حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای عشقی ست که مرگ را معنا کند

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سکوت» ثبت شده است

دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
دیگر چیزی ندارم جز تو!

دیگر چیزی ندارم جز تو!

خداوندا
آنکس که شب هنگام
تیرگی های درد و غمی بی پایان
چون پاره های شب سیاه
بر روح فسرده اش فرود آیند
قلب اندوهبارش را در بر گیرند؛
تا آخرین رگه های حیات را آن بیرون کشند،
مگر پناهگاهی جز تو دارد؟!

پناهم ده!
مگذار شرمندگی گناهان مرا از تو دور سازد...
آزاد ساز از بند ترس و تردید
مگذار در دو راهی های زندگی ام سرگردان بمانم...
خداوندا
میدانم هیچکسی جز تو مرا نمیفهمد
بیا و یک امشب بیخیال آنچه بود شو
بیا و یک امشب بگذار عاشقانه صدایت کنم ...
از من همینقدر ساخته بود!
حال که شکسته پر و در هم شکسته دلم
ای جبران کننده دل شکستگان؛
ای شنونده تمامی نجواها
ای داننده تمام رازها
بشنو مرا که بی اندازه دردمندم ...

سکوت میکنم
زین پس سکوت میکنم تا تنها برای تو سخن گویم
مدد کن؛ 
شکستگی هایی را جبران کن که بر آن توانایی
که جز تو دیگر کسی نیست ...

۲۵ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
دیگر قرار نیست کسی باخبر شود

دیگر قرار نیست کسی باخبر شود

فردا اگر بدون تو باید به سر شود
فرقی نمی کند شب من کی سحر شود

شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست
بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود

رنج فراق هست و امید وصال نیست
این "هست و نیست" کاش که زیر و زبر شود

رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
مگذار دردودل کنم و دردسر شود

ای زخم دلخراش، لب از خون دل ببند
دیگر قرار نیست کسی باخبر شود

موسیقی سکوت، صدایی شنیدنی است
بگذار گفتگو به زبان هنر شود


"فاضل نظری"

  • توضیح تصویر: گردش ستارگان به دور ستاره قطبی از دید ناظر زمینی! این تصویر توسط دوربین های مخصوص تهیه شده است.
۱۱ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۰ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۰۷ ب.ظ حصار آسمان
یک روز سرانجام طاقتش طاق می شود!

یک روز سرانجام طاقتش طاق می شود!

گاهی سکوت میکنی
چون اینقدر رنجیدی که نمیخوای حرف بزنی!
گاهی سکوت میکنی
چون واقعا حرفی برای گفتن نداری!
سکوت گاهی یه انتظاره و گاهی هم یه اعتراض
اما بیشتر وقتا سکوت برای اینه که
هیچ کلمه ای نمیتونه غمی رو که تو وجودت داری توصیف کنه!
و این یعنی همون حس تنهایی!

"خسرو شکیبایی"


  • یک روز سرانجام طاقتش طاق می شود!
    و با صدای بلند جواب همه را می دهد!
    آدم هایی که سکوت میکنند، یک روز فریاد می کشند!
    از جلد خود بیرون می آیند
    و آدم دیگری می شوند
    و آن وقت دیگر کنترلشان از دست خارج می شود!
    نباید سر به سرشان گذاشت...

    "رسول یونان"
۱۶ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۷ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
بگذار یوسف تا ابد در چاه باشد

بگذار یوسف تا ابد در چاه باشد

بگذار یوسف تا ابد در چاه باشد
حتی زلیخا بعد از این خودخواه باشد

مرداب خواهد شد در آخر سرنوشتِ
رودی که در فکرش خیال ماه باشد

قدر سکوت بغض هایش حرف دارد
مردی که بین خنده هایش آه باشد!

ای کاش نفرینم کنی آهت بگیرد
بعد از تو باید زندگی کوتاه باشد

پایان راه "هفت شهر عشق" یعنی
زانوی عاشق با سرش همراه باشد

بعد از تو باید آنقدر بی کس بمانم
تنها خدا از درد من آگاه باشد

وقتی زلیخایی نباشد چاره ای نیست
بگذار یوسف تا ابد در چاه باشد


"علی صفری"

۱۱ آذر ۹۵ ، ۰۱:۰۰ ۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۲۰ ق.ظ حصار آسمان
مقصد من نا کجای قصه هاست

مقصد من نا کجای قصه هاست

رک بگویم، از همه رنجیده ام!
از غریب و آشنا ترسیده ام!

با مرام و معرفت بیگانه اند!
من به هر ساز ی که شد رقصیده ام!

در زمستانِ سکوتم بارها
با نگاه سردتان لرزیده ام!

رد پای مهربانی نیست، نیست
من تمام کوچه را گردیده ام!

سالها از بس که خوش بین بوده ام
هر کلاغی را کبوتر دیده ام!

وزن احساس شما را بارها
با ترازوی خودم سنجیده ام!

بی خیال سردی آغوشها
من به آغوش خودم چسبیده ام!

من شما را بارها و بارها
لا به لای هر دعا بخشیده ام!

مقصد من نا کجای قصه هاست
از تمام جاده ها پرسیده ام!

میروم با واژه ها سر میکنم
دامن از خاک شما بر چیده ام!

من تمام گریه هایم را شبی
لا به لای واژه ها خندیده ام!

