بازنشر های امشب یه دلیل داره
دو سال پیش در همین شب و همین زمان یعنی 8 مهر ماه 1393، در ساعت 22 و 53 دقیقه، حادثه ای رقم خورد. یک عشق در عمق جانم نفوذ کرده بود و من تصمیم خودم رو گرفتم. تصمیم سختی بود. اون هم برای آدم مشکل پسند و دقیقی مثل من. که میدونستم اگه دل به کسی ببندم، راه بازگشتی نخواهم داشت. میدونستم باید اول از خودم مطمئن بشم. آیا واقعا هدفم ازدواجه؟ آیا واقعا دوستش خواهم داشت؟ وفادار خواهم بود؟ دوری باعث کمرنگی عشق نمیشه؟ آیا مسئولیت دلی که به خودم وابستش میکنم رو میپذیرم؟ آیا با خوبی ها و بدی هاش همچنان دوستش خواهم داشت؟ حاضرم مسئولیت زندگیم و سختی هاش رو بپذیرم؟ و اینکه تا کجا قراره با اون ادامه بدم؟ همه چیزو از قبل سبک و سنگین کرده بودم. و از همه چیز در وجود خودم مطمئن بودم. از طرفی اهل خیانت در امانت و عهد شکنی هم نبودم. دو سال پیش این موقع، اونقدر شهامت و جرات در خودم داشتم که با تمام وجودم این عشق رو در عمق جانم جای بدم. به طوری که دیگه هیچگاه از اون دل نکنم.

فقط یک چیز آزارم میداد و اون، وضعیت فعلیم بود. بیکاری و وضعیت مالی. اما این رو هم میدونستم که اگه یار همراهی کنه، خیلی زود این نقص ها برطرف میشه و از این همت و تلاش و اراده در خودم مطمئن بودم. میدونستم دل بستن، خیلی ریسک بزرگیه. میدونستم ممکنه دیگه هیچوقت رنگ شادی رو نبینم. اما از همون اول و قبل از تصمیمم، به خدا توکل کردم و استخاره کردم. یک بار، دو بار و سه بار. خوب اومد. این آخرین چیزایی بود که میخواستم ازشون مطمئن بشم. از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون؟ نشستم توی تنهایی خودم کلی گریه کردم. با خدا راز و نیاز کردم. دو سال پیش، توی شبی مثل امشب، بین نماز مغرب و عشا بود. گفتم و گفتم. تا اینکه یه اطمینان عظیمی توی وجودم شکل گرفت. انگار عالم و آدم دست به دست هم داده بودن تا من این حس زیبا رو در عمق وجودم جا بدم. این ریسک رو پذیرفتم. دیدم تنها راه، گفتن احساس قلبیم به طرف مقابلمه. میدونستم شرایطم طوری نیست که اقدام کنم برای ازدواج و ممکنه طول بکشه تا شرایط ازدواج مهیا بشه.این حس به علاوه حس های قبلی باعث شد که تصمیمم رو بگیرم. با خودم گفتم که احساسم و تصمیمم برای ازدواج رو میگم. به احتمال زیاد قبول نمیکنه. اگه قبول کرد، که از فرداش تلاش میکنم تا پایه های این زندگی رو بسازم. متعهد میشم. پای خوب و بدش میمونم و قبولش دارم. هیچوقت نمیزارم عشقش در قلبم از بین بره و سرد بشم. اگرم قبول نکرد، لااقل فردا و فرداها حسرت اینو نمیخورم که چرا احساسمو نگفتم. در ضمن، اگه قبول کرد، یعنی با شرایط من مشکلی نداره و حتما اونقدر در خود حس مسئولیت میبینه که جواب مثبت میده. میدونه که میتونه پا به پام بیاد.

همین الانم هر چقدر که فکر میکنم، میبینم بهترین تصمیم ممکن بود. پس احساسمو بهش گفتم اما بدون هیچگونه توقعی. گفتم تا فقط گفته باشم. گفتم و شدم عاشق. شدم دلداده.

امشب اومدم تا به کسی که روز اول بهم گفت، شرایط مالیم مهم نیست و قلبم مهمه بگم، که من سر قول و قرارهام هستم. هنوز دوستش دارم. هنوز وفادارِ وفادارم. برعکسش راضی نشدم به کس دیگه ای دل ببندم. راضی نشدم که دلشو بشکنم. با اینکه مشکلات و سختی ها و ناامیدی ها از هر طرف منو احاطه کرده بودن. با اینکه نبود تا بهم دلداری بده و کمکم کنه، با اینکه دور شد تا دورم کنه. با اینکه سرد شد تا سرد بشم، اما هنوز دوستش دارم.

حاضرم قسم بخورم، اگر هر کسی این مشکلات رو داشت، مشکلاتی که هیچوقت از اونها حرفی بهش نزدم، خیلی وقت ها پیش عاشقی از یادش رفته بود. اما من موندم. با ناامیدی ها_ به خدای بزرگم قسم_ هر لحظه و ثانیه جنگیدم. نزاشتم تردیدی در دلم ایجاد بشه. هر چقدر روزگار سخت شد، من سخت تر شدم.

گله ای نیست. من این ریسک رو پذیرفته بودم. اما روی مرام و معرفت و وجدان تو _ای همنفس_ حساب کرده بودم! بعد از خدا، تنها پناه و امید روزگارم تو بودی، این رسمش نیست! اومدم که بگم، هنوز هستم. دوستش دارم، نزاشتم سردی هاش، بی وفایی هاش، این دلِ شکسته، و یا هر چیز دیگه، منو ازش دور کنه. نزاشتم تیرگی ابرهای دلتنگیم، جلوی نور عشق رو سد کنه.

چند سخن با تو ای همنفس:
من موندم تا با تو ادامه بدم. امشب در این ساعت، در این لحظه، باز عهد می بندم، به خدایی که روز اول بهش تکیه کردم قسم، که قرار نیست حامد، نه از تو، نه از این عشق، و نه از خاطراتمون، چه قبل از اون عقد خاطره انگیز توی اون شب تابستون و چه بعدش، دل بکنه. ازت میخوام سر قول و قرارهامون بمونی. به یاد بیاری که من رو مهربون میدونی. پس دل یه آدم مهربون رو نشکنی. به یاد بیاری که چقدر هر وقت خواستی بودم، اما هر وقت نیازت داشتم، نبودی! حالا میخوام باشی.

حرف دلم رو نیاز به شعر و مصرع و قافیه و ردیف نیست. حرف دلم همینه، که هر چی باشی، و هر کی باشی، تو الان جات اینجاست، کنار من! کنار قول و قرارهایی که با هم بستیم! دوستت دارم و این شرایط باعث نشد دست از دوست داشتنت بردارم. میخوام باشی و زندگیم رو رنگ تازه ای ببخشی. میخوام به قول و قرارهام عمل کنم. میخوام به قول و قرارهات و اون آرزوهای قشنگی که برای آیندمون داشتی، پایبند باشی. قبل از اینکه این دل رو که پناهی جز خدا نداره، نابود کنی و باور هاش رو همگی از بین ببری. برگرد! دیگه دارم نسبت به خدا هم بی باور میشم. جواب محبت، چیزی غیر از محبته؟ جواب وفاداری، صداقت، مهربانی، عشق، توجه، سادگی و صبوری چیه؟ اصلا من هیچی نمیگم. خوت بهم بگو! جواب اینا چیه؟ و اگه من بعد از این همه مدت نتونم به تو_ای همنفس_ اطمینان کنم برای تکیه کردن، پس دیگه به چه کسی باید اطمینان کنم؟ پس حق بده که بد باور و بد بین و بی اعتماد بشم!

گفتی من بد نیستم، پس اگه قبولم داری، چرا منو بد میکنی؟ چرا هر چیزی که دارم + خودم + خودتو از من میگیری؟ با رفتنت_ خودت ببین_ از من چی باقی مونده؟ خونه نشین شدم و کارم رو از دست دادم. توی این مدت بیشتر از 10 کیلو وزنمو از دست دادم. باور میکنی دیگه چیزی ازم نمونده؟ باور میکنی وقتی گفتم بری، نابود میشم؟ خب بیا و ببین بامرام...ببین هیچی ازم دیگه نمونده! دیگه باور کن! باور کن...

اومدم تا تجدید عهد کنم. بیت آخر شعری که توی پست623 ارسال شده، خیلی خوب تصمیم من رو برای آینده ام نشون میده. وضعیت امروزم، آینده مجنون است!

بگذریم. همین قدر که افشای چند راز کردم بسه. در شبی این چنین در دو سال پیش، من دل بستم و به تو امید این رو پیدا کردم که همراه و همقدمم هستی. قبول دارم، شاید مطابق پیش بینی هایی که کرده بودم، پیش نرفتم، شکست خوردم، اما دوباره پا شدم، حرکت کردم، نزاشتم امیدم از بین بره. و این عشق رو زنده نگه داشتم. باورت نمیشه اگه بگم، خیلی وقتا که دلتنگی چندان آزارم نمیداد، نگران میشدم، اونقدر بهت فکر میکردم، تا دوباره غروب که میشه، از دلتنگی بشینم گوشه تاریک اتاق و زانوی غم بغل بگیرم. اون غم رو اونقدر دوس داشتم که حاضر بودم بخاطرش هر کاری بکنم. واسه همین غروبا همیشه برات معنای دلتنگی تو رو داره. اینقدر در من دیوونگی هست که بخوام تا آخر عمر حتی با فقط با یادت زندگی کنم! و تن به هیچ عشق دیگه ای ندم. باور کن اونقدر دیوونه هستم که اینکارو بکنم. چون دنیا برام هیچ ارزشی نداره. تلاشی هم که توی این مدت کردم، برای ساختن دنیای دوتاییمون بود. بی تو من دنیایی ندارم!

هیچ میدونی مدتهاست دیگه نخندیدم؟ دیگه دلم به هیچی خوش نیست؟ نسبت به خدا، خودم، باورهام، دنیا و همه آدماش بد بین شدم؟! اگه نمیدونی بدون و اگه خودت رو مسئول نمیدونی، بدون! به حرمت عشق، تکیه گاه شدی تا زمین نخورم. تا اینطور مواقعی کنار همسرت بمونی. اگه اوضاع سخت شد، اگه ابرای تیره آسمون آرزوهامونو گرفتن. راهش فرار که نیست! معشوق شدی که تکیه گاه بی کسی های عاشقت باشی. مرهم درداش باشی. محرم رازش باشی. یار روزای سختش باشی. من ازت محبت دیدم بامرام، چطوری میخوای ازت دست بکشم؟! هرچند زمین خورده ای بیش نیستم، اما اگه میخوای جلوی عشق و خدا آبرومند باشی، برگرد و به عهد خودت وفا کن. میگن اگه دنیا میخوای، نماز شب بخون. اگه آخرت میخوای نماز شب بخون. اما من بهت میگم، اگه دنیا میخوای دل کسی رو نشکن، اگه آخرت میخوای، دل کسی رو نشکن! خصوصا کسی که با قلبش پیمان بستی که باهاش بمونی! که توی درد و رنج و سختی ها همراه و یاورش باشی. همینکه باور کنی، کنار زدن این مشکلات وظیفه من به تنهایی نیست و تو هم مسئولیتی داری، کم چیزی نیست! میدونستی نمیتونم نفرین کنم که اینجوری رفتی. پس به قلب عاشقم احترام بزار و به خاطر اینکه این قلب همچنان مهربون بمونه، برگرد.

با تو، تمام سختی ها رو تحمل میکنم و همشونو کنار میزنم و باز هم احساس خستگی نمیکنم. بی تو _بخدا قسم_ که همین زندگی هم وبال گردنم شده! خسته ام جآن دل، خسته ام. اما نه از تو و نه از عشق و نه از مسئولیت هام و قول و قرارهام رو برنگردوندم. پس از کسی که بخاطر تو زنده ست، روبرنگردون...

امشب یاد میکنم از عشقم و از خاطراتم و باز مثل هر شب به خدا پناه میبرم. و چه پناهی _ای همه هستی من_ از خدا بهتر؟ میدونم که این صبر بالاخره جواب میده و اینهمه پایداری هرگز بی جواب نمیمونه.

چند سخن با خدای عزیز تر ز جآن:
توکل بر تو ای خدای مهربانم. توکل کردم تا کفایتم کنی. تا غیر ممکن رو ممکن کنی. بگذار همه بگن که اصرار نباید کرد. اما هیچکس به اندازه من نمیدونه که تو چقدر اصرار کنندگان در دعا رو دوست داری. خودت میدونی از روزی که بدی دیدم، حتی دلم نیومد چیزی در گلایه از معشوق پیشت بگم. نشد که حرمت عشق رو حتی پیش تو از بین ببرم. پس صبر کردم و نجوا کردم و تو چه خوب شنونده نجوایی. من اگر عاشق ترین هم باشم، بی قدرت تو، به هیچ جایی نخواهم رسید. نمیگم که تو مجبوری خواسته منو عطا کنی. تو چه اجباری داری؟ این منم که بخاطر گناهانم، و خواسته هام، رو به سوی تو آوردم و به هیچ چیزی جز فضل و کرم تو _ای مهربان ترین مهربانان_ امیدی ندارم. این نوشته ها، درد و دل ها، دعاها و مناجات، نمیتونن حتی ذره ای امید در دل من ایجاد بکنن و تو امید هر ناامیدی. و چه خوش مستجاب کننده ای...

اون کسی که در دل شب های تار، مصیبت های ناگوار مثل پاره های شب بر اون مسلط میشه، برای نجات از هم و غم خودش، به چی کسی جز تو _ ای همه هستی من_ میتونه پناه بیاره؟ اون کسی که از هر جایی ناامیده و به امید تو راهی درگاهت شده، به کدام بارگاه جز کرانه های بخشش و رافت و عطوفت تو _ای عزیزترین خدا_ روی بیاره؟ اون کسی که گنهکارترین باشه و گناهانش اون رو از هر جایی رونده باشه، به دامان چه مهربانی جز تو _ ای بخشاینده بخشایشگر_ روی بیاره؟ به سمتت اومدم چون تنها امیدی. خدا شدی که دستگیری کنی، مهربانی کنی، کرامتت رو نشون بدی. ای کسی که میبخشی به کسی که از تو چیزی درخواست میکنه. ای کسی که میبخشی به کسی که چیزی از تو درخواست نکرده. ای کسی که میبخشی به کسی که نه تو رو میشناسه و نه چیزی از تو درخواست کرده! به من عطا کن، آنچیزی که خودت میدونی. میخوام بدونم قدرت خدای من بیشتره یا قدرت دیگران؟ من و عشقم رو روسفید کن. بگذار این مردم دیگه نگن که عاشقی پایان خوشی نداره. من بر خواسته خودم اصرار دارم ای خدا. و وجدان و دلم رو همراه خودم آوردم. و از ته قلب ایمان دارم که تو هم بر این کارم راضی و خشنودی. جای بازگشتی نیست که من به امید بازگشت این راهو نیومدم. به امید تو اومدم ای عزیزتر از هر چه که هست...

امشب، راس قرار عاشقی، مصادف شده با شب جمعه، شب اجابت دعا. دعا میکنم تا اجابت بشی، دعا میکنم چون "دلم" روشنه...