خداوندا، باور کن نمیتوانی آنطور که من تو را رها کرده ام، مرا رها کنی.
تو که تواناترینی باور کن نمیتوانی این کار را انجام دهی.
هر چند میدانم تو برای دیدار من از من مشتاق تری.
میخواهی باور کنم خدایی که مرا با تمام پستی ها و کاستی هایم پذیرفته
و دست نوازشش را بر سرم میکشد، مرا از درگاه خود میراند؟
می دانم هر طور که باشم، با تمام گناهان صغیره و کبیره ام،
آنقدر مهربان هستی که درد دل های این دل شکسته را بشنوی.
پس بشنو ای معبود دلهای همیشه خسته
ای بهترین یاور انسانهای درمانده ای که جز تو یاری برایشان نمانده.
اینک من، همان بنده گنهکار خاطی،
با تمام قلبم از تو به خاطر تمامی نافرمانی هایم، ناشکری هایم، بی صبری هایم، از تو ای بهترین و تنهاترین من، پوزش می طلبم
و با تمام وجود بی وجودم به تو میگویم:
ای عزیزتر از هر چه که هست، تو را دوست دارم.
این نه از آن است که به تو نیازمندم
به خاطر عشقی است که توی بهترین به من داری و میدانی که دل به دل راه دارد.

من گنهکارم، فراری ام، اما نه از تو، از گناهانم که اینگونه موجب سرافکندگی ام شده اند.
زنجیری بر گردنم افکنده اند و مرا به وادی برهوت و خشکی میبرند که از این دنیای فانی هم غریب تر است.

به درگاه تو پناه آورده ام.
اکنون تو قاضی و من متهم.
بگو تا بدانم، گنهکاری که بار گناهانش او را از پای درآورده باشد
دلش را رنجور و رویش را سیاه گردانده باشد
از گناهانش بیزار و ملول گشته باشد
آیا به جایی جز بارگاه بخشش و عطوفت تو، ای مهربانترین مهربانان، راهی هست؟

خداوندا
تو تواناترینی در بازگشتن!
همانا اگر بنده گنهکاری چون من
که گناهی نمانده برایش که انجام نداده باشد
دلی نمانده باشد برای شکستنش،
قبایی نمانده باشد برای دریدنش
و پری نمانده باشد برای پریدنش
تو همچنان شوق پرواز را در دل او تازه میکنی
و منتظر بازگشت او خواهی ماند.
که اگر اینگونه نبودی،اکنون در دل من جای نداشتی.

تو را از آن جهت دوست دارم
که مرا با تمام گناهان ریز و درشتم
در آغوش پر از مهر و عطوفت خود گرفته ای و رهایم نمیکنی.
چه کسی غیر از تو میتواند از سر تقصیراتم درگذرد
در حالی که پایم لنگ و دستم کوتاه و دلم سیاه است و عرق شرم بر جبین و اشک ندامت بر دیدگان دارم؟

آیا تو آن نبودی که مرا بی آنکه تو بشناسم
و آنچنان که شایسته توست، تو را ستوده باشم
مرا نعمت و برکت روزی دادی؟
آیا تو آن نبودی که در لحظات تیره و تار زندگی پر از شرمندگی ام
همچنان نوری عالمتاب و مسرت بخش بر تمام مشکلاتم تابیدی؟
آیا تو آن نبودی که مرا یاری نمودی در آن دم که انتظار یاریت را نداشتم و از همه جا ناامید گشته بودم؟
چه زیبا یاد شیرینت را بر دل سیاه من ارزانی میداشتی تا تو را یاد کنم.
آیا تو آن نیستی که هر صبح مرا سلامی دوباره میدهی
و برای جنگی تمام عیار علیه نفس و شیطان سوق میدهی؟
اگر تو نبودی و نیستی بگو تا بدانم
پس اینهمه کیست که در درونم تو را و وجود تو را ای همه هستی من،صدا میزند؟

خداوندا
میدانم که میدانی کثرت گناهانم را
و میدانی که میدانم بزرگی و عفوت را
حال میدانم که میدانی چه از تو میخواهم
خداوندا
تو همیشه با من مانده ای.
در حالی که من فقط زمانی که گرفتاریهایم که به خاطر گناهان خودم بودند،سد راهم میشدند
می آمدم و با ظاهری طلبکارانه تو را مورد خطاب قرار میدادم
تو حتی در این هنگام نیز مرا به خاطر گناهان عدیده و شرم آورم سرزنش ننمودی
و دعاهایم و اشکهایم را همانند بارانی بر ناراحتی هایم ریختی
و همه آنها را زایل نمودی.
آیا تو آن نبودی که در آن هنگام یاریم نمودی که حقم بوده مرا رها کنی و به خاطر گناهانم به شدیدترین مجازات محکوم کنی؟
همانا مهربانی تو اشک از دیدگان سنگ ها جاری میسازد.
شکر نعمات تو را کدام مخلوقت درست به جا آورده که من دومین آنها باشم؟
آیا اصلا میتوان برای نعماتی که حدش از عمر من و تمام مخلوقات بیشتر است،شکری درست بجا آورد؟
تو آنی که من با خیالش انس گرفته ام.
لحظاتی بود در زندگی ام که از عدالت مسخره این دنیا خسته میشدم
و در آن زمان فقط عدالت تو مرا آرامش میداد.
چون میدانستم هرچه دنیا بکند
در عاقبت همه رسوای دادگاه عدالت تو خواهد بود.

میدانم رهایم نمی کنی
میدانم دوستم داری
دوست داشتنی که نه در عقل من جای میگیرد
و نه در عقل جمیع اهل دنیا و آخرت
میدانم آنطور که باید تو را نستوده ام
راستش را بگویم،اصلا تو را نستوده ام!
عمری است در پس لذت های این دنیای فانی رفته ام و بسی گم شده ام.
گاه گاهی اگر به یادت افتادم
از خوبی تو بوده که یادت را در یادم یادآور میشدی
وگرنه به دل سیاه من امیدی نبود.

خداوندا
از تو سپاسگذارم که مرا در هیچ حالی رها نکردی
حتی مواقعی که مصرانه و بیخردانه
راه کفر و عناد و گناه را در پیش می گرفتم.
اینگونه شد که شرمنده و شیفته و عاشق تو شدم.

اینک ای خدا
این منم ،بنده سراپا تقصیرت!
یا به مهربانی خود گناهانم را ببخش و
دست شفاعت بر سرم گیر و
دلم را به نور وجودت روشن ساز...
یا به خشم واگذار و
به عظمت خود باز خواست نما و
به آتش خود مرا بسوزان....
هر طور که کنی، میدانم عاقبت، جایم کنار توست!
در حالی که من از تو خشنودم
و تو از من خشنودی.
میدانم گناهانم زیاد است ولی
این را نیز میدانم
محبت تو در هر دلی باشد
آتش دو صد نمرود آنرا نمیسوزاند.
هر چند بد باشم
میدانم یادی که تو در من نهاده ای
مرا به سوی تو رهنمون خواهد شد.

"حامد عبدالهی"