حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای عشقی ست که مرگ را معنا کند

۱۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رفتن» ثبت شده است

سه شنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۳۲ ب.ظ حصار آسمان
به حرمت پاس میدارم تو را ای عشق

به حرمت پاس میدارم تو را ای عشق

آدم بعضی اوقات توی زندگیش یه درسایی میگیره
اما بعد از یه مدت ممکنه یادش بره. ممکنه بازم خطا کنه
بیست و چند سال زندگیم قرین سکوت بوده
قرین سوکتی که مثل یه پرده آشفتگی درونیم رو از همه مخفی کرد
بارها فهمیدم که چقدر این سکوت عالیه
اما مدت چند ماه گذشته رو دیگه نتونستم ساکت باشم
حالا دارم میفهمم اشتباه کردم
گفتم؛ نوشتم تا شاید مشکلی رو حل کنه!
اما شاید ندونسته، مشکلی رو بر مشکلاتم اضافه کرده باشم
به هر حال درد بود و درد بود و درد ...
اما از امروز به بعد دیگه برمیگردم به همون سکوت
چرا که اون سکوت، بهترین جوابه!
وقتی نمیدونی چی بگی، وقتی نمیدونی آینده چی میشه، وقتی نمیدونی چرا
سکوته که میتونه تو رو یه قهرمان نشون بده
شعرها میتونن درد منو بگن
شعرها میتونن آشفتگیای ذهنی منو نشون بدن
پس نیازی به حرف زدن خودم نیست!
دست میکشم تا خدا دست به کار بشه
رها میکنم تا خدا عهده دارش بشه
اما فراموش نمیکنم!
امروز سجاده ای رو از کمد بیرون آوردم که قبلا روش نماز میخوندم
از وقتی رفت، دیگه روش نماز نخونده بودم...
قبلا هم عادت به سجاده نداشتم
همینکه بازش کردم، چشمم افتاد به یه کاغذ که توش یه عهدی نوشته بودم!
عهد کرده بودم تا جون دارم، پایدار این عشق باشم
عهد کرده بودم دلی رو نشکنم، حالی رو آشفته نکنم
یادم نبود اون کاغذو اون توو گذاشته بودم اما هنوز روی عهدم هستم...
زیر همون کاغذ یه عالمه برگ گل محمدی بود
مچاله شده بودن، رنگ و روشون رفته بود، اما هنوز بوی خودشونو داشتن...
چنان عطری توی فضای اتاق پیچید که منقلب شدم
اون گلها، از گل محمدی توی باغچمون چیده شده بود
گلی که دو سال گذشته با عشق مراقبش بودم
اون عطر منو برد به تمام خاطرات گذشته
بی نهایت دلتنگم کرد و الان نمیدونم چی بگم ... 
فقط میدونم عشقی در دلم هست که باید مراقبش باشم
من به اون عشق زنده ام
لیلیِ قصه من هر کجا رفت، سفرش به سلامت
اما من مردِ رفتن نیستم...
تا میتونم دعاش میکنم
این سجاده، دو سال تمام، در سجده هام، نام معشوق رو در گوشش زمزمه کردم...
محاله اینها از یاد خدا بره
سکوت میکنم تا خدا بجای قلب دردمندم حرف بزنه
سوکت میکنم و خلوتم رو فقط با اون خواهم داشت
این عهدی که هرگز نقض نمیشه
با خدای مهربانم ...

ادامه مطلب...
۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۳۲ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
خواهشن همه بیانی ها به این سوال جواب بدن

خواهشن همه بیانی ها به این سوال جواب بدن

شمایی که داری این متنو میخونی، خودت و وجدانت! بشین فکر کن! لااقل خداییش یه جواب از روی وجدان به من بده! پی نوشت ها رو لازم نیست بخونین. همین سوال رو جواب بدین لطفا:

میخوام این سوالو اینجور بپرسم. از شما میپرسم؛ شما، بر اساس وجدانتون، بین این دو گزینه، کدومو انتخاب میکنین؟

  1. کسی که دوستت داره (کسی که بهش گفتی دوستش داری و بهش گفتی هستی! و دوستت داره و در گذر زمان، صبر و تحمل و عشق و علاقه و وفاش رو دیدی، دیدی که هر وقت نیازش داشتی، نگفت بعدا! نگفت نه! نگفت حوصله ندارم! و مرد و مردونه پای همه حرفاش وایساد! کسی که ساعتها نشستی و باهاش آینده رو ترسیم کردی!)
  2. کسی که دوستش داری (کسی که تازه اومده، هنوز از عشق و علاقه و صبر و وفاش خبر نداری و فقط دوستش داری!)

پی نوشت: 

وقتی رفت بهم گفت، اگه تو جای من باشی، کدومو انتخاب میکنی؟
کسی که دوستت داره، یا کسی که دوستش داری؟!

اینکه چی بر من گذشته واسه خاطر همین دو نیم خط، بماند!
گفتم: کسی که دوستم داره!
حقیقت رو گفتم ...
شاید بگی مطمئن نبود از تو، از دوست داشتنت! وگرنه چرا باید بره؟
نه! مطمئن بود!
ازش پرسیدم: مگه من چه خطایی ازم سر زده؟ مگه من چه عیبی دارم؟
گفت عیب از تو نیست حامد. هیچ خطایی هم نکردی!
گفتم میدونی دوستت دارم؟
گفت آره.. میدونم!
گفتم میشه بگی من در نظرت چطوری بودم؟
هدفم این بود صفات خوبمو بگه تا شاید خودش به فکر افتاد که چرا؟!
گفت مهربون، قابل اعتماد و موذی!
فکر کنم اون موذی رو به این خاطر گفت که میدونست راه قلبشو بلدم
خب اگه من بلد نباشم، میخواد کی بلد باشه؟!
از عشقم مطمئن بود. اما شاید ... نمیدونم
از اون روز این سوال بیچاره ام کرده: چرا؟!
اگر خودش منو قابل اعتماد میدونست، پس از عشقمم مطمئن بود!
همش فکر میکنم نکنه خدایی ناکرده اتفاق بدی واسش افتاده!
درسته اینجا ازش گله میکنم؛ اما راستش اینا فقط ظاهره
توی دلم براش غوغاست...
نکنه...! خدا نکنه :(


رفتن رو انتخاب کرد تا بهش برسه
موندن رو انتخاب کردم چون دچارش شده بودم
از اون روز نه مهر کسی توی دلم نشست، نه دلم به عشق کسی تپید! 
اصلا اگر غیر از این بود، باید اسم احساسمو عشق نمیذاشتم...
هر جا دو تا عاشق و معشوق دیدم، رفتم به دست و پاشون افتادم که تو رو خدا مثل من نشید! :(
هیچکدومتون اون یکی رو رها نکنه...
شاید تا ابد نیاد، شاید تا ابد نخواد...
اما من نمیتونم منتظرش نباشم :(

من خسته تن از اینهمه تاوان جدایی
ای بی خبر از حالِ من امروز کجایی؟

۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۰۰ ۱۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
مواظب قلب آدما باشیم!

مواظب قلب آدما باشیم!

تا حالا شده یه گلدون خیلی خیلی خوشگل توو گل فروشی ببینید و بی دلیل ازش خوشتون بیاد. ناخود آگاه برید تو مغازه و با اون گلدون بیایید بیرون؟
روز اول یه حس خیلی خوب دارید. همش به گل های خوشگل اون گلدون فکر میکنید و اینکه چه فکر خوبی کردید.
یه کم که میگذره گلهاش پلاسیده میشه!
شمام کم کم یادتون میره بهش آب بدید و بهش توجه کنید یا بذاریدش جلوی آفتاب و ...
این کار باعث میشه اون گل هر روز ضعیف و ضعیف تر بشه. تا جایی که شما دیگه دوستش نداشته باشید. دیگه قیدشو بزنید و حتی دیگه بهش آب هم ندید!
یه روز که اتفاقی از کنارش رد میشید، میبینید گیاه زیبای شاداب دوست داشتنیتون، کمرش شکسته و شمام اونو میندازید توو سطل آشغال که با دیدنش عذاب وجدان نگیرید!
حالا رابطه های امروزی هم حکایت همین گلدونه.
یه نفر رو میاریم تو زندگیمون. اولش خوشحالیم. بعدش بهش بی توجهی میکنیم بهش اهمیت نمیدیم. دیگه مثل روز اول قدرشو نمیدونیم و اون تغییر میکنه و ما واسه موندنش نمیجنگیم!
پاش وانمی ایستیم و خوب اونم مسلما کمرش میشکنه!
ما هم واسه اینکه عذاب وجدان نگیریم از دیدن اون آدم با همون حال و اوضاع، رهاش میکنیم بین یه عالمه آدمای جور واجور...
اون آدم بعد شما زنده میمونه ولی [دیگه زندگی نمیکنه] ....


"مینا نسیمى"

۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۰۰ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
حصار آسمان
پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
آدمِ عاشق فقط یکبار می رود

آدمِ عاشق فقط یکبار می رود

هزار بار گولش میزنی
کارِ ساده ای ست
آدمِ عاشق به هر سازی می رقصد
هر قصه ای را باور می کند
هر خطایی را می بخشد
آدمِ عاشق
استادِ صبر و سکوت می شود

تو خیال می کنی زرنگی!
اما نمی دانی
آدمِ عاشق، می داند و می ماند

تو خیالت راحت است
اما نمی بینی
عشق را که هر روز رنگ پریده تر می شود
صبر را که هر روز کمتر می شود
تو سرت شلوغ است
و نمی فهمی
کسی آرام از کنارِ بی تفاوتی ات رد می شود
می ایستد
خم می شود
رویِ ماهت را می بوسد
و می‌رود!!!

با خودت می گویی چه نسیم خوشی!
چشم هایت را می بندی تا باز هم بوزد
اما نمی دانی
آدمِ عاشق
فقط یکبار می رود
و برای همیشه می رود ...

#پریسا_زابلی_پور

۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۰۰ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
افسرده آن دلی است که از همنفس گرفت

افسرده آن دلی است که از همنفس گرفت

ای عشق! دل دوباره غبار هوس گرفت
از من گلایه کرد و تورا دادرس گرفت

دل باز بهانه ی رفتن گرفت و باز
تا بال و پر گشود سراغ از قفس گرفت

گفتم به هیچ کس دل خود را نمی دهم
اما دلم برای همان هیچ کس گرفت!

افسردگی به خسته دلی از زمانه نیست
افسرده آن دلی است که از همنفس گرفت

لبخند و ریشخند کسی در دلم نماند
هرکس هرآنچه داد به آینه پس گرفت


"فاضل نظری"

۱۱ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۰ ۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۸ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد

زندگی درد قشنگیست که جریان دارد

تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد

زندگی درد قشنگیست به جز شبهایش
که بدون تو فقط خواب پریشان دارد

یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند؟
کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد!

خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند
خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد!

شیخ و من هر دو طلبکار بهشتیم، ولی
من به تو، او به نماز خودش ایمان دارد

اینکه یک روز مهندس برود در پی شعر
سر و سریست که با موی پریشان دارد

"من از آن روز که در بند توام" فهمیدم
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد


"علی صفری"

۰۸ دی ۹۵ ، ۱۲:۰۰ ۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۸ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
از چاه ریزش کرده یوسف درنمی آید

از چاه ریزش کرده یوسف درنمی آید

اگر چه درد زیباتر از این بر سر نمی آید
تو را می خواهم اما کاری از من برنمی آید

برادر کم ندارم سرنوشتم زیر و رو گردد
ولی از چاه ریزش کرده یوسف درنمی آید

نشستم باز امشب هم ردیفی استکان چیدم
خودم هم خوب می دانم کسی از در نمی آید

کلیدی را که پس دادی به دست مرگ خواهم داد
خیالت تخت جز یادت کسی دیگر نمی آید

همیشه عاشقی درد است! ناشکری نباید کرد
از این بدتر همیشه هست، از این بهتر نمی آید

کنارم نیستی، این درد را باور نخواهم کرد
اگر رفتی چرا بعد از تو عمرم سر نمی آید؟


"علی صفری"

۰۸ دی ۹۵ ، ۰۹:۰۰ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۷ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
زندگی کردن بی عشق، ادا اطواراست

زندگی کردن بی عشق، ادا اطواراست

عشق با اینکه کمی سرخوش و سهل انگار است
وقت یادآوری خاطره ها هوشیار است!

گریه های سرخود، خوب به من فهماندند
بدترین قسمت دلسوختگی، انکار است

تا خداحافظی اش هیچ نمی دانستم
زندگی بیشتر از مرگ مصیبت بار است

از همان روز که او رفت، خودم فهمیدم
زنده مانی خود مرگ است که بالاجبار است

دست ما نیست، فقط تجربه ثابت کرده
زندگی کردن بی عشق، ادا اطواراست
...

بخت هر جا که به دست کسی انگشتر داد
آن طرف قسمت دستان کسی سیگار است


"علی صفری"

۰۷ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۰ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۷ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۵۷ ب.ظ حصار آسمان
خوش ندارم ناخوش احوالت کنم با این سخن ها

خوش ندارم ناخوش احوالت کنم با این سخن ها

رفته ای چندی ست تا خالی شوی از ما و من ها
خوش ندارم ناخوش احوالت کنم با این سخن ها

گریه کردم بی تو روی شانه های جالباسی
عطر تلخت مانده روی تک تکِ این پیرهن ها

بعد تو باد است حرف عالم و آدم به گوشم
پندهای پیرمردان، شایعات پیرزن ها

رفته بودی، مثل اشک از چشم ها افتاده بودم
با تو امّا باز افتاده ست اسمم در دهن ها

حوض بی ماهی، حیاط برگریزان، چایِ بدطعم
باز با گلپونه ها "من مانده ام تنهای تنها"


"علیرضا بدیع"

۰۷ دی ۹۵ ، ۱۸:۵۷ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۶ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
خسته تر از آنم که بگویم ...

خسته تر از آنم که بگویم ...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۶ دی ۹۵ ، ۱۹:۰۰ ۱ نظر
حصار آسمان