ما چه میدانستیم دل هر کس، دل نیست (1)

من عاشقی کردم، تو اما سرد گفتی:
از برف اگر آدم بسازی، دل ندارد! (2)

و چه قدر زود غروب عاطفه هایت فرا رسید
و بر سر من و عاشقانه هایم فرود آمد
چونان بارش تگرگی از دل ابری سیاه!
چونان پاره های شب سیاه
قلب گرم و خونین مرا
دستان سرد تو در بر گرفت
و فشرد
و فشرد
تا اینکه آخرین رگه های حیات را از آن بیرون کشید
و جان داد...
و سپس رها شد تا در گوشه تنهایی های خود فراموش شود!
من همان مرد فراموش شده ی قصه توام بانو
صاحب همان قلب ...
همانی که روزی آرزویت، داشتن قلب عاشقش بود!
حال قلب عاشقش را در کدام سطل زباله بجوید؟
لااقل نشانی ده
یا چیزی بگو...!
"به کدامین جرمش" بماند!
تو بگو در کدامین سرزمین، در کدامین دیار غریب، در کدامین زبانه آتش بجویمش؟
چون این مرد دیگر "دل" ندارد، حرف هایش هم دیگر خواهانی ندارد
به همین سوسوی ستارگان قسم!
هر چه داشتم، عشق بود و عشق بود و دل
سوزاندی و سوزاندی و شکستی...
دست مریزاد! آفرین...
خودم را چه غمگین و غریبانه، سپرده ام به دستانی که حال نمیدانم در کدامین دست، مشق فردا می نویسد ...
مرا در حسرت دستی گرم تنها گذاشت
و در عمق عاشقانه هایم پست خواند و دفنم کرد...
من بی هویت نیستم بانو
به اندازه تمام هویتم عاشقت شدم و ندیدی...!
تو فرض کن که این شب به خیر گذشت
شب های بعد چه؟ و شب های بعد تر !
یک شب پر خواهم کشید
شبی مثل امشب یا شاید شبی دیگر
چه فرقی میکند اصلا؟!
ولی بی شک، شبی هست، حتما!
شبی که دیگر فرصتی برای گرما بخشیدن به دستانم نیست
شبی که پس از آن، فردایی نیست...
شبی که نام من نه در دفتر تو، نه در دفتر دنیا، نیست!
و این رویای دیرین، برای همیشه از آشیان داشته هایت، پرخواهد کشید
و من دیگر جزو داشته هایت نیستم!
تا به آنان افتخار کنی
و از سر سیری، آنها را در زیر دست و پای افلیج آرزوهایت، رها سازی...
من دیگر آزادم و تو دیگر از دست داده ای مرا...
جای خالی ام را حس نمیکنی
چون هنوز قدر مرا نمیدانی!
قدر احساسی که شفاف تر از بلور و با ارزش تر از الماس در دستان یخ گرفته ات قرار دادم ...
بس است این همه اطمینان خاطر از قلب من
از بودنم! از ماندنم!
بعد از این همه نداشتن تو، حال نوبت توست!
من خودم را از تو باز پس خواهم گرفت!
بهتر است دیگر نداشته باشی ام!
به عهدم وفا کردم و حال؛
آزادم از عهد هایی که بستم
آزادم از بند عشقی که گسستی...
به خیال اینکه می روی و تو نیز آزادی!
اما این آزادی برای تو خیالی بیش نیست!
تو تا ابد در بند عهدهایی که بستی خواهی ماند
چونان سایه ای بر تن تو و زندگی ات خواهد افتاد
و تا به عهدت وفا نکنی، رهایت نخواهد کرد!
نه دیگر نمیگویم برگرد
میگویم دلم را پس بده
خسته ام...!
میخواهم بسپارمش به دستان خدایی که وفادار است و مهربان
تو که نمیخواهی درمانش کنی، لااقل پس بده
نه دیگر نمیگویم برگرد!
این بار نوبت توست
دیر یا زود این کلام در دهانت زمزمه خواهد شد
حتی اگر بخواهی خودت را در پستوی انتخاباتت مخفی کنی
دلم را از تو باز پس میگیرم...
و خودم را ...
"از تو دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش / چاره معشوق اگر عاشق از او دل کند، چیست؟" (3)
زیادی بودیم در دستانت
نترس، به کس دیگر نمی سپرم!
داغی که تو بر دلم گذاشته ای، تا قیام قیامت مرا خواهد سوزاند
مگر چقدر زنده ام؟ مگر چقدر جان دارم؟ مگر چقدر انسانم؟!
که دوباره بخواهم قدم در راه عدم بگذارم
قدم در راهی که عاشقانش همه نامرد
و معشوق هایش همه بی وفایند
حرمتی برای عشق نمی شناسند
و "دل" برایشان، ارزانتر از ارزن است!
همین امروز و فرداست که این ته مانده صبر و امید نیز تمام شود
و خواهی دید که
نسیمی آمد و من دیگر نیستم...
چونان قاصدکی در دست باد
یا رایحه عطری خاطره انگیز در خنکای دشت
به همین آسانی دیگر نخواهم بود
برایم به قیمت زندگی ام تمام شدی
به قیمت تمام عشق!
به قیمت تمام فرصت هایی که میتوانستم در عشق غرقِ بودن شوم
و دل خود را سرشاز از رایحه دل انگیز خدا کنم
بخندم، شاد باشم و مانند تو "حالم خوب باشد"!
اما ...
این دل از کار افتاد و پس دیگر خداحافظ...

(1) "حمید مصدق"
(2) "مهدی فرجی"
(3) "فاضل نظری"

پی نوشت: مبادا شوخی شوخی وارد قلب کسی شوید که جدی جدی شما را به قلبش دعوت کرده است. یادتان باشد، چه به عمد و چه به سهو، باعث گریه کسی که دوستتان دارد نشوید، چون خدا اشکهای او را می شمارد و به وقتش حتما با شما حساب میکند!