حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای عشقی ست که مرگ را معنا کند

۱۶۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

جمعه, ۱۷ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
درد نوشت های یک دل ناآرام (باز نشر شده)

درد نوشت های یک دل ناآرام (باز نشر شده)

این درد نوشت ها
نه دلنشین اند نه زیبا
اینها یک مشت حرف زخم خورده ی بغض دارند
که نشانی دردناک
از یک عشق ناکام دارند
و تنها مخاطبشان
غایب است...
آرام میگویم
تا صدای فریادم را
خفه کرده باشم در درون ملتهبم
آسان میگویم
تا کمی از سختی احساسی که
موجودیت مرا انکار می کند
بکاهم...
بخوان و بدان که
این تمام چیزی است که میتوانم
بعد از نبودن تو
به رسم عزاداران بر پا کنم
شکاف کوچکی در قلبم بود که
رو به روی تو به بی انتهایی آسمان باز شد
بعد از اوج گرفتن ها
و رفتن تا بی نهایت ها
از من مخواه که بازگردم
آن هم تنها...
سهم من از فرصتِ فرزانگی تنها یک قلب بود
آن را به نگاهت سپرده ام
آرام باش ای عشق گرم و خونین
امشب رازم را برملا مکن
آری میدانم!
میدانم چه میخوای بگویی
میخوای بگویی از میان این همه آدم
در میان این چشم ها
در فراسوی دنیا و پستی ارزش آن
دلت را به دلی گره زده ای
سودای چشمی تو را دیوانه ساخته
و دل در گرو اندیشه ای والا بسته ای
باشد که راهت ادامه دار
و مقصودت را دریابی...
میخواستم تنها یک چیز بگویم
پس از تمام این گله ها
و در ورای تمام این دلتنگی ها
کسی است که هنوز بودنش را میخواهم
آنقدر که جانم را نمی خواهم...
میخواهد بداند یا نه
بشنود یا نه
ببیند یا نه
من اینجا منتظرم
قول داده ام که گوهر عشقم را نفروشم
و پنهان سازم
تا دست تیرگی ها و زمان به آن دراز نشود
میخواهم بداند
من سر عهدم هستم
تا او سر جایش حاضر باشد
درون قلبم...
و بداند
که جز او، هیچ از دنیا نخواهم خواست
سرانجام روزی وعده دیدار خواهد رسید
و من این بار
دلتنگ تر از همیشه
درست راس قرار عاشقی
خواهم ایستاد
به امید آنکه او
خواهد رسید...
خواهد رسید...
خواهد رسید...

ادامه مطلب...
۱۷ دی ۹۵ ، ۱۷:۰۰ ۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان

این لبخند چنتا لایک داره؟!

۱۶ دی ۹۵ ، ۱۹:۰۶ ۹ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
شیعه بودن کی شود با ادعا؟

شیعه بودن کی شود با ادعا؟

خواب بودم، خواب دیدم مرده ام
بی نهایت خسته و افسرده ام

تا میان گور رفتم، دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

روی من خروار ها از خاک بود
وای، قبر من چه وحشتناک بود

بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق ظلمت، سوت و کور و تنگ بود

هرکه آمد پیش، حرفی راند و رفت
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت

خسته بودم، هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد

نه رفیقی نه شفیقی نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی

ناله می کردم و لیکن بی جواب
تشنه بودم، در پی یک جرعه آب

آمدند از راه نزدم دو ملک
تیره شد پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟
دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟

گرچه پرسش ها به ظاهر ساده بود
لرزه بر اندام من افتاده بود

هرچه کردم سعی تا گویم جواب
سد نطقم شد هراس و اضطراب

از سکوتم آن دو گشته خشمگین
رفت بالا گرز های آتشین

قبر من پرگشته بود از نار و دود
بار دیگر با غضب پرسش نمود:

ای گنه کار سیه دل، بسته پر
نام اربابان خود یک به یک را ببر

گوئیا لب ها به هم چسبیده بود
گوش گویا نامشان نشنیده بود

نامهای خوبشان از یاد رفت
وای، سعی و زحمتم بر باد رفت

چهره ام از شرم میشد سرخ و زرد
بار دیگر بر سرم فریاد کرد:

در میان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک و زشتت را بگو

هرچه می کردم به اعمالم نگاه
کوله بارم زشت بود و پر گناه

کارهای زشت من بسیار بود
بر زبان آوردنش دشوار بود

چاره ای جز لب فروبستن نبود
گرز آتش بر سرم آمد فرود

عمق جانم از حرارت آب شد
روحم از فرط الم بی تاب شد

چون ملائک ناامید از من شدند
حرف آخر را چنین با من زدند:

عمر خود را ای جوان کردی تباه
نامه اعمال تو باشد سیاه

ما که ماموران حق داوریم
پس تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هر کجا و دل فکار
می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد
از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان
دیگران چون نجم و او چون کهکشان

صورتش خورشید بود و غرق نور
جام چشمانش پر از خمر طهور

چشمهایش زندگی را می سرود
درد را از قلب انسان می زدود

بر سر خود شال سبزی بسته بود
بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

کی به زیبائی او گل می رسید؟
پیش او یوسف خجالت می کشید

دو ملک سر را به زیر انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه:
آمده اینجا حسین فاطمه؟!

صاحب روز قیامت آمده
گوئیا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد؛ مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رویم خنده کرد

گشتم از خود بی خود از بوی حسین
من کجا و دیدن روی حسین؟

گفت آزادش کنید این بنده را
خانه آبادش کنید این بنده را

اینکه اینجا این چنین تنها شده
کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است
گریه کرده، بعد شیرش داده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد
عکس من را بر دل خود قاب کرد

بار ها بر من محبت کرده است
سینه اش را وقف هیئت کرده است

سینه چاک آل زهرا بوده است
چای ریز مجلس ما بوده است

اسم من راز و نیازش بوده است
تربتم مهر نمازش بوده است

پرچم من را به دوشش می کشید
پا برهنه در عزایم می دوید

بهر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقای من

اقتدا بر خواهرم زینب نمود
گاه میشد صورتش بهرم کبود

تا به دنیا بود از من دم زده
او غذای روضه ام را هم زده

قلب اون از حب ما لبریز بود
پیش چشمش غیر ما ناچیز بود

با ادب در مجلس ما می نشست
قلب او با روضه ما می شکست

حرمت ما را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با عباس داشت

اشک او با نام من می شد روان
گریه در روضه نمی دادش امان

بار ها لعن امیه کرده است
خویش را نذر رقیه کرده است

گریه کرده چون برای اکبرم
با خود او را نزد زهرا می برم

هرچه باشد او برایم بنده است
او بسوزد، صاحبش شرمنده است!

در مرامم نیست او تنها شود
باعث خوشحالی اعدا شود

گرچه در ظاهر گنه کار است و بد
قلب او بوی محبت می دهد

سختی جان کندن و هول و جواب
بس بود بهرش به عنوان عقاب

در قیامت عطر و بویش می دهم
پیش مردم آبرویش می دهم

آری آری، هرکه پابست من است
نامه ی اعمال او دست من است

ناگهان بیدار گردیدم ز خواب
از خجالت گشته بودم خیس آب

دارم اربابی به این خوبی ولی
می کنم در طاعت او تنبلی؟

من که قلبم جایگاه عشق اوست
پس چرا با معصیت گردیده دوست؟

من که گریم بهر او شام و پگاه
پس به نامحرم چرا کردم نگاه؟

من که گوشم روضه ی او را شنید
پس چرا شد طالب ساز پلید؟

چشم و گوش و دست و پا و قلب و دل
جملگی از روی مولایم گشتند خجل

شیعه بودن کی شود با ادعا؟
ادعا بس کن، اگر مردی بیا

پا بنه در وادی عشق و جنون
حب دنیا را ز قلبت کن برون

حب دنیا معصیت افزون کند
معصیت قلب ولی را خون کند

باش در شادی و غم عبد خدا
کن حسابت را ز بی دینان جدا

قلب مولا را مرنجان ای جوان
تا شوی محبوب رب مهربان

۱۳ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۰ ۱۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۸ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
عشق کورم کرد و بر دستم چراغی هدیه داد

عشق کورم کرد و بر دستم چراغی هدیه داد

سیب من چرخیدی و با اتفاق دیگری
عاقبت افتادی اما توی باغ دیگری

قسمت تو رفتن از باغ است اما سهم من
قصه ای که می رسد دست کلاغ دیگری

بعد تو با هرکسی طرح رفاقت ریختم
تا فراموشم شود با داغ، داغ دیگری!

عشق کورم کرد و بر دستم چراغی هدیه داد
تا بیندازد مرا در باتلاق دیگری!

آنچه بعد از رفتن تو سر به زیرم کرده است
مانده ام عشق است یا ترس از فراق دیگری!

طبق قانون وفاداری به پایت سوختم!
طبق بند آخرش رفتی سراغ دیگری!



"علی صفری"

۰۸ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۰ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
خانه دوست کجاست؟!

خانه دوست کجاست؟!

"خانه ی دوست کجاست؟!"
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت؛
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است!
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد!
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او می پرسی:
خانه ی دوست کجاست؟!"

"سهراب سپهری"

  • بشنوید با صدای رضا پیر بادیان: 
۰۴ دی ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
دورترین مرغ جهان می خواند

دورترین مرغ جهان می خواند

گوش کن
دورترین مرغ جهان می خواند
شب سلیس است، و یکدست، و باز
شمعدانی ها
و صدادارترین شاخه فصل، ماه را می