توی پیش نویس هام نوشته هایی دارم که اگه بخوام ارسالشون کنم، دلی رو میسوزونه و چشمی رو گریون میکنه!
به قول مولانا:
گر بگویم عقل ها را برکَنَد / گر نویسم، بس قلمها بشکند

و به قول علیرضا آذر:
در دلم آهن تفتیده بسیاری هست / وای از آن دم که بخواهم دهنی باز کنم!

حیف که روزه سکوت گرفتم! حیف که این دل نمیتونه بدی کنه و دل بسوزونه!
حیف که خدا یه دل بهم داده که نه توان دل کندن رو داره، نه توان دل سوزوندن و نه توان دوست نداشتن!
بازم شکرت خدایا بخاطر این دل...
حتی اگه اونی که باید، قدرشو ندونه، خودم میدونم!
میسوزه، دلتنگ میشه، نگران میشه، بازم عاشق میشه، یادآوری میکنه، فدا میشه، میخواد، میبینه اما درمانی برای درداش نیست...!
نگران نباش دلکم! خودم که باهاتم! تازه خدا هم که هست! میزاره به مویی برسه اما نمیزاره قطع بشه!
عاشقان هم خدایی دارن که درست به موقع به فریاد دلشون میرسه! مرهم روی زخمشون میزاره و درمان میکنه!
آیا به مو نرسیده؟! رسیده، خبر نداری...
و خدا این مواقعه که قدرتشو نشون میده و من ایمان دارم...
میخواد موقعی برسه که هیچ امیدی نیست
تا نشون بده که فقط من انجامش دادم! فقط منم که تونستم! و دیدی که تونستم؟!
خدایا به مو رسیده!
نشونم بده قدرتت رو، مهربانیت رو...