حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انتظار» ثبت شده است

جمعه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۵:۴۸ ب.ظ حصار آسمان
بی تو دلگیرترین ثانیه ها سهم من است

بی تو دلگیرترین ثانیه ها سهم من است

آمدم تا به نفسهای تو عادت بکنم
هر نفس گرم تر از قبل صدایت بکنم

آمدم آیه شوی واژه به واژه تا من
از همه غیر تو اعلام برائت بکنم

بی تو دلگیر ترین ثانیه ها سهم من است
حقم این نیست که با گریه رقابت بکنم

کارم این است که سرگرم خیالت شَوَم و
به هر آن کس که تو را دید حسادت بکنم

" بی تو من شعر ندارم بنویسم " ٬ باید
همه ی ثانیه ها ذکر مصیبت بکنم

منتظر باشم و یک هفته به پایان برسد
گله از تلخی و بی رحمی ساعت بکنم

جمعه یعنی دلم از غصه بگیرد اما
به همین بودنت از دور....قناعت بکنم

#پویا_جمشیدی

۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۴۸ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۵ ق.ظ حصار آسمان
خداوندا دعای دوستان را بی اثر گردان

خداوندا دعای دوستان را بی اثر گردان

یادت که نرفته یه نفر اینجا منتظره!
میشه با همدلی این زندگی رو ساخت
فقط کمی دیوونگی میخواد!
ریسک داره اما ارزشش رو داره
من که دیگه انتخابمو کردم
خودتم میدونی بهتره به فکر تغییر نظرم نباشی
اینقدر ازم نخواه دست بکشم
حالا که باعث آخرین امیدم شدی، بزار ببینیم عشق چطور مسئله هامون رو حل میکنه
حالا که اومدی، به حرفام فکر کن
حرفام خالی از منطق نیست
دارم از کسی حرف میزنم که بیقراری دلهای عاشق ما رو دیده
توی تمام لحظات ما حضور داشته
دارم از قدرت و مهربونی همون خدا حرف میزنم
دارم از قدرت دلهای عاشقمون حرف میزنم که وقتی به هم بپیوندن، دیگه هیچ مانعی جلودارش نیست
فقط کافیه بخوای و بهش ایمان داشته باشی
این دعا با یه دل مستجاب نمیشه
دو تا دل میخواد که یکدل شن
همون چادر نماز خوشگلت رو سر کن
ازش بخواه عزیزترین
نمیدونم آخرش چی میشه
اما هر چی بشه، خوب و بد، پاش هستم
اگه خدا با ما باشه که هست، آخرش بد نمیشه!
پس تو هم باش ...
تا دنیا رو زیر و رو کنیم ...
 

  • دعای زنده ماندن چیست وقتی عشق با ما نیست؟
    خداوندا دعای دوستان را بی اثر گردان

    من از دنیا به جادوی تو دل خوش کرده ام ای عشق
    طلسمی را که بر من بسته بودی، بسته تر گردان

    به جای اینکه هیزم بر اجاقی تازه بگذاری
    همین خاکستر افسرده را زیر و زبر گردان

    من از سرمایه عالم همین یک "قلب" را دارم
    اگر چیزی دگر مانده است، آن را هم هدر گردان

۲۱ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۵ ۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۶ ب.ظ حصار آسمان
از دست دارم می‌روم، اصلا حواست نیست!

از دست دارم می‌روم، اصلا حواست نیست!

افتاده‌ام در ابتدای کوچه‌ای بن بست
از دست دارم می‌روم، اصلا حواست هست!؟

بیرون زدم از خاطراتت برف می‌آمد
من گریه کردم آخر این قصه را باید

بعد از تو فکر روزهای آخرم باشم
بعد از تو فکر ضجه‌های دفترم باشم

بعد از تو چشمم دفترم را آبیاری کرد
بعد از تو تهران پابه‌پایم بی قراری کرد

بعد از تو راهی از جهنم رو به من وا شد
بعد از تو بهمن بدترین میدان دنیا شد

بعد از تو دیگر آرزوهایم زمین خوردند
بعد از تو با پای خودم نعش مرا بردند

بعد از تو من زانو زدم، آینده را کشتم
دیوار می‌زد هی خودش را بر سر و مشتم

بعد از تو در من اشتیاق زنده ماندن مُرد
کابوس تنهاتر شدن آینده‌ام را خورد

حس می‌کنم بعد از تو تاریخم دو قسمت شد
می‌خواستم باور کنی در من قیامت شد

از حسرت بازی دستت لای موهایم
از گریه هایم لابه لای آرزوهایم

از بوسه‌های آخرت، از دستِ بر دوشم
از لذت یک دوستت دارم در آغوشم

از من سکوت، از تو سکوت، از عشق پنهانی
لبخندهای زورکی در اوج ویرانی

انگار بغضی در گلویم گم شده باشد
انگار قلبم قسمت مردم شده باشد

انگار خواهم مرد از این کابوس وا مانده
انگار نیمی از وجودم در تو جا مانده

انگار که بازنده‌ام در اوج رویایت
پای پیاده می‌روم از آرزوهایت

از دورتر می‌بینمت این آخرین بار است
دنیا به ما یک زندگی کردن بدهکار است

غمگینم از آینده از تقدیر، غمگینم
دارم تو را در خاطراتم خواب می‌بینم

می‌فهمم این رفتن برایت آخرین راه است
دیوار من از زندگی یک عمر کوتاه است

من رفتنت را با دو چشم بسته‌ام دیدم
از بوسه‌هایت لابه‌لای گریه فهمیدم

قدِّ زمستانی‌ترین روز خدا سردی
تا گریه کردم، گریه کردی.. برنمی‌گردی؟

اسم تو را در شعرهایم خط خطی کردم
وقتی نباشی من به دنیا برنمی‌گردم

باران ببارد آسمان عطر تو را دارد
بغضت گریبان می‌درد تا صبح می‌بارد

لبخند دارم می‌زنم با اینکه دلتنگم
دارم برای زندگی با مرگ می‌جنگم

می‌بوسمت از دورتر این رشته محکم نیست
می‌بوسمت با اینکه لب‌های تو سهمم نیست

می‌بوسمت، می‌بوسمت، تا درد پابرجاست
دلواپسم، دلواپسی از خنده‌ام پیداست

بعد از تو حتی رد شدن از کوچه آسان نیست
حتی برای گریه کردن یک خیابان نیست

این خاطرات لعنتی بعد از تو بی‌رحمند
زانو زدن کنج خیابان را نمی‌فهمند

دارم تو را حس می‌کنم با دستِ در دستم
با هرکه باشی باز هم دلواپست هستم

ای کاش من تنها دلیل بودنت بودم
از سایه‌ات نزدیکتر پیراهنت بودم

حالا من و ، تنها من و تنها دو چشم‌تر
از بی‌قراری‌های عصر جمعه تنها‌تر

لعنت به پایانی‌ترین ساعاتِ هر هفته
لعنت به رویایی که دیگر یادمان رفته

لعنت به آغوشت، به آغوشش، به تنهایی
لعنت به من وقتی که با هر بغض می‌آیی

لعنت به من وقتی هنوز از عطر تو مستم
لعنت اگر در انتظار دیدنت هستم

اصلا مگر راهی برای دیدنت هم هست؟
اصلا مگر حرفی به جز بوسیدنت هم هست؟

اصلا همین حال و همین روز و همین ساعت
اصلا به شبهای بدون بودنت لعنت

باید تو را از راه‌های رفته برگردم
باید نفهمی قاب عکست را بغل کردم

باید تو را از هرچه بود و هست بردارم
باید نفهمی بعد از این هم دوستت دارم

باید نفهمم خنده‌ات بی‌من برای کیست
از دست دارم می‌روم، اصلا حواست نیست!

 

#پویا_جمشیدی

۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۵:۵۶ ۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۰۱ ب.ظ حصار آسمان
ای کاش میفهمیدی ...

ای کاش میفهمیدی ...

