منت خدای را عزوجل
که طاعتش موجب قربت است و
به شکر اندرش مزید نعمت.
هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و
چون برمیاید، مفرح ذات.
پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و
بر هر نعمتی شکری واجب.

"خواجه عبداله انصاری"

خدای من
خدای مهربانم
چگونه میتوان با زبانی که از توصیف تو عاجز است
شکر نعماتی را به جا آورد که حدش از عقل فراتر است
و فهم ما در دانستن و دیدن این همه نعمت ناتوان؟
نه با چشم دیده میشوند
و نه با عقل درک میگردند.
باید عاشق بود تا خدای را دید
و به او رسید.
خدای من عاشق است
و من بنده عشقم.
چون خدای من خود عشق است.
تمام آسمانها و زمین را در بر گرفته
و به هر سوی عالم پهنه عظمتش را گسترده
و به چشم نه میتوان دید و نه به گوش میتوان شنید.
بارها گفته اند" دل به دل راه دارد"
و من این را باور دارم.
مگر میشود دریایی از عشق را نثار کسی کنی
و او بی تفاوت باشد؟
خدا نشان داد که محبت حتی میتواند سنگ را هم شکوفا کند.
ما که انسانیم!

خدا به من یاد داد محبت کنم
حتی اگر آزرده خاطر گردم
حتی اگر دریایی از غم بر دلم سنگینی کند.
مطمئن هستم با محبت هر چیزی قابل فتح است.
قدرتی است که خدا به او بخشیده
و هر کس به آن دست یابد، هرگز شکست نخواهد خورد.
و نیز یادم داد که عشق برترین نیروست
و وقتی عاشقی نباید از هیچ بترسی.
خدا عاشقان پاکدامن را دوست دارد
و دعایشان را میشنود.
و من با تکیه بر این خدا ، تا انتهای عشق بی بازگشت خواهم رفت.
راه مشخص، درستی آن واضح و مقصد بهترین مکان.
پس ماندن برای چه؟
بازگشت برای چه؟
تردید برای چه؟


من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

من که میدانم که تا سرگرم بزم هستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

پس چرا عاشق نباشم؟ پس چرا عاشق نباشم؟

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست، نیست
بین مرگ و آدمی، قول و قراری نیست، نیست

من که میدانم اجل، ناخوانده و بیدادگر
سرزده می آید و راه فراری نیست، نیست

پس چرا عاشق نباشم؟ پس چرا عاشق نباشم؟