میدانی؟
من دلباخته بودم
اما بعضی ها دلسپرده اند

از تمام هست هایی که داشتم
یک دل برایم باقی مانده بود
آنرا به تو باختم
آنقدر تحویلش نگرفتی
تا اینکه سوخت
شدم دلسوخته!

آنرا که همه هستی داد و هیچ نستاند، منم...

دلسپرده ها اما دل را می سپارند
و اگر احساس کنند که دوستشان نداری
یا به غرورشان بر بخورد
دلشان را پس میگیرند
و به دیگری می سپرند...

حال فرق من و عاشقان سینه چاک دور و برت را میدانی؟

پس مواظبشان باش
مبادا فکر کنی منند، و بیازاریشان
آنها دیگر "من" نیستند
اندکی کم محلی کافیست تا رهایت کنند
بی وفایی کنی، روز بعدی در کار نیست
بد عهدی کنند، جایت را دیگری گرفته
چون عشقشان در همین حد است

باید مراقب باشی چه میگویی
مبادا دلشان را بشکنی
آخر آنها دل دارند
آخر آنها انسانند....
آزاد و رها

و کسی که همه هستی خود را باخته باشد
در بند و گرفتار باشد
روز و شب برایش فرقی نکند
چون من، کیست؟
پس قبول میکنم که انسان نیستم!
شاید مخلوقی متفاوت

اما تو؛
نمیدانم کیستی...
شاهزاده ای یا که گدا
پستی یا که شریف
وفاداری یا که بی وفا

هر چه هستی؛
به من گوش کن
نوشته هایی که از دل اند را بخوان
و باور کن که چاره ای ندارم
جز "دوست داشتنت"

اینکه باور میکنی یا نه
دوستم داری یا که نه
به من مربوط نیست...
آنچه که مربوط به من است، تویی
با همه آنچه که داری یا که نداری، قبولت دارم
دوستت دارم

این شب باز آغاز شد
باور کن اگر نمیمیرم، به شوق بودن توست
امید دارم که برمیگردی
وگرنه من از همان شب، دیگر مردم...

خواب و خیال یا که واقعیت
اگر قلب من بازگشت تو را میبیند؛ پس بازگشتی در کار هست
چه الان باشد
چه سال دیگر
چه ده سال دیگر
چه آن دنیا

این شوق مرا به انتظاری واداشته
هر لحظه مرا از نو میسازد
جان فرسوده را التیام می بخشد
روزی را نشانم میدهد که هستی
و هستی ام را با هزاران رنگ در آمیخته ای

صدای خسته ام را باور نداری
دلِ شکسته ام را نیز
اما چشمان اشک بارم را ببین
لااقل این را "ببین"

بر عکس دست های خالی از "تو" ام
چشمانی پُر دارم
و دلی پُر تر

آنان که دستانی خالی دارند
از دلشان مایه میگذارند

زخم هایم را مرهم باش
ای که محرم ترینی...


"حصار آسمان"