"فریدون مشیری"

۲۲ آبان ۹۵ ، ۰۰:۲۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۰۵ ق.ظ حصار آسمان
برتر از آنچه دیده ای در من

برتر از آنچه دیده ای در من

دو دریچه به نام آیینه
رو به من ، رو به قبله ام پیداست
رو به او خنده، ولی در من
گریه از پشت خنده ام پیداست

من زمستان شدم روزی که
آفتابم طلوع را گم کرد
قلب من در غروب تنهایی
گرمی و التهاب را گم کرد

یادم افتاد که بعد از تو
قلب من در سکوت شبها مرد
تکه تکه ز خود فرو رفتم
هستی و عشق، در این تنها مرد

گو تو آیا ز من نشانت هست؟
عاشقی بود که دیگر نیست!
هیچ آیا زخویش پرسیدی؟
اشتیاقی که بود، دیگر نیست؟

باطلم کردی و خودت رفتی
غریب ماندم در اوج این غربت
نه کسی که بخواند اسمم را
نه دلی که بداند این حرمت

حرمت عشق، فقط ماندن بود
تو خودت را زمن جدا کردی
از حریم دلم برون گشتی
هر چه کردی به من، به خود کردی!

ساحل و موج، کشتی و دریا
چون نباشد آب، کجا نشان دارند؟
مستی و من، تو و تردید
بی حصول عشق، کجا نشان دارند؟

عشق آمد که جان گرفته زمین
عشق آمد که غیب معنا یافت
عشق جان شد برای این مرده
عشق آمد که روح معنا یافت

باز هم در سکوت شبها من
در فراقت ستاره می چینم
نوبت وصل تو رسد یا نه؟!
آآآآه، شاید! دگر نمیبینم

بغض من بعد رفتنت گل کرد
پرت گشتم به اوج ویرانی
عاشقم من ولی نشانم کو؟
کاش بدانی ولی نمی دانی!

تشنگی، ترس، تب و تردید
با تو تا تو، با من و در من
دوست میدارم تمامت را
برتر از آنچه دیده ای در من

باز باران با دو صد گریه
رعد و برقش، بغض سنگینم
باز می خوانم به نام تو
گرچه در انتظار می میرم!

مرگ من تازه ابتدای توست
مرگ من شروع شکفتن هاست
در من آتش زن و تمامم کن
قسمتم شاید نبودن هاست

آتشت را به من نشان دادی
اندکی هم ز مهر با من گوی
صد هزاران بار گفتی نه!
یک بلی هم به عشق با من گوی

شاعری هستم که شاعر نیست!
هر چه هستم خدای می داند!
عاقبت به تو رسم یا نه؟!
جز خدایم کسی چه می داند؟!

"حصار آسمان"

  • از دفتر شعر انتهای ویرانی
  • این شعر در آینده اصلاح خواهد شد
۱۶ آبان ۹۵ ، ۰۰:۰۵ ۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۱۵ ب.ظ حصار آسمان
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد

وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد

وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد، بیشتر تنهاست!
چون نمیتواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید چه احساسی دارد!
و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق کند، تنهایی تو کامل می شود!

"عباس معروفی"

بدترین شکنجه آن است که دیگر نتوانی دوست بداری!

"داستایفسکی"


  • پی نوشت: پر از حرفم ولی دردهای بیشمارم باعث شده لال بشم! بریزم توی خودم و اینجا هم چیزی نگم! چون همه جا چشم های نامحرمی هست که منتظر فهمیدن همین دردها هستن تا بدتر از هر کسی زمینت بزنن! وبلاگ های دیگه رو هم به همین خاطر بستم! بعضی اوقات از شدت فکر، سر درد میگیرم. در چندین ماه گذشته، اونقدر درد کشیدم، که دیگه ازم چیزی باقی نمونده! کاری ندارم این حق منه یا نه! کاری ندارم این درسته یا نه! کاری ندارم باید چیکار کنم! فارق از هر چیزی، دلم میخواد دیگه تموم بشه! چون به درست شدن هر چیزی دیگه امیدم رو از دست دادم. بعید میدونم اگه چیزی درست بشه، باز هم من درست بشم! چشم به راه یه معجزه ام! دل مرده رو میشه زنده کرد؟ اونم توی زمونه ای که آدما دیگه حوصله و صبر موندن به پای یه نفر رو ندارن؟ تا این صبر نباشه، میشه یه دل رو زنده کرد؟ و این صبر نیست و من دیگه از حد توان این مردم بی وفا تا ابد قطع امید کردم. شاید فقط خدا بتونه برام کاری بکنه. از کسانی که حالم رو درک میکنن، التماس دعا دارم ...
۱۱ آبان ۹۵ ، ۲۰:۱۵ ۱۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۵۱ ب.ظ حصار آسمان
به مویی رسیده!

به مویی رسیده!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۲:۵۱ ۱ نظر
حصار آسمان
سه شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۲۹ ب.ظ حصار آسمان
مانده ام خموش چون ندارم همدمی

مانده ام خموش چون ندارم همدمی

چقدر سکوت ...و اما راز دل چقدر هیاهو دارد
دنیای مرا گرفتند
عشقم را
و من همچنان ایستاده ام ...
ای امید شب های تارم
ای خدا ...
بازا و ببین از بنده ات چه مانده
به جرم عاشقی
به جرم بیدلی و دلدادگی
آه...

۰۶ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۹ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۲۰ ب.ظ حصار آسمان
ته نامردی

ته نامردی

حتما پیش اومده دیده باشی یه ظرفی که برای بار دوم میشکنه
اونم درست از جای اولش
دیگه چسبوندنش تقریبا محاله
اگر هم بچسبه به تلنگری از هم می پاشه
می خوام بگم وقتی خبر داری یکی دردای زندگیش از کجا بوده
ته نامردیه اگه تو هم بخوای از همون نقطه بهش ضربه بزنی
چون کار هر کسی نیست تکه های شکسته شو جمع کنه و دوباره اعتماد کنه
وقتی دیدی یه آدم تو سکوتش کم کم گم شد
بدون که برای همیشه از هم پاشیده


"درد نوشته یک شب شهریوری"

۲۷ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۲۰ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان