حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سکوت» ثبت شده است

دوشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
حرفی از نام تو آمد بر زبان

حرفی از نام تو آمد بر زبان

ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
سوختم ، خاکسترم آتش گرفت

چشم واکردم ، سکوتم آب شد
چشم بستم ، بسترم آتش گرفت

در زدم ، کس این قفس را وا نکرد
پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت

از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت

حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم ، دفترم آتش گرفت

 
#قیصر_امین_پور

۱۵ آبان ۹۶ ، ۱۲:۰۰ ۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی

نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی

شبی که شام آخر بود، به دست دوست خنجر بود
میان عشق و آینه، یه جنگ نابرابر بود

چه جنگ نابرابری، چه دستی و چه خنجری
چه قصه‌ی محقری، چه اول و چه آخری

ندانستیم و دل بستیم، نپرسیدیم و پیوستیم
ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایه‌ها هستیم

سفر با تو چه زیبا بود، به زیبایی رویا بود
نمی‌دیدیم و می‌رفتیم، هزاران سایه با ما بود

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی

در آن هنگامه‌ی تردید، در آن بن‌بست بی امید
در آن ساعت که باغ عشق به دست باد پرپر بود

در آن ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود
شب آغاز تنهایی، شب پایان یاور بود

#اردلان_سرفراز

۱۵ آبان ۹۶ ، ۰۸:۰۰ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
به گناهم دچار خواهى شد

به گناهم دچار خواهى شد

حق ندارم به او نگاه کنم
حق ندارم به فکر او باشم
آرزویم به باد رفته که هیچ؛
حق ندارم که آرزو باشم

باغ بودم کویر لوت شدم
خانه ی تار عنکبوت شدم
شاعر عاشقانه ها بودم
واژه واژه پر از سکوت شدم

دوستم داری و نمی دانم
دوستت دارم و نمیدانی
عکس های تورا نمی بینم
شعرهای مرا نمیخوانی

به کجا مى بریم بى انصاف؟
من که در بین راه مى میرم
تو که یک دل شکستى اما من
به کدامین گناه مى میرم؟

سرزنش مى کنى مرا اما
به گناهم دچار خواهى شد
عشق وقتى تنیده شد به تنت
سخت بى اختیار خواهى شد

#سید_تقی_سیدی

۰۴ آبان ۹۶ ، ۱۲:۰۰ ۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
موجودِ ناشناخته ی مرموز

موجودِ ناشناخته ی مرموز

همه جا ساکت و خلوت بود.
جز آوازِ یکنواختِ جیرجیرکها صدایی شنیده نمیشد.
نورِ رنگ پریده ماه قسمتی از لبه ی بام و دیوارِ خانه ها و سطحِ خاکفرشِ کوچه را روشن کرده بود
اما هر کنج و زاویه ای همچنان در تاریکی مرموزی مانده بود.
درِ همه ی خانه ها بسته بود و پنجره ی تعدادی از آنها که رو به کوچه باز میشد، یا در سیاهی کوری فرو رفته بود؛
و یا از بعضیشان نورِ زردِ ضعیفِ خواب آلوده ای به بیرون میتابید.
 
حبیب نهیب زد: صبر کن. چرا اینقدر تند میروی؟
اما او جواب نداد؛ پشتِ سرش را نگاه نکرد، و حتی به سرعتِ قدمهایش افزود.
این رفتار باعث شد تا حبیب بیشتر دچار شک و تردید بشود
چون مسعود همیشه گوش به فرمان بود و هرگز از دستورهایش سرپیچی نمیکرد.
از خودش پرسید: نکند راست راستی ...
اما هنوز یقین نداشت. غرورش هم اجازه نمیداد این سؤال را به زبان بیاورد. پس ناچار ساکت ماند.
 
همانطور که لحظه به لحظه قدمهای تندتر و بلندتری بر میداشت، به فکر فرو رفت.
صدای پاهایشان روی خاکفرشِ کوچه زود خفه میشد.
شتابان از مقابل خانه های کوتاه و بلندِ خاموش می گذشتند و همراهشان، سایه ی کمرنگ، باریک، دراز و شکسته ی قامتشان روی دیوارها کشیده میشد
و گاه برای لحظه ای در شکافِ دیواری، کنجِ درگاهی، و یا در خمِ پس کوچه ای گم میشد و بی درنگ پیدا میشد.
سایه روشن ها، همراهِ سکوت و خلوتی کوچه، فضای وهمناکی را به وجود آورده بود؛
بقدری که حبیب خیال میکرد در هر زاویه و در هر نقطه ی تاریک، موجودِ ناشناخته ی مرموزی پنهان شده
و نفس در سینه حبس کرده،
آماده است تا به اشاره ای موهوم یکباره از کمینگاه اش بیرون بپرد.


#اسماعیل_زرعی
#پهلوان_حبیب از کتاب #افسانه_های_عامیانه
دانلود کتاب از اینجا: [دانلود]

توضیحاتی در مورد داستان: ماجرا به سالیان دوری برمی گردد که مردم به موجوداتی اعتقاد داشتند به نام "مرد آزما"! این موجودات که به تصور مردم گروهی از جنیان بودند، نیمه های شب با ظاهر دیگری به در خانه افراد نیرومند رفته و با هر نیرنگ و ترفندی آنها را از خانه بیرون می کشاندند و به جای تاریک و خلوتی میبردند. قهرمان داستان ما، پهلوان حبیب، یکی از نامدارترین مردمان زمان خود بود. هم در تنومندی و زور بازو و هم در اخلاق و منش. او در حجره خود به همراه شاگردش مسعود، به نمد مالی مشغول است. مسعود که نوجوانی لاغر اندام است، مسئول نگهداری از مادر پیر و مریض خود شده و پهلوان حبیب که این موضوع را می داند، کاملا هوای شاگردش را دارد.

  • پی نوشت: در زمانهای دور، وقتی که نه تلویزیونی بود و نه گوشی تلفنی، مردم توی شبای چله و شب نشینی هاشون، برای هم داستان یا به اصطلاح، "متل" تعریف میکردن. اکثر این داستان ها ترسناک بودن. چرا که آدما رو میخکوب و محو صحبت های قصه گو میکرد. بخصوص اینکه اون موقع لامپ هم نبوده و در نور فانوس و شمع این داستان ها نقل میشد، بر ترسناکی اونها اضافه میکرد. البته اینها همه داستان هستن. این کتاب رو یکی از نویسنده های همشهری خودم، از بزرگان پرسیده و با زبان توصیفی خودش، به رشته تحریر درآورده. و الحق که در توصیف صحنه ها سنگ تمام گذاشته. این مجموعه به اسم افسانه های عامیانه به چاپ رسیده که شامل چندین داستان هست. البته بهترین داستان پهلوان حبیبه. توصیف صحنه ها به سادگی در ذهن صورت میگیره و خواننده فقط کافیه در سکوت این کتاب رو بخونه. 
۲۹ مهر ۹۶ ، ۲۲:۰۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
بهانه بود همیشه شکسته بالیِ من

بهانه بود همیشه شکسته بالیِ من

هوای عشق رسیده است تا حوالیِ من
اگر دوباره ببارد به خشک سالیِ من

مگر که خواب و خیالی بنوشدم ورنه
که آب می خورد از کاسه یِ سفالیِ من؟

همیشه منظرم از دور دیدنی تر بود
خود اعتراف کنم بوریاست قالیِ من

مرا مثال به چیزی که نیستم زده اند
خوشا به من؟ نه! خوشا بر منِ مثالیِ من

به هوش باش که در خویشتن گم ات نکند
هزار کوچه یِ این شهرکِ خیالیِ من

اگرچه بود و نبودم یکی ست، باز مباد
تو را عذاب دهد گاه جایِ خالیِ من

هوای بی تو پریدن نداشتم، آری
بهانه بود همیشه شکسته بالیِ من

تو هم سکوت مرا پاسخی نخواهی داشت
چه بی جواب سؤالی ست بی سؤالیِ من!

#محمد_علی_بهمنی

۲۹ مهر ۹۶ ، ۱۲:۰۰ ۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
نه اینکه حرفی نباشد، هست!

نه اینکه حرفی نباشد، هست!

نه اینکه حرفی نباشد
هست!
خیلی هم هست ...
اما عاشق ها می دانند؛
"دلتنگی" به استخوان که برسد؛ میشود سکوت!

#مصطفی_غلامی

۱۱ مهر ۹۶ ، ۱۷:۰۰ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
از بس شلوغ بود خیابان، دلم گرفت

از بس شلوغ بود خیابان، دلم گرفت

هم در هوای ابری آبان دلم گرفت
هم در سکوت سرد زمستان دلم گرفت

هرجا که عاشقی به مراد دلش رسید
هرجا گرفت نم نم باران دلم گرفت

هرجا که خنده بر لب معشوقه ای نشست
یا اینکه کرد زلف پریشان، دلم گرفت

بیرون زدم ز خانه که حالم عوض شود
از بس شلوغ بود خیابان دلم گرفت

امروز جمعه نیست، ولی با نبودنت
مانند عصر جمعه ی تهران دلم گرفت

#مجید_ترکابادی

۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۲:۰۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان