ای دل نا آرام
صبر کن
اندکی صبر کن
برای مردن همیشه وقت هست

ای کرانه های امید
باز هم بی کران شوید
ای نور امید
بتاب بر این ظلمت
بر این خرابه دور افتاده
بر این تنهای غریب

شاید شبی اینچنین
دیگر نیاز نباشد که باشم
و طوری بروم
که انگار هرگز نبوده ام

شبی بالاخره خواهد آمد
که همه چیز رنگ رفتن به خود گیرد
شبی که بروم که دیگر باز نگردم

صبحی خواهد آمد
بی شک
که دیگر نیستم
چقدر دلم میخواهد دیگر نباشم

نوشته هایم رنگی ندارند
دست هایم گرمی ندارند
چشم هایم لعاب زندگی را در خود ندارد
آفتاب دیگر درخششی ندارد
برگ و باران و خزان دیگر از معنا افتاده اند
در این زمانه جدایی پسند

زخم هایم دیگر اهمیتی ندارند
چشم هایم دیگر شوقی ندارند
قلبم دیگر نور امیدی را در خود نمی تاباند
و من دیگر "من" نیستم

سخن ها از معنا افتاده اند
قلب ها از تب و تاب افتاده اند
برگ ها ریخته و باران ها در راهند

پاییز و بهار دیگر فرقی ندارند
زندان دیگر دیواری ندارد
درها دیگر کلیدی ندارند
دل ها دیگر حرمتی ندارند

گنج های نهان، کشف شدند
دست های نهان، آشکار شدند
حرف های ناپسند بر زبان آمد
مجمر ها دیگر آتش ندارند

زاغ قصه، باز هم نرسید
چشمه ها باز هم نجوشید
محبت ها باز هم خسته شد
خدا باز هم خوابید

داستان ساده و گنگ
همان یکی بود و "یکی" نبود
من میان این بود و نبود
هر چه هستم بود و او دیگر نبود

سالها رفت
دلها رفت
دلدار رفت
اما عشق ماند

ماند تا تنهاتر از این نشوم
و چه دیر فهمیدم
که عشق همان خدا بود
که از روز ازل با ما بود

دفترهایم را خواند
شعرهایم را خواند
قلبم را روشن و دیده ام را منور
دستهایم را گرما
قلبم را عشق
تپش
گرما
محبت
بخشید و ماند و ماند و ماند

حل شدم در او
جزیی ز کلِّ او
دستم به دست او

جوانه زدم، باریدم، ریشه دواندم
عشق گل کرد و این گل هم شکفت
گلها به رقص آمد
گردِ محبت را به چهار سوی خرابه ام پاشاند

خرابه نو شدن آغازید
خرابه آباد شد!
خورشید برآمد
ماه تابید
چشمه ها جوشید
و دشت پر شد از شقایق های عاشق

ستاره ها خرامیدند
چکاوک ها پرواز را از نو آموختند
دست ها به قلم رفت
حرمت ها بازگشت
و امید، روشن شد

جان بی روی جانان
در انتظاری ژرف فرو رفت
و من در خرابات دل
در کنار خدایی از جنس نور
با دلی سرمست از عشقت
همچنان ایستاده ام

آری یادم رفت که بگویم:
تا خدا هست، عشق بی یاور نخواهد ماند


"حصار آسمان"