پس بگذار کمی رک باشم!
در اینکه او بد کرد، شکی نیست
آمد تا میانه مسیر، دلدادگی ات را دید، عشقت را چشید، تو را تمام قد به خودش وابسته کرد
اما نماند!
قرارهای عاشقانه را فراموش کرد، دلتنگی های گاه به گاهش را از یاد برد، و به معنای واقعی کلمه، حس و حالت، روز و روزگارت، فردا و آینده و زندگی ات را بی خیال شد!
"خود" را دید و برای تو از زندگی حقی قائل نشد
درست! همه اش درست
و تو اگر تا قیامت از او دلگیر باشی، حق داری
حق داری چرا که توانستی مسئولیت تمام عاشقی را بر عهده بگیری و او نتوانست و شانه خالی کرد و تو زمین خوردی
زمین خوردی و شاید بارهای دیگری هم زمین بخوری تا شاید بدانی ارزش عشقش برای تو چه اندازه است!
آدمی که صدها بار دلت را شکست و تو هنوز عاشقانه بازگشتش را میخواهی؛
باید خیلی برایت عزیز بوده باشد که تا این حد از جنون به پایش مانده ای!
اما از حق نگذریم، او آمد!
نه همه مسیر را! اما آمد
بخشی از مسیر را آمد و اگر تو اکنون اینگونه عاشقش هستی، مدیون تمام لحظاتی است که دو نفره این احساس را همراهی میکردید
کم نبود لحظات دلتنگی ها و عاشقی های دو نفره!
کم نبود لحظات شاد و پر از عشق و مهربانی های دو سویه
و اگر آنها نبود، شاید تو اکنون اینجا نبودی!
به قول شاعر: عشق از معشوق اول سر زند/ تا به عاشق جلوه دیگر کند
ابتدا او عاشق تو شد و تو این عشق را حس کردی و دل بستی
عشق را تجربه کردی و تا سرحد جنون پای عشق مانده ای!
در کجای جهان می توان این چنین عشقی را پیدا کرد؟
و خدایت به تو چیزی هدیه داده که سرآغاز و سرانجام تمام افسانه های دنیاست!
به واسطه او ... اویی که رفت!
شاید وظیفه اش واسطه بودن برای رسیدن این نعمت به تو بود
و تو احساساتی را تجربه کردی که در تمام عمرت یکتا و بی مانند بوده
اما
نگذار با رفتنش، هدیه اش را پس بگیرد!
خودت را گول نزن، چیزی به نام بی تفاوتی وجود ندارد!
تو یا باید همچنان دوستش داشته باشی و یا از او متنفر باشی!
آیا عشق بهتر از تنفر نیست؟
این یکی قلب را جلا میدهد و واسطه تو و خداست
و آن یکی آینه دلت را سیاه و کدر کرده تا عمری با خشم زندگی کنی!
تو مانند دیگران نباش که پس از رفتن، منکر عشق شوی و همه تقصیرات را به گردن عشق بیندازی
تو گناه نکرده ای! فقط به آدمی دل بسته ای که نتوانست پای دلبستگی هایت بماند
 در این مدت باوری پیدا کرده ای و ارتباطی با عزیزِ عزیزتر زِ جانی
اگر بخواهی عشقش را فراموش کنی (با اینکه نشدنی است) باید این باور ها را هم دور بیندازی!
پس اگر می توانی، عاشقش بمان
و مانند همیشه از دور سفارشی دعایش کن
و از خدا بخواه که بشود!
و این را چون میدانم تو مخاطبم هستی می گویم!
وگرنه نسخه دیگری را باید طور دیگری پیچید
ولی اگر نیامد، نشد و نخواست چه؟
چه چیزی را از دست داده ای؟
اگر سالها گذشت و اوی قصه ات، تو را از یاد برد و به خیال اینکه تو نیز او را از یاد برده ای، دیگر سراغت نیامد چه؟
اگر هوس بودن در کنارت را کرد اما نتوانست برگردد و بگوید "آمدم" چه؟
اگر تنهاترین تنهای دنیا شدی، اگر بغض ها هر شب آزارت دادند، اگر دلتنگ شنیدن صدایش شدی، اگر خوابش را دیدی و خودش نبود چه؟
میدانی؟ اینها همه تاوان عشق است!
و کسی که بخواهد یک عاشق حقیقی باشد، باید درد را به جان بخرد!
مگر اینکه بخواهی از عاشق بودن دست برداری
و میدانم محال است کسی که شاهراه را دیده باشد، به کوره راه قانع شود!
او نبود، او نخواست، او نتوانست!
اما تو که بودی و ماندی! تو که خواستی و توانستی! تو که مردانه جنگیدی ...
فرض کن او هرگز تو را نخواهد؛
از اهمیت و اعتبار تو چیزی کم شود؟!
خدشه ای به عشق وارد گردد؟
تو اگر زیبایی دیده ای و نور، پس ادامه بده
همچنان با اوی همیشه در دلت، خلوت کن
بگذار او آرامش روح و روانت باشد
بگذار درد چهار ستون کالبدت را در نوردد
چرا که این درد، برای تو عین دواست!
و اگر هم سرانجام مرگ را دریافتی و او باز نیامد؛ 
تو هیچ چیز به هیچ کس بدهکار نیستی! 
حتی به خودت!!
چه کسی گفته بهترین زندگی، زندگی بدون درد است؟!
بهترین زندگی، زندگی ای ست که عاشقانه به سر شود
خلوت کن
با هر آن کسی که خلوتت را میخواهد
و بگو، هر آنچه دلت می خواهد
خلوتی از این بهتر کجاست؟!
خودت را آماده کن
آن نورِ همیشه در آسمانها و زمین؛
تو را بیهوده به سمت عشقی بی فرجام سوق نداد
که یک عمر با درد بیهوده بگذرانی
او تو را برای عاشق بودن انتخاب کرد
درد را با تمام وجود به جان بخر اما عاشق بمان!
اشکالی ندارد که نیمه های شب باشد و تو از درد بیدار باشی
اشکال در این است که همیشه خودت را به خواب زده باشی تا درد را کمتر حس کنی!
درد تاوان بیداری است
 
#حصار_آسمان