به تو هجوم آوردم چونان لشگری که شهر را
مرا شکست دادی چونان سدی که آب را
و باز در تکاپویی بیهوده دست و پا میزنم
شاید راهی باز کنم
شاید اشک چشمی راهگشا شد
و یا سوز دلی

هنوز هم ماه می تابد
هنوز هم خورشید می درخشد
هنوز هم ستارگان سوسو می زنند
هنوز پاییز و زمستان و بهار و تابستان در جریانند و در گذر
هنوز شعر میخوانم
هنوز مینویسم
هنوز عاشقت هستم

نه من دست از عشقت بر خواهم داشت
و نه عشقت دست از سر من

ما دو بیچاره ایم
دو بیگانه آشنا
محکوم به یکدیگر

ولی تو آزادی
آزاد تر از همین نسیم

یک شب اگر بر ما دو دیوانه مرحمت بفرمایی
و زخم های بالمان را ببندی
بر ما منت نهاده ای

ما دو اسیر
کو به کو به دنبال تو تا به اینجا آمده ایم
تا تو شب به شب
ماه به ماه
بر ما دو دیوانه نظری از لطف بنمایی

باور کن اینجا بدون تو
مانند آنجا بدون من نیست
اینجا بدون تو
مانند روز بدون خورشید
مانند شب بدون ستاره
مانند دریا بدون آب
مانند ابر بدون باران
مانند خانه بدون سقف
مانند زندگی بدون دلخوشی
هیچ سعادتی ندارد
بی هیچ شعاع نوری

در عمیق ترین و ژرف ترین سیاه چال تاریخ دفنمان کرده ای
و رفته ای...
گاه به گاه از غریبان دور افتاده از وطن نیز یادی کن...

اصلا یادت هست که دیگر نیستم؟!
دیگر شب ها برایت لالایی نمیخوانم؟
دیگر شعرهایم را نمیخوانی؟
دیگر با ترنم نامت وضو نمیگیرم؟
اصلا یادت هست؟!
که روزگاری دیوانه ای داشتی ...

حالا میدانی آن دیوانه کجاست؟ چه میکند؟
میدانی هنوز دیوانه توست؟

شب، توصیف اندکی از تیرگی نبودن توست
عشق، توصیف اندکی از نحوه شکفتن توست
آسمان، توصیف حقیری از وسعت کرانه های توست در دیار بی کسی هایم

چقدر سخت با نبودنت کنار آمده ام
اما تسلیم نشده ام!
هنوز فال میگیرم
هنوز نشانه ها را می پویم
هنوز با خدایم یکطرفه عهد می بندم
هنوز دوستت دارم

روشنتر از آب در روزگارم جریان داری
آنقدر عادی که دیگر نمیتوان فرق تو و من را فهمید

بیا تا معادلاتم بر هم نریزد
بیا تا چشمانم خیره نماند
بیا تا این دل، جانی دارد، بیا
بیا، نوشدارو بعد از مرگ سهراب نشو، بیا
بیا دیگر دیوانه ات را اینقدر دل آزرده نکن
دیوانه ای که از تو، چیزی جز تو نمیخواهد
بیا و من را به آرزوی دلم برسان

این شب نیز به اتمام رسید
اما آیا دیوانگی های مرا پایانیست؟
هرگز...
من در حجم نبودنت، به اندازه تمام دوست داشتنت
دیوانه ام...


"حصار آسمان"

  • بازنشر شده