حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۴۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حسرت» ثبت شده است

چهارشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۱ ب.ظ حصار آسمان
ره کجا… ؟ منزل کجا… ؟ مقصود چیست؟

ره کجا… ؟ منزل کجا… ؟ مقصود چیست؟

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاشق گشته ام
گوئیا «او» مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
 
هر دم از آئینه می پرسم ملول
چیستم دیگر، بچشمت چیستم؟
لیک در آئینه می بینم که، وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم
 
همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
 
ره نمی جویم بسوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آنرا را ز بیم
در دل مرداب ها بنهفته ام
 
می روم … اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا… ؟ منزل کجا… ؟ مقصود چیست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
  
«او» چو در من مرد، ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
 
آه… آری… این منم… اما چه سود
«او» که در من بود دیگر نیست، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
«او» که در من بود آخر کیست، کیست؟
 
#فروغ_فرخزاد
از مجموعه: #دیوار

 

  • پی نوشت 1:

    در من
    دیوانه ای جا مانده
    که دست از
    دوست داشتنت بر نمی‌دارد!
    با تو قدم می‌زند
    حرف می‌زند
    می‌خندد
    شعر می‌خواند
    قهوه می‌خورد
    فقط نمی‌تواند
    در آغوش بگیردت ...
    به گمانم
    همین بی آغوشی
    او را
    خواهد کشت ...

    #مریم_قهرمانلو

  • پی نوشت 2:

    شعر و
    بغض و
    اشک
    کفافِ رفتنت را نمی دهند
    باید
    سرِ فرصت
    برایت
    بمیرم ...

    #مریم_قهرمانلو

  • پی نوشت 3:

    کاش
    یکی پیدا شود
    به پاهایت
    آمدن را یاد بدهد...

    #مریم_قهرمانلو

۰۷ تیر ۹۶ ، ۱۵:۵۱ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که احساس می کردم
در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده ست شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با نا امیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راست گو باشد
من مایه رنج تو هستم، راست می گویی


"فاضل نظری"

۱۶ دی ۹۵ ، ۰۷:۰۰ ۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۶ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
خسته تر از آنم که بگویم ...

خسته تر از آنم که بگویم ...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۶ دی ۹۵ ، ۱۹:۰۰ ۱ نظر
حصار آسمان
دوشنبه, ۶ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد

دنبال کسی باش که دنبال تو باشد

دیوانه و دلبسته اقبال خودت باش
سرگرم خودت، عاشق احوال خودت باش

یک لحظه نخور حسرت آنرا که نداری
راضی به همین چند قلم مال خودت باش!

دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش!

پرواز قشنگ است ولی بی غم و محنت
منت نکش از غیر و پروبال خودت باش

صد سال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه و هرسال خودت باش



"اقبال لاهوری"

۰۶ دی ۹۵ ، ۱۷:۰۰ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۶ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
هیچ کس تکرار من نخواهد شد!

هیچ کس تکرار من نخواهد شد!

باورت بشود یا نه
روزی می رسد که دلت
برای هیچ کس به اندازه ی من تنگ نخواهد شد!
برای نگاه کردنم، خندیدنم
و حتی اذیت کردنم!
برای تمام لحظاتی که در کنار هم داشتیم
روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود!
می دانم روزی که نباشم
هیچ کس تکرار من نخواهد شد!

"بهومیل هرابال"

 

۰۶ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۰ ۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۵ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
ما باد را هرگز نکاشتیم که طوفان دِرو کنیم!

ما باد را هرگز نکاشتیم که طوفان دِرو کنیم!

ای یار نازنین!
ما باد را هرگز نکاشتیم که طوفان دِرو کنیم!
ما بذر کاشتیم ...
همت گماشتیم ...
که تا روید از زمین
امّا شبی که جشن دِرو گرم گشته بود
در آن بزمِ دلنشین
ناگه حرامیان ...
چه بگویم دگر ...
همین ...!

"حمید مصدق"

۰۵ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۰ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
تا دل بهانه گیرد اندر پیِ نگاهت

تا دل بهانه گیرد اندر پیِ نگاهت

ما را توان خریدن حتی به تار مویی
در خاک و خون کشیدن با غلغل سبویی
 
تا من شدم به عالم رسوا ز عشق و مستی
یارا روا نباشد بر ما که عیب بجویی

تا دل بهانه گیرد اندر پیِ نگاهت
جانم توان گرفتن حتی به تار مویی

چون گفتیم ببر دل در مسلخی چو مرغک
حقست که این جفا را با دیگران مگویی

روحم که بی قرارست در حسرتِ جمالت
با دل چرا نسازی وز عشق هم نگویی

بستم چو دل به زلفی جز زلف و عارضت ار
دلخون شوم چو مجنون گر این خطا نشویی

ای دل چو در خیالت نقشی ز یار آمد
باید که عهد بندی جز آن گل نبویی

آواره گر شدم من در حسرتش چو مرغی
زنهار که با شباهنگ راهی چنین نپویی


"(ک) شباهنگ"
[لینک به وب شاعر]

۰۴ دی ۹۵ ، ۱۵:۰۰ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۲ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
جز دوری ات ای عشق، به قرآن خبری نیست!

جز دوری ات ای عشق، به قرآن خبری نیست!

گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست!
در زندگی ام، غیر زمستان خبری نیست

در زندگی ام، بعد تو و خاطره هایت
غیر از غم و اندوه فراوان خبری نیست

انگار نه انگار دل شهر گرفته ست
از بارش بی وقفه ی باران خبری نیست

ای کاش کسی بود که می گفت به یوسف
در مصر به جز حسرت کنعان خبری نیست

از روز به هم ریختن رابطه ی ما
از خاله زنک بازی تهران خبری نیست!

گفتند که پشت سرمان حرف زیاد است
از معرفت قوم مسلمان خبری نیست!

در آتش نمرود تو می سوزم و افسوس
از معجزه ی باغ و گلستان خبری نیست!

در فال غریبانه ی خود گشتم و دیدم
جز خط سیاهی ته فنجان خبری نیست

گفتی چه خبر؟ گفتم و هرگز نشنیدی
جز دوری ات ای عشق، به قرآن خبری نیست!


"امید صباغ نو"

۰۲ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۰ ۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
آذر انگار کمی خسته شده از پاییز

آذر انگار کمی خسته شده از پاییز

بغلم کن که هوا سوزِ فراوان دارد
بدن یخ زده ام حالِ پریشان دارد

مثل بیدی تنم از سوز هوا میلرزد
امشب آغوش پر از مهر تو مهمان دارد

لب به روی لب سرما زده ی من بگذار
لبت امشب بخدا مزّه دو چندان دارد

حسرت داغیِ آغوش تو بیمارم کرد
تب من با لب تو چاره و درمان دارد

بغلم کن که در آغوش تو آرام شوم
روح سرگشته ی من میل به طغیان دارد

لحظه ای از من اگر دور شوی میمیرم
بی تو این زندگی اصلاً مگر امکان دارد؟

آذر انگار کمی خسته شده از پاییز
مژده ی آمدن فصل زمستان دارد

مثل آذر که در آغوش زمستان گم شد
بغلم کن که هوا سوزِ فراوان دارد

۲۹ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۰ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
گیسوانت را بپیـــچ این بار دور گردنــــم

گیسوانت را بپیـــچ این بار دور گردنــــم

انتهــــای شک اگـــر انکار باشد بهتــر است
هر خطای فاحشی یک بار باشد بهتر است

مهر کس را بی گدار از قلب خود بیرون نکن
قبل هـــر اخراج اگر اخطار باشد بهتر است

هر که می خواهد به دست آرد دلی از سنگ را
در کنــــار صدق اگــــر مکار باشد بهتــــــر است

بیم خواب آلودگی دارد مسیر مستقیـم
راه اگر پرپیچ و ناهموار باشد بهتر است

روبروی خانه وقتی هرزه چشمی خانه کرد
جای چشــــم پنجره دیوار باشد بهتر است

بوسه با اکراه شیرین تر از آغوش رضاست
گاه جـای اختیـــار اجبار باشد بهتــر است

بوســه هــــای مخفیانه غالبا شیریـــــن ترند
پشت پرده دست اگر در کار باشد بهتر است

در کنارم در امانـــی از گـــــزند روزگار
گل میان بازوان خار باشد بهتر است

گیسوانت را بپیـــچ این بار دور گردنــــم
گاه اگر اعدام در انظار باشد بهتر است

تا بگیری پاسخت را خیره در چشمم شدی
گاه پرسش هرقَدَر دشوار باشد بهتـر است

چشم عاشق چون نداند قدر روز وصل را
دائمـــا در حسرت دیدار باشد بهتر است

شکوه های کهنه اما چــون لحافـــی چرکمُرد
بعد از این هم گوشه ی انبار باشد بهتر است

قیمت دنیــــای جاویدان بهای مرگ نیست
زندگی تنها همین یک بار باشد بهتر است


"اصغر عظیمی مهر"

۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۷:۰۰ ۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
حصار آسمان