با آرزوی موفقیت برای تمام پشت کنکوریهایی که این روزا حسابی سرگرم درس و تلاش هستن، میخواستم مسئله ای رو مطرح کنم که مربوط به آینده همه شما میشه. ابتدا قسمتی از متن کتاب عظمت خود را دریابید، نوشته دکتر وین دایر، روانشناس، فیلسوف و دانشمند آمریکایی رو عینا براتون درج میکنم:

 

« آینده نگری را به یک دام مبدل نکنید! استنباط بسیاری از مردم از برنامه ریزی و تعیین هدف درست نیست. تعیین و پیگیری اهداف کار پسندیده ای است به شرط آنکه در عشق آن گرفتار نشوید و این حقیقت را درک کنید که هر گامی در جهت به دست آوردن اهداف برمی دارید، بهایی برابر با خود هدف دارد! از زمان حال آنچنان استفاده کنید که گویی پیشاپیش به آمال خود دست یافته اید. اگر صرفا اهدافی را برای خود تعیین کنید و سپس با سخت کوشی به آنها دست یابید، آنچه نصیبتان شده، جانفشانی بوده است! فراموش نکنید که تمام روزهایی که در تلاش نیل به اهداف خود سپری کرده اید بخشی از زندگیتان است. اگر تنها به مقاصد خود فکر میکنید و در جهت آنها تلاش میکنید، به بیماری زیاده خواهی مبتلا شده اید. در چنین شرایطی پس از آنهمه سخت کوشی و جانفشانی، وقتی به اهداف خود دست می یابید نمیدانید چگونه با آنها روبرو شوید. زیرا به آینده نگری خو کرده اید و پیوسته در آنتظار آینده بهتری هستید. باز هم اهداف بالاتری برای خود تعیین می کنید و تلاش خود را افزایش می دهید و این روند آنقدر ادامه می یابد تا پیر و درمانده شوید. آنگاه به خود می آیید و از خود می پرسید: "پس زندگی ام چه شد؟؟"

مزلو میگوید: آنان که پیوسته در تلاشند تا به اهداف بالاتری دست یابند، عموما انگیزنه ای جز کمبود ندارند. به عبارت ساده آنچه آنها را به جانفشانی وا می دارد این انگیزه است که داشته هایشان در حال حاضر کافی و کامل نیست! بنابراین پیوسته در تلاشند تا آن را کامل کنند. هرگز افکارتان را به کمبود ها معطوف نکنید و در صدد سر و سامان دادن به وضع زندگی خود از طریق رفع آنها بر نیایید. چرا که در این صورت با اشغال ذهن خود از کاستی ها و چاره جویی برای رفع آنها، اولا فرصت لذت بردن از زمان حال را از دست خواهید داد و به علاوه پس از دسترسی به اهداف خود، نمیدانید چگونه از آنچه به دست آورده اید سود بجویید. و در نتیجه با تعیین اهداف بالاتر، به جانفشانی خود می افزایید و زمانی به خود می آیید که جوانی، طراوت و سرزندگی را از دست داده اید.»

 

چند کلامی از بنده:
امسال هر کسی رو که دیدم، بلا استثنا برای پزشکی میخونه و هدفش قبول شدن در پزشکیه و حاضره براش هر کاری بکنه. خب اولین سوالی که در ذهن نقش میبنده اینه، که آیا واقعا به پزشکی علاقه دارید یا نه، صرفا بخاطر موقعیت اجتماعی و درآمدش در آینده و شخصیت و احترامی که براتون به وجود میاره میخواین برید طرفش؟ من کسی رو سراغ ندارم که از پزشکی بدش بیاد! همه پزشک شدن رو دوست دارن. پس اگر شما هم دوستش دارین، این رو بنا بر علاقه داشتن نکنید! اول هدفتون رو خوب بشناسید. زیر و بم و تمام مشکلات و موانع رسیدن به اون رو پیدا کنید و ازشون یه فهرست بسازید. این کار برای اینکه بفهمید چقدر آمادگی برخورد با مشکلات رو دارید، لازمه. بعد برای اینکه بفهمید واقعا بهش علاقه دارید یا نه، فرض کنید پزشکی هم شغلیه مثل مامور مخابرات که وظیفه اش رسیدگی به قطعی های سیم تلفن باشه. آیا در این صورت هم مایلید پزشک بشید؟ فرض کنید پزشکی هیچکدوم از مزایای بالا رو نداره، بازم حاضرید پزشک بشید؟! بحث من رسیدن یا نرسیدن به هدف نیست! ان شاء الله به هدف میرسید. ولی موضوع اینه که چندین سال دیگه، بعد از کلی دویدن و سختی کشیدن، حسرت اینو نخورید که چرا به جای پزشکی، مثلا در یه رشته ورزشی که واقعا دوستش داشتین داخل نشدین. این حسرت ها هرگز تسکین پیدا نمیکنن. ضمن اینکه اگر واقعا به اون موقعیت علاقه داشته باشین، پیشرفت های شما به مراتب بالاتر و بیشتر از رشته پزشکیه و در ثانی، از تمام لحظه لحظه هایی که دارین به سمت هدفتون گام بر میدارین، لذت میبرین! در اون حالت مشکلات دیگه برای شما دلهره آور یا گیج کننده یا ناراحت کننده و زجر آور نیستن. بلکه تبدیل به یه چالش میشن که با تمام ذوق دوس دارین از اون مرحله عبور کنین.  شاید شما پزشک خوبی هم بشین و درآمد و موقعیات عالی هم به دست بیارین. ولی ببینید آیا واقعا دوستش دارین یا نه؟! یکی از نشانه های علاقه شما به کاری، لذت بردن از تمام تلاش هاییه که در جهت رسیدن به اهدافتون متحمل میشید. اگر این تلاش ها با زجر و فشار و ناراحتی و افسردگی همراهه، مطمئن باشید راهتونو غلط انتخاب کردید. به این حرفا خوب فکر کنید. ادامه رو از کتاب وین دایر بخونید:

 

« وقتی در سال 1976 کرسی تدریس دانشگاه را رها کردم و از تمام امتیازات و مزایای آن گذشتم و به کار فعلی ام پرداختم، تقریبا تمام دوستان و آشنایان مرا دیوانه خواندند. اما من به حرف هیچ یک از آنان گوش ندادم و فقط به ندای باطنم توجه کردم و وارد کاری شدم که به آن عشق می ورزیدم. در نتیجه در همان سال اول، درآمدم از مجموع درآمد سی و پنج سال گذشته ام بیشتر شد.علت این موفقیت شانس و اقبال نبود، فرصت های تازه ای هم به دست نیاورده بودم، بلکه دریافته بودم که اگر انسان با اطمینان در جهت تحقق آرزوها و رویاهایش گام بردارد، موفقیت به اشکال مختلف او را دنبال خواهد کرد و امکانات لازم را فراهم خواهد آورد. هدفتان را با مشورت ندای باطن تعیین کنید و بگذارید تا تصویر آن بر پهنه ضمیر باطنتان نقش بندد. آنگاه شاهد خواهید بود که ناخوداگاه در جهت آرزوهایتان کشیده می شوید. در این حال یک تصویر ذهنی، مانند تجربهای که حاصل یک کار انجام شده است، در مغز ذخیره می شود و در نتیجه شما فقط به فرصت می نگرید و با تلاش میتوانید آن را به منصه عمل در آورید. به علاوه دیگر چشم به راه دسترسی به اهداف خود نیستید زیرا هدف همان اعمالی است که انجام می دهید. » 

 

#عظمت_خود_را_دریابید
#دکتر_وین_دایر