هر وقت از ناامیدی پیش دوستام حرفی میزنم
یا از مشکلات چیزی میگم
فوری برمیگردن و بهم میگن:
وای تو که اینجور ناامیدی، پس ما چیکار کنیم دیگه؟!
ما هر وقت امیدمون رو از دست میدیم، میام از تو امید میگیریم
نمیدونم واقعا، من امید دهنده هستم آخه؟
میدونم یه انرژی در درونم هست و میدونم که خیلی بزرگه
و باعث شده هیچوقت از تکاپو نیفتم و واسه اونچه میخوام، بجنگم
اما واقعا مدتهاست در عوض تلاش هام، هیچ چیزی به دست نیاوردم که هیچ
خیلی چیزامم از دست دادم...
و چیزهای زیادی رو هم دارم از دست میدم
دلم نمیخواد بگم "مرگ" چون نشون دهنده تسلیم شدنمه
ولی واقعا مدتیه دلم میخواد بمیرم...
وقتی احساس کنی برای کسی مهم نیستی
کم کم محو میشی
بودنت به این معنی نیست که چقدر حضور فیزیکی داری
به این معنیه که چقدر در دلها جای داری
و من چقدر جای دارم؟
واقعا باید با یه پوزخند جواب بدم: هیچی!
باید مثل من تماما خواهش و عشق شده باشی و سوخته باشی و در آخر بدون اینکه دستت به جایی بند بشه، از همه چیز و همه کس رونده و برای عزیزترین کست، بی اهمیت ترین آدم ( بلانسبت به آدم ) دنیا شده باشی، تا بدونی چی میگم...
نه اینکه تسلیم شده باشم، هنوزم در درونم اون قدرت میجوشه...
اما واقعا خسته شدم
از خودم، دنیا، آدما، عشق، زندگی
حتی از دعا!
قبلا یادم میاد نیم ساعت قبل از اذان میرفتم واسه دعا کردن و مناجات
اما حالا چی؟ دیگه حتی دلم نمیخواد بعد از نماز چیزی بگم...
دوس دارم دراز بکشم و هیچی نگم
دلم میخواد این دفعه خدا خودش بیاد و خواسته هامو از توی دلم بخونه
اما آیا واقعا من ارزششو دارم؟ آخه باورمو از دست دادم در مورد ارزشمند بودن خودم! یعنی ازم گرفتنش...
از بس گنهکارم که دیگه دلم نمیخواد هیچ کاری بکنم
از بس به در بسته خوردم و رونده شدم، دلم نمیخواد دیگه جایی و یا کسی منتظرم باشه
خسته شدم
از اینکه مدام بخوام یه چیزی رو بگم اما بترسم که نکنه باز هم قضاوتم کنن!
مهم اینه که خدا همه چیزو میدونه ولی واقعا دلم میخواد آدما هم بدونن
بدونن که بابا بخدا دنیا اونقدر مهم نیست که بخواین بخاطرش دل کسی رو بشکنین
به عقیده وین دایر که خیلی زیبا گفته، فراز و نشیب آدما در سه سطح خلاصه میشه
خواب، زندگی و دنیا، پس از مرگ
به عقیده ایشون، چطور وقتی خواب میبینیم و انواع و اقسام کارای عجیب و مسخره رو توی خواب انجام میدیم ولی برامون عجیب نیست، و فقط زمانی که بیدار میشیم، برامون عجیب و مسخره و ابلهانه بوده؛ همونطور، کارایی که توی دنیا میکنیم، وقتی میمیریم و به جهان پس از مرگ منتقل میشیم، برامون مسخره و پیش پا افتاده و احمقانه به نظر میرسه!
به عقیده ایشون، مرگ، انتقال به سطح بالاتری از هوشیاریه. سطحی که پرده ها و حجاب ها کنار زده میشه و به پوچی کارهامون توی دنیا پی میبریم...
خب همین الان به شرط احتیاط، به شرط عقل، به شرط انسانیت، چه میدونم به شرط هر چیزی که براتون اهمیت داره، بیاین و اینقدر به فکر نابودی، رفتن، دل شکستن، مال اندوزی، جاه و مقام، بی مسئولیتی نباشیم!
