اگه عاشق کسی باشی، تا عاشقشی، ازش ناامید نمیشی
مگه اینکه یه جایی دیگه بِبُری! محبتت تموم بشه!
وگرنه تا این محبت باشه، پاش وامیستی!
بهش مهلت میدی، حتی اگه بخواد نابودت کنه، بازم این مهلت رو ازش نمیگیری!
با خودت میگی شاید حالمو دید و برگشت!
شاید موندن و محبتم رو دید و برگشت!
شاید این همه عشق رو دید و برگشت!
شاید وجدانشو در نظر گرفت و جبران کرد...
اگر کسی بخواد بفهمونه که دیگه تموم شده، نمیتونی قبول کنی!
با خودت میگی، شاید یه چیزی باعث شد برگرده! محبتش رو برگردونه!
این حرفا رو کسی درک نمیکنه!
این ایستادن و موندن رو کسی نمیفهمه!
مگه اینکه در اون شرایط و شور و حال قرار بگیره...
برای اینکه حرفی رو درک کنی، باید حال گوینده رو بدونی!
چون حال گوینده باعث میشه معنای کلمات عوض بشه ...
من هر چقدر در مورد عشق بگم، در فهم میزان عشق خودم هیچ ثمری نداره
هر کسی با همون دیدی که نسبت به عشق در خودش داره، نوشته های منو میخونه...
اما چه کسی در لحظه های عاشقی من بوده؟
چه کسی در مناجات های من حضور داشته؟
چه کسی حد این گذشت رو درک میکنه؟
کی میدونه من از تمام هر آنچه داشتم گذشتم تا این عشق شکل بگیره؟
کی این نابودی رو درک میکنه؟
موندم تو دنیایی که کسی راه منو نمیفهمه
کسی که عاشقشی، تا دوستش داشته باشی، بهش امید داری
به خدا امید داری که میتونه همه چیزو درست کنه...
نمیدونم ولی این امید گویا نمیخواد در من از بین بره!
هر وقت فکر میکنم به آخرش رسیدم، میبینم یه چیزی منو دوباره امیدوار میکنه!
امیدوارم این امیدها جواب بده