خداوندا
آنکس که شب هنگام
تیرگی های درد و غمی بی پایان
چون پاره های شب سیاه
بر روح فسرده اش فرود آیند
قلب اندوهبارش را در بر گیرند؛
تا آخرین رگه های حیات را آن بیرون کشند،
مگر پناهگاهی جز تو دارد؟!

پناهم ده!
مگذار شرمندگی گناهان مرا از تو دور سازد...
آزاد ساز از بند ترس و تردید
مگذار در دو راهی های زندگی ام سرگردان بمانم...
خداوندا
میدانم هیچکسی جز تو مرا نمیفهمد
بیا و یک امشب بیخیال آنچه بود شو
بیا و یک امشب بگذار عاشقانه صدایت کنم ...
از من همینقدر ساخته بود!
حال که شکسته پر و در هم شکسته دلم
ای جبران کننده دل شکستگان؛
ای شنونده تمامی نجواها
ای داننده تمام رازها
بشنو مرا که بی اندازه دردمندم ...

سکوت میکنم
زین پس سکوت میکنم تا تنها برای تو سخن گویم
مدد کن؛ 
شکستگی هایی را جبران کن که بر آن توانایی
که جز تو دیگر کسی نیست ...