به جای خراب کردن، بسازیم. به جای رفتن، بمونیم و زندگی ببخشیم...
تا یه روزی نیاد که مثل امروز، یکی مثل من اینقدر از زندگیش زده بشه...
اونقدر زده بشه که آرامشش رو توی مرگ ببینه
از خودش، از دنیا، از عشق، از مردانگی، از تلاش، از زندگی، از شوق و شور و هیجان و شادی و دعا
گیرم که هیچوقت جواب پس ندادی، انسانیت چی حکم میکنه؟
گیرم که بخشیده شدی و به خیال خودت بهترین کار ممکن رو کردی، واقعا خراب کردن دنیای یکی دیگه و از بین بردن تمام باورهاش، چقدر ساده شده که فکر میکنین اشکالی نداره؟
میدونی چقدر باید بگذره تا زندگی یه نفر درست بشه؟
و باورهایی که تخریب کردی، چقدر زمان میبره تا درست بشه؟ که ممکنه اصلا نشه...
و زمانی که باید در تلاش و شادی و شکوفایی و رشد و صد البته عشق سپری بشه، داره در غم و دل شکستگی و ناراحتی و دلتنگی سپری میشه
در دور شدن از خدا، در ناامیدی مطلق
ممکنه خودکشی کنه، دیوونه بشه، دست به کارای غیر متعارف بزنه، بد بشه، گناه بکنه و ... زندگیشو به فنا بده!
آیا میدونی تو در برابر تمام اینها مسئولی؟
و چقدر ساده به اسم منطق میگذری و میری
قبلا در مورد منطق حرف زدم که چقدر غلط اندازه
هر چیزی منطقیه، الزاما درست نیست و هر چیزی درسته، الزاما نباید منطقی باشه!
مثل کسایی که تمام اموالشون رو در راه خدا خرج میکنن
خب منطقی نیست ولی درسته!
یا مثلا همین بهانه هایی که برای با هم نبودن و دل شکستن میاریم
شاید منطقی باشه ولی درست نیست!
اینقدر خودتون رو با منطق گول نزنید، کار باید درست باشد، انسانی باشه، الهی باشه نه منطقی!
حرف هام در سطح پایینی نوشته شدن. خیلی ساده.
نشون میدن چقدر نگاهم به زندگی، خالی از طلب کردن و خواستن و چقدر پر از سادگیه
فکر میکنی اشتباه میکنم؟
من الزاما مثل دیگران نمیگم که هر چی من میگم درسته اما
به قلبت رجوع کن ای انسان
ببین درست میگم یا نه...
هر چیزی به سمت منبع و مبدا خودش در حرکته
هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش
و قلبت میتونه چیزی رو بهت بگه که درست ترین راهه
به شرطی که قلبت رو با کینه و دروغ و حسد و طمع و دنیا پرستی و خیانت ناپاک نکرده باشی
منظورم از قلب، یه مشت گوشت و رگ و دریچه میترال و ... نیست
منظورم وجدانته...!
از من که گذشت
ولی بیاین برای یکبار هم که شده، اینقدر ساده دل نشکنیم
اونایی که ما رو دوست دارن، از ما توقع بیشتری دارن
توقع دارن توی گرفتاریها کنارشون باشیم
بیاین باور کنیم که با این کار، فقط خودمون رو خراب کردیم و بس
دلایلت هر چند منطقی، با دلایل منطقی تاکیدا دل نشکن!
چون این دردش بیشتره
بیایم کمی مهربونی رو به صفاتمون و کارهامون اضافه کنیم
من در این تنها شدنها، نرسیدن ها، شکسته شدن ها، بی وفایی ها، رها کردن ها، خیری نمیبینم
من میمونم
حتی اگه تنهاترین تنهایان دنیا بشم
سَرِ عهدم با قلب عزیزترین کسم میمونم
عاشق رفتن بلد نیست
هدفم این نبود که بگم من خوبم و شما همگی بد!
من بدِ عالم، خوبه؟ اما با وجدانت به حرفام فکر کن. اگه درست میگم، لااقل تو رهرو این راه باش...
از همین الان، دیگه به کسی بدی نکن! حتی با دلایل منطقی...

"دل نوشتهِ دیوانه وارِ حصارِ آسمان"