من به بی‌رحمی «اتفاق» معتقدم. به اینکه وقتی میفته، می‌خواد زندگیت رو زیر و رو کنه. وگرنه من که یک عمر، خودم بودم و خودم.
تو یادت نمیاد، من غروبا می‌نشستم پشت همین پنجره، دستم رو می‌ذاشتم زیر چونم و آدمایی رو نگاه می‌کردم که بود و نبودشون برام فرقی نمی‌کرد.
تو خبر نداری، من همینجا با هر لبی که به لیوان چایی می‌زدم، به حماقت هر دو نفری که شونه به شونه‌ی هم راه می‌رفتن می‌خندیدم.
اون وقتا چه می‌‌دونستم روز بارونی چیه؟
غروب جمعه چه دردیه؟
انتظار چی مرگیه؟
من فقط یه بار چشمام رو بستم.
فقط یه بار بستم و وقتی باز کردم، دیدم «تو» وسط زندگیمی. دقیقا وسط زندگیم.

من اصلا قبل از تو...
تو نمی‌دونی، وقتی نیومده بودی من حتی معنی «قبل» و «بعد» رو نمی‌دونستم.
من حتی نمی‌دونستم از پشت پنجره، با آدمی که زیر بارون داره تنها قدم می‌زنه باید همدردی کنم.
من انقدر پرت بودم که نمی‌دونستم به اون دو نفری که دارن با هم راه می‌رن باید حسادت کنم.
من فکرشم نمی‌کردم که یک روز، خودم رو پیش یکی دیگه جا بذارم.
شاید تو بی‌تقصیر بودی، اما کاش می‌فهمیدی؛
یا از اول نباید میومدی، یا وقتی اومدی، حق رفتن نداشتی.

 

"پویا جمشیدی"
"دلتنگی‌های احمقانه"

۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۰۱ ۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۱۷ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
درد نوشت های یک دل ناآرام (باز نشر شده)

درد نوشت های یک دل ناآرام (باز نشر شده)

این درد نوشت ها
نه دلنشین اند نه زیبا
اینها یک مشت حرف زخم خورده ی بغض دارند
که نشانی دردناک
از یک عشق ناکام دارند
و تنها مخاطبشان
غایب است...
آرام میگویم
تا صدای فریادم را
خفه کرده باشم در درون ملتهبم
آسان میگویم
تا کمی از سختی احساسی که
موجودیت مرا انکار می کند
بکاهم...
بخوان و بدان که
این تمام چیزی است که میتوانم
بعد از نبودن تو
به رسم عزاداران بر پا کنم
شکاف کوچکی در قلبم بود که
رو به روی تو به بی انتهایی آسمان باز شد
بعد از اوج گرفتن ها
و رفتن تا بی نهایت ها
از من مخواه که بازگردم
آن هم تنها...
سهم من از فرصتِ فرزانگی تنها یک قلب بود
آن را به نگاهت سپرده ام
آرام باش ای عشق گرم و خونین
امشب رازم را برملا مکن
آری میدانم!
میدانم چه میخوای بگویی
میخوای بگویی از میان این همه آدم
در میان این چشم ها
در فراسوی دنیا و پستی ارزش آن
دلت را به دلی گره زده ای
سودای چشمی تو را دیوانه ساخته
و دل در گرو اندیشه ای والا بسته ای
باشد که راهت ادامه دار
و مقصودت را دریابی...
میخواستم تنها یک چیز بگویم
پس از تمام این گله ها
و در ورای تمام این دلتنگی ها
کسی است که هنوز بودنش را میخواهم
آنقدر که جانم را نمی خواهم...
میخواهد بداند یا نه
بشنود یا نه
ببیند یا نه
من اینجا منتظرم
قول داده ام که گوهر عشقم را نفروشم
و پنهان سازم
تا دست تیرگی ها و زمان به آن دراز نشود
میخواهم بداند
من سر عهدم هستم
تا او سر جایش حاضر باشد
درون قلبم...
و بداند
که جز او، هیچ از دنیا نخواهم خواست
سرانجام روزی وعده دیدار خواهد رسید
و من این بار
دلتنگ تر از همیشه
درست راس قرار عاشقی
خواهم ایستاد
به امید آنکه او
خواهد رسید...
خواهد رسید...
خواهد رسید...

ادامه مطلب...
۱۷ دی ۹۵ ، ۱۷:۰۰ ۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
وقتی دعاها واقعی باشند، اثر دارند...

وقتی دعاها واقعی باشند، اثر دارند...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۱ دی ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۱ نظر
حصار آسمان
سه شنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۰۷ ب.ظ حصار آسمان
یک روز سرانجام طاقتش طاق می شود!

یک روز سرانجام طاقتش طاق می شود!

گاهی سکوت میکنی
چون اینقدر رنجیدی که نمیخوای حرف بزنی!
گاهی سکوت میکنی
چون واقعا حرفی برای گفتن نداری!
سکوت گاهی یه انتظاره و گاهی هم یه اعتراض
اما بیشتر وقتا سکوت برای اینه که
هیچ کلمه ای نمیتونه غمی رو که تو وجودت داری توصیف کنه!
و این یعنی همون حس تنهایی!

"خسرو شکیبایی"


  • یک روز سرانجام طاقتش طاق می شود!
    و با صدای بلند جواب همه را می دهد!
    آدم هایی که سکوت میکنند، یک روز فریاد می کشند!
    از جلد خود بیرون می آیند
    و آدم دیگری می شوند
    و آن وقت دیگر کنترلشان از دست خارج می شود!
    نباید سر به سرشان گذاشت...

    "رسول یونان"
۱۶ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۷ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۶:۴۰ ب.ظ حصار آسمان
دل که می گیرد نمی گوید کجا باید گریست

دل که می گیرد نمی گوید کجا باید گریست

کفر می گویم که ایمان نیز آرامم نکرد
گریه های زیر باران نیز آرامم نکرد
 
خواب می بینم که دنیا با تو شکل دیگری ست
خواب صادق یا پریشان نیز آرامم نکرد

دل که می گیرد نمی گوید کجا باید گریست
گریه کردن در خیابان نیز آرامم نکرد

توی تونل نعره خواهم زد، خدایا با توام
جیغ های در اتوبان نیز آرامم نکرد

ادامه مطلب...
۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۸:۴۰ ۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۱۲ ب.ظ حصار آسمان
مبادا ...

مبادا ...

و مرگ مردن نیست!
من مردگان بیشماری را دیده ام
که راه می رفتند
حرف میزدند!
انتظار و تنهایی را درک میکردند
شعر میخواندند
میخندیدند
و گریه میکردند!

"حسین پناهی"

  • پی نوشت: حرف زیاده ولی دیگه حوصله و توان گفتن نیست. چونکه این درد ز اندازه فزون است! فقط دلخوشم به اینکه خدا ناظر بر احوال و کردار ماست! همین ...
۱۰ آبان ۹۵ ، ۲۰:۱۲ ۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۵۰ ب.ظ حصار آسمان
شاعران مرگ بهتری دارند

شاعران مرگ بهتری دارند

در زمستان آرزوهایت
هق هق از پشت خنده ات پیداست
تکیه بر کوله بار تنهایی
بدترین شکل زنده بودنهاست

شمع ها رو دوباره می چینی
بعد سی سال خستگی کردن
شاید این بار آخرت باشد
خسته ای از کشیدن این تن

پشت هم گریه می کنی تا مرگ
بهترین هدیه به خودت باشد
بدتر از این نمی شود وقتی
ماه بهمن تولدت باشد

میم بهمن به طرز محسوسی
مثل ماتم همیشه غمگین است
میم اساسا به مرگ می آید
حاصل زنده بودنت این است

درد داری، شبیه دل بستن
باید از انتظار برگردی
با وجودی که باختی باید
پای میز قمار برگردی

در زمینی که بازی ات دادند
یک وجب خاک بهترین برگ است
دست دادی ولی زمین خوردی
زنده بودن برادر مرگ است

دوست داری در آرزوهایت
ناگهان رفته، ناگهان برسد
گریه کن، توی گریه می فهمی
عشق باید به استخوان برسد

با نفسهای رو به پایانت
رنگ و رو از اطاق می افتد
در تب سرد بازوانت، شعر
ناگهان اتفاق می افتد

می نویسی، و خوب می دانی
شعرهایت برای خواندن نیست
شعر یعنی کسی نمی فهمد
هستی اما، دلت به ماندن نیست

از نگاهت تمام آدمها
تک به تک، ناامید و بیمارند
سینه ات را نشانه می گیری
شاعران مرگ بهتری دارند

"پویا جمشیدی"

۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۳:۵۰ ۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان