اگر روزی آمدم و تو را نشناختم
اگر در میان مه غلیظ جنگل های غبار آلود مرا دیدی
اگر دستانم سرد و چشمانم بی رمق بود
و در نگاهم، شوق هیچ خاطره ای را نیافتی
اگر دوستانم به دور رفته و دشمنانم را هجوم آورده از هر طرف دیدی
اگر چند صباحی گذشت و دیگر هیاهوی دلم را نشنیدی
اگر برگ ریزان شد و برگ ها فقط ریختند بدون ریزش هیچ خاطره ای
اگر سالها گذشت و مرا تنهای تنها در میان انبوه جمعیت خونخوار یافتی
اگر مرا به ریشخند گرفت، رقیب بی همه چیزم!
تا مرا نکوهش کند بخاطر نداشتنت...
تنها یک چیز از تو میخواهم
از خودت سوال کن
این همه تاوان، سردی و مرگ برای چه؟
و در ازای کدامین اشتباهم بر من تحمیل شد؟
عشق را در نگاهم نفهمیدی؟
در سخنانم چه؟
لااقل در ماندنم باید میدانستی که دوستت دارم...
از خودت بپرس چرا و به چه علتی باید اینگونه بر خاک و خون بکشانی
احساس مردی را که تکیه گاه عالم خودش بود
و حالا جز پر کاهی از او هیچ باقی نمانده...
چه مانده؟
جز عالمی ویران و قلبی شکسته و بازوانی خسته از هر تکاپویی
برای مرگ، زندگی، عشق، دیوانگی، کمال و سخاوت و حتی محبت
از خودت بپرس
که غیر از نابودی احساس این مرده تنها
آیا کار دیگری از دستانت بر نمی آمد که انجام دهی؟
بپرس و به وجدانت جوابگو باش
من که دیگر حتی خودم را هم نمیخواهم
چه رسد به جواب تو...
اگر امروز، روز آخرین نفسم بود
یا فردا، آخرین فردای زندگیم
این را بدان
که کسی را تنها گذاردی،که تنهای عالم شد
تا تنها برای تو تنهاترین عاشق باشد
اما او را تنها با خودِ تنها تر از تنهایش و خدای تنهاترینش تنها گذاردی
تا عمری بشکند و بمیرد و به خاک جنون بیفتد
تا تو خوشبخت شوی
آری خوشبختی ات مبارک
اما ای قاتل آشنای دیار غربتم،
دریاب، دریاب، دریاب...
من را نه، کاین عشق را دریاب
باشد که بخشیده شویم
و دوباره نعمت عشق بر قلب هایمان نازل گشت
تا اگر روزی شب شد و شبی روز
باز هم امیدی تازه باشد و دلی گرم و دستی مهربان
دریاب غریبان دور افتاده از وطن را

"حصار آسمان"