گاهی امیدت به خدا اونقدر کم میشه که
میخوای واسه اینکه کارت درست بشه، از طریق نادرست دست به کاری بزنی
اما توی اون چند روزی که بین انجام دادن یا ندادنش موندی؛
هی مواردی پیش میاد تا بدی اون کار رو بهت تذکر بدن!
نمونش هم همین امروز که استاد سر کلاس نمیدونم چرا یهویی اون حرفو زد و به منم نگاه کرد!
نمیدونم واستون پیش اومده یا نه! ولی واسه من بارها اتفاق افتاده!
یجورایی دست خدا رو میبینم که داره این کارا رو میکنه!
وقتی بخواد یکی رو هدایت کنه، با زبون آدمای دیگه، با مناظر، با یادآوری، با خوندن تصادفی یه مطلب در مورد همون کار و غیره هدایتت میکنه!
این کارا رو میکنه تا بهت بگه: به جای این کار بسپرش به خودم تا آروم بشی! صبور باش! دارم درستش میکنم! تا وقتی من هستم، امیدت به کیه؟! به یه کار نادرست؟!
واسه من طی چند روز گذشته بارها پیش اومده ...
هی با خودم گفتم که با انجام دادن این کار، ممکنه مشکلم حل بشه...
اما دیدم اگه امیدم به این باشه، امکانش زیاده که خدا امیدم رو ناامید کنه! و از طرفی کارمم نادرسته!
توی چند روز گذشته که شاهد این اتفاقات بودم؛
به دلم افتاده که خدا داره بهم میفهمونه که:
حامد، کار درست رو انجام بده و نترس! جایی که سببی نیست، من هستم! میتونم درستش کنم!
اما اگر غیر از من به چیز دیگه ای رو آوردی، قول نمیدم کارت درست بشه! توکل کن و نترس! من که هستم!
به دلم افتاده که باز خدا میخواد بهش توکل کنم. نمیدونم چرا ولی دلم میگه درست میشه!
خدایا من دست کشیدم تا تو دست به کار بشی! نه قدرتی دارم و نه عقلی و تدبیری...
توکل بر مهربانی و قدرتت یا رب العالمین ...
ان شاء الله یه روز میام اینجا و مینویسم:
یادتونه اون روز توکل کردم؟! خدا جوابمو به بهترین شکل ممکن داد! پس کاملا بهش اعتماد کنین و خودتونو نبازین! میخواد ببینه کی امیدتون قطع میشه وگرنه خدا همه این چیزا رو داره! بخل که نداره! ازش بخواین و بهش توکل کنین...

خدایا آخرین باورمو سپردم به خودت...