این متن یه دل نوشته نسبتا طولانیه. پس اگه حوصله خوندنش رو ندارین، هیچ اشکالی نداره. همین که به اینجا سر زدین، خیلی ممنونم. ولی اون دو تا فیلم انتهایی رو ببینین.
توی این مدت بارها گفتم که نمیشه. بارها گفتم شاید خیر من این بوده. بارها گفتم بهتر از این رو خدا برام آماده کرده! اما یه چیزی توی دلم همیشه آزارم میده.
من روز اول این راهو با توکل بر خدا انتخاب کردم. یعنی از همون اول حرفای خودمو به خدا گفتم. خودش از میزان دردایی که توی زندگیم داشتم، آگاه بود و میدونست درد روی درد گذاشتن؛ کار جوانمردانه ای نیست! بارها توی جاهای مختلف شنیدم که:
وقتی از خدا میخواین، کم نخواین!
خداوند اصرار کنندگان در دعا رو دوست داره!
خداوند کسانی که بهش امید بسته باشن رو ناامید نمیکنه!
خداوند کار توکل کننده رو به سرانجامش میرونه!
وقتی فقط از خدا بخوای، و بهش بگی من فقط تو رو دارم، حتما خواسته ات رو مستجاب میکنه!
خدای هر کسی، همونیه که توی ذهنش داره!
و ...
و همه اینها بعلاوه باورای قلبی خودم که بهم میگفت، تا زمانی که خدا هست، هیچ غیر ممکنی نیست، باعث شد امیدم روز به روز بیشتر و بیشتر بشه. من برای خدا "باید" تعیین نکردم! من برای خدا شاخ و شونه نکشیدم! که حتما باید اجابت کنی و حتما باید بهم بدی! همیشه و با نهایت تواضع و با قلبی پر از باور و امید، در بهترین ساعات اجابت دعا، با اعتراف به تمام گناهان و با اقرار به قدرت خدا در قبول یا رد خواسته م، ازش خواستم و هر بار بعد از دعا چنان اطمینانی در قلبم به وجود اومد که انگار دعاهام مستجاب شده! ولی باز تکیه من بر دعای خودم نبود! تکیه بر فضل و کرامت خدا داشتم و باور داشتم که حتی اگه من دعاهام بد بوده و یا شری در اونها بوده و یا مراتب درست دعا رو رعایت نکرده باشم، باز هم اونقدر فضل و احسان و کرم داره که من رو با چشمایی ناامید از درگاهش برگردونه! یعنی تکیه اصلی من به خود خدا بود نه به دعاهای پر سوز و گدازم! این قضیه ش فرق میکنه با کسی که راهی رو میره و بعد که به مشکلی خورد، به خدا توکل میکنه! هر چند که اون هم بر خداست که اجابتش کنه. اما من با خدا عهد بستم! هر چند یکطرفه، اما عهد بستم! که تلاشم رو بکنم و اون چیزی نباشم که نباید! و خودش شاهده که تلاشم رو کردم!
گاهی اوقات شرایط سخت میشه! هیچ امیدی نیست! کم کم در هدفت شک میکنی! هی با خودت میگی شاید خیرم توی این نیست! شاید اصلا شری درش هست! شاید من تا اینجا باید پیش میومدم! شاید خدا میخواد ولی اون نمیخواد! شاید ... اما همیشه در این شرایط چیزی در دلم بهم میگفت که شاید هم خدا میخواد ببینه تا کجا بهش امید دارم! شاید خدا میخواد صبر و توکلم رو بسنجه! شاید خدا میخواد با قرار دادنم در این شرایط، قدرتم رو بالا ببره و منو امتحان کنه! شاید میخواد منم از قدرت خودم با خبر بشم و بدونم تا کجا میتونم ادامه بدم! و همه این شاید ها باعث شد خودم رو نبازم و در هر شرایطی بهش امید داشته باشم. حس اطمینانی که بعد از دعاهام بهم دست میداد، شاهد همین مدعاست! و منی که امروز اینجام، باور کنید دیگه نمیتونم از حرفم برگردم! اونقدر از خدا خواستم، که اگر ازش دست بکشم، یجورایی باید همه اون باورها رو دور بریزم! مرگ این باور ها به قیمت تمام زندگیم تموم میشه! وقتی در عشق یه نفر، به شناخت رسیدی، دیگه نمیتونی رهاش کنی! اون عشق به اندازه ای عمیق شده که همه وجودت رو بهش وابسته میدونی!
وقتی جایی تو زندگیت به خدا توکل کرده باشی و بخاطرش کارایی رو کرده باشی، که اگر توکل نمیکردی، اون کارا رو هم نمیکردی، یعنی با طناب خدا رفتی توی یه چاه! و دل بریدن از خواستت یعنی خدا تکیه گاه خوبی نبود! یعنی بهش توکل کردم و جوابم رو نداد! یعنی طناب خدا پوسیده بود! و خدا هیچ وقت این کارو نمیکنه تا تو ازش ناامید بشی. چون این یه باور رو از بین میبره، و باعث میشه دیگر هرگز اون اطمینان کافی رو به خدا نداشته باشی! مگه خدا در یاری دوستانش شتابان نیست؟! مگر کسانی که با خدا عهد می بندن و به عهدشون پایبندن، بر خدا نیست که بعهدی که باهاش بستن عمل کنه؟!  وقتی نه از اون طرف قضیه خبر دارم و نه از این طرف، بهتره راهی رو انتخاب کنم که دلم و وجدانم منو بهش امر میکنه. من که پیامبر الهی نیستم تا خدا باهام حرف بزنه! به قلبم رجوع میکنم. همون قلبی که از روز اول با سادگی تمام به خدا بستم و بهش توکل کردم. من در خودم دروغ و تظاهر و حسادت و طمع و هوس رو راه ندادم. پس دلم میتونه بهم بگه چه راهی درست و چه راهی غلطه! اونم وقتی که عقل سرگردانه و نمیتونه چیزی رو تشخیص بده! چیزی که مسلمه، من با خدای خودم عهدهایی بستم و بهشون عمل کردم. با خودم هم عهدهایی بستم و بهشون عمل کردم. نباید الان از خدا انتظار داشته باشم به عهد هایی که باهاش بستم عمل کنه؟ خداوند به عهدهایی که یکطرفه هم باهاش بستی، عمل میکنه! چون این کار برازنده کرامت خداست! غیر از این از خدای درون ذهن من انتظار نمیره!  گذشتن از این نیت، یعنی گذشتن از تمام این عهد ها و باورها! چطور میتونم این کارو بکنم؟! که بعدها یادم بیاد که یه جایی با خدا عهد بستم و به عهدم وفا کردم و باز هم خدا کمکم نکرد! میشه این جوری؟ نمیشه! به همین خدا قسم نمیشه! کلا باورهای آدمو از بین میبره! البته این در مورد همه خواسته های آدم نیست! چون هر خواسته ای باعث نمیشه اینقدر به تکاپو بیفتی و به حالت مضطر در بیای  و بخوای برای اجابت دعات با خدا عهدی ببندی و بهش هم وفا کنی! باید اون خواسته بیش از حد برات باارزش باشه! چقدر از این خواسته ها داریم؟ شاید در طول زندگی یکی! شاید کمی بیشتر شاید هم هیچی! پس در مورد هر خواسته ای صدق نمیکنه این چیزایی که گفتم! وقتی در مورد خواسته ای به حالت مضطر رسیدی، میتونی در موردش با خدا عهدی ببندی. که نمونه ش همین نذراییه که میکنن. مثلا خواهر خودم با نذر امام حسین از مرگ حتمی نجات پیدا کرد! الان هر سال نذر داریم! حالت مضطر رو هر کسی درک نمیکنه! همه فکر میکنن یعنی گریه و زاری زیاد! ولی این نیست! یه حالت روحیه که شاید اصلا در چهره خودشو نشون نده! وقتی سراپا میل شدی و چاره گشایی جز خدا نشناختی، با تمام امید به درگاهش رفتی و جز اون خواسته، هیچی نخواستی، یعنی حالت مضطر! میل یه بچه به آغوش مادرشو در نظر بگیر، یعنی حالت مضطر! میتونه با گریه و آه و اشک هم همراه باشه ولی اصلش همونه! یه چیز دیگه ای هم که باعث میشه دعات مستجاب بشه، اطمینان از چیزیه که میخوای! از خودت! که بگی آیا مطمئنم من اینو میخوام؟ شاید خواسته من اصلا این نیست! باید مطمئن باشی که همونو میخوای! مثلا وقتی میری توی یه فروشگاه، وقتی میخوای یه چیزی رو بگی تا فروشنده برات بیاره، آیا اگر چند دفعه خواستت رو تغییر بدی، که: اینو میخوام، نه، اونو میخوام، نه، پایینی رو، نه! بالایی رو! آیا فروشنده بهت میده؟ مسلما نه! منتظر میمونه تصمیمت رو بگیری و بعد که مطمئن شدی، همونو بهت میده! خب قضیه خدا هم مثل همون فروشنده ست! تا وقتی تو مطمئن نباشی چی میخوای، آیا به دستش میاری؟ یه حالت از اطمینان توی حال مضطر به وجود میاد. چون اگه تو چیزی رو با اطمینان نخوای، بعد از مدتی ازش زده میشی و میفهمی که اشتباه کردی که اونو خریدی و مطمئنم تا حالا براتون پیش اومده! ولی وقتی چیزی رو با اطمینان بخوای، حتی اگه بعدها دیگه به دردت نخوره، هیچوقت از خریدش پشیمون نمیشی!
من به اندازه هویتم عاشق شدم و همه چیزو به خدایی سپردم که از قدرت و کرامت و عظمتش آگاهم. خب جواب خدا به من چی بوده در قبال این توکل و تکیه کردن؟ جوابی که الان روبرومه، مطمئنم جواب خدا نیست! مطمئنم الان داره من و شما رو امتحان میکنه! یه چیزی رو خیلی خیلی قبول دارم. اگر در موردی به خدا توکل کنین و امیدتونو بهش از دست ندید، حتما به جواب دلخواهتون می رسید! چرا؟ چون ممکن کردن غیر ممکن ها که برای خدا کاری نداره! و چون این مورد برای چیزاییه که نیاز به حالت مضطر داره، پس در زندگی هر شخصی، خیلی از این موارد پیدا نمیشه! انگشت شماره! پس اشکال نداره ما در مواردی که به حالت مضطر رسیدیم، این تفکر رو داشته باشیم! که خدا حتما جواب دعاهام رو میده! که خدا حتما منو به خواستم می رسونه! حتما هم شنیدین که دعا میتونه حتی قضای حتمی رو تغییر بده! به قول آقای پناهیان؛ اگر ما یاس از درگاه حق نداشتیم و به جاش حسن ظن داشتیم، میتونستیم غوغا بکنیم! خدای ما، همونیه که توی ذهنمون ساختیم و چه بهتر که این خدا رو هر چه کریم تر و مهربانتر و بخشنده تر بسازیم! مطمئنم خدا همونیه که توی ذهنت داری! یعنی همونطور باهات رفتار میکنه! روایت داریم از امام رضا (ع) که فرمود: خداوند متعال فرمود: من در گمان بندگان خود هستم و مطابق با گمانشان با آنها رفتار میکنم!
من هم مدت زیادی در بهترین ساعات و در بهترین حالات با نهایت عشق و تواضع و توکل ازش خواستم! اصلا دعای من هیچ! این خدا بهش میاد دست رد به سینه کسی بزنه؟! خدایی که توی ذهنم ساختم، دست و دل باز تر از این حرفاست! خدایی که حتی دروغ رو از بنده اش خریداره! چطور ممکنه حرف دل من رو نشنوه؟! شاید بگین که اگه اینطوره، پس چرا خیلیها با وجود دعاهای زیاد به خواسته شون نمیرسن! نمیتونم بگم چون صلاحشون نبوده یا براشون بهتر بوده! میگم شاید یه جایی مثل من امیدشون رو از دست دادن و دیگه بیخیال شدن! شاید اگه امید داشتن، بالاخره به دستش میاوردن! مطمئنا هر کسی چیزی رو عاشقانه بخواد، به دستش میاره! شاید خواسته واقعیشون نبوده! شاید از سر هوس بوده! شاید ... مطمئنا اگر خواسته واقعیشون نبوده باشه، اگر به دستش میاوردن، قدرش رو نمیدونستن و به زودی از دستش میدادن! من اینا رو نمیدونم! فقط میدونم کسی که بارها با حال مضطر به درگاه خدا شتافته باشه، از خواسته واقعیش و از خودش مطمئن بوده باشه و امید و ایمانش رو از دست نداده باشه، خدا حتما خواستش رو اجابت میکنه و من این جواب رو برای خودم دارم! آیا این جواب درسته؟ واقعا نمیدونم! چون این اولین باریه که در طول زندگیم یه خواسته با این میزان از اطمینان از خدا داشتم و بهش توکل کردم! اگر اجابت شد، میتونم خیلی راحت از این به بعد توی سختیا محکم بمونم و به این ایمان داشته باشم که خدا هوامو داره! ایمان واقعی! یعنی عین الیقین داشته باشم! چرا که با چشم خودم دیدم که وقتی باهاش عهدی بستم و به اون حال اطمینان رسیدم، کمکم کرد! اما اگر اجابت نشد، واقعا ادامه کار برام سخت میشه! چون نمیتونم با این باور شکسته، توی سختیا امیدوار بمونم! همش یاد این شکست میفتم! از همه این حرفا گذشته، عاشقان هم خدایی دارن که هرگز رهاشون نکرده! ملک و ملکوت خدا بر محبت بنا شده و اساس هستی محبته! اونوقت چطور باور کنم خداوند قلبی که با محبت پر شده و یه جورایی رنگ و بوی خدایی گرفته رو ناامید کنه؟! که این ناامیدی ممکنه به مرگ این دل ختم بشه! و خدا هرگز اینو نمیخواد! دلی که به حرمت عشق زنده شده، مرگش یعنی مرگ تمام باورها و اصول و انسانیت! یه عاشق، داره تلاش میکنه جلوه ای از حق تعالی باشه! چرا که عاشق ترین عاشق، خداست! و مطمئنا عاشقان واقعی، جلوه ای از خدا رو در خودشون دارن!
با همه این حرفا، من هنوز کورسوی امیدی دارم! شاید حرفام فقط در مورد خودم درست باشه، چون هیچ دو انسانی مثل هم نیستن! ولی خدای همه ما قطعا یکیه! ازش بخواین و بهش امید داشته باشین! من میگم میشه! شاید مدتی بعد اومدم و گفتم نمیشه! چون باورهای آدم همیشه یکسان نمی مونه ولی واقعا درستش همینیه که گفتم! میخوام باز هم امیدمو جمع کنم و بهش توکل کنم. آیا این راه درسته؟! نمیدونم! بعدا همه چیز مشخص میشه! منتها من میتونستم الان برای راحت شدن خودم و کمتر زجر کشیدنم، این قضیه رو فراموش کنم و همه چیز رو به خدا بسپارم و دیگه ازش نخوام! اما راه سختی رو انتخاب کردم. دلیلش رو شاید توی پست های قبلی و بعدی بشه پیدا کرد! دست از طلب ندارم، تا کام من برآید / یا تن رسد به جانان، یا جان ز تن درآید!
هر بار دیوان حافظ رو باز کردم، من رو به صبر تشویق کرد و به اینکه امیدم رو از دست ندم! به اینکه همه چیز درست میشه و هنوز مقدمات برام فراهم نشده! امشب هم مثل همیشه فال گرفتم. راه آینده من توی این فالها نیست اما همیشه از جواب های حافظ متحیر شدم! دقیقا چیزی رو میگفت که میخواستم بدونم و خیلی اوقات برام اسراری رو فاش کرد که بعدها خودم بهش پی بردم! همین باعث شد به فال حافظ اعتقادی پیدا کنم و همیشه وقتی فکرم به جایی قد نمیده، ازش کمک بگیرم. این هم فال امشب که میخواستم در مورد ادامه این راه و داشتن امید ازش بپرسم. حضوری گرهمی خواهی، از او غافل مشو حافظ! شاید جواب من و خیلی از دوستان:
بشنوید :

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

"غزل یکم دیوان حافظ"

مشکلاتتان بزودی حل خواهد شد و شما به نیت خودتان خواهید رسید. بعد از تاریکی و غم، روشنایی در انتظار شماست. خودتان را برای کاری که می خواهید انجام دهید آماده سازید. با توکل به حق و امید به خدا و راه و رسم دینداری به کام دلتان می رسید. اما راز خودتان را به کسی نگوئید.