ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
کار چراغ خلوتیان باز درگرفت

آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت
وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت

آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت
وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت

زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب
گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت

هر سروقد که بر مه و خور حسن می‌فروخت
چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت

زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست
کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت

حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت
تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت

  • تعبیر: شرح عاقبت نیت شما را خواجه در بیت دوم به وضوح مشخص میکند. خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. مدتی است گرهی در کارت افتاده که از آن رنج میبری، به جنابعالی مژده میدهم که به زودی ناراحتی پایان می یابد و کبوتر کامیابی بر بام شما نشسته و منتظر ورود است. گم کرده ای داری که به زودی با اراده و علاقه و تلاش، آنرا به دست خواهی آورد. سخن کوتاه می کنیم و می گوییم که مرادت خیلی زود برآورده می شود. دلت دوباره جوان می شود. دشمنان شکست خوردند و این از لطف خدا بود. خستگی از تنت بیرون می رود و در کاری که مراد توست جز پیروزی و ثروت چیزی دیگری نیست و این همان اجابت دعاهایت می باشد.
  • پی نوشت: امشب با خدا یه عهد بستم. تا چهل شب یه کارایی رو بکنم و یه کارایی رو نکنم. و بعد ازش خواستم. اگر راهی نیست، از این عشق پاکم کنه، بهم صبر بده و کمک کنه که از کسی کینه ای به دل نگیرم. همچنان دوستش داشته باشم اما از اینکه ندارمش، غمی به دل نداشته باشم و حسرت روزهای رفته رو نخورم. تلاش کنم و زندگیمو با عشق بسازم. یا اگر راهی هست، حتی اگه سخت باشه، عشقت رو در قلبم زنده نگه داره، وصال رو نزدیک و بند ها و سد های مابین رو برداره. قلب هامون رو به نور عشق روشن و محبت و صمیمیت رو به ما برگردونه و به ما این قدرت رو بده که بتونیم برگردیم و ببخشیم. دوست بداریم و انسان باشیم...
  • پی نوشت: لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللَّهِ تَوَکَّلْتُ عَلَى الْحَیِّ الَّذِی لا یَمُوتُ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَدا وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ وَ کَبِّرْهُ تَکْبِیراً
    جنبش و نیرویى نیست جز برآمده از سوى خدا، توکل نمودم بر زنده پاینده اى که نمى میرد، و ستایش خداى را که فرزندى نگرفته و در فرمانروایى شریکی برایش نبوده و از خوارى و ناتوانى سرپرستى نداشته است و بى اندازه بزرگش شمار.