها پناه من
باشد دلِ دیوانه ای...


من اسیر دل!
این دل به دام غم
در گوشه میخانه ای...


از دلم دیگر چه خواهی؟

چشم گریان مرا
هر شب
تماشا میکنی!


هر کجا پنهان شوم
بازم تو پیدا میکنی...

عمری بلای من
بندی به پای من
"هستی" شده


هر چه میخواهی بکن با دل دیوانه ام

گر نمیدانی؛
بدان!
ساکن میخانه ام ...


ای فلک!
بی آشیان
تنهای تنها مانده ام ...
دیگر چه خواهی؟!

 

  • پی نوشت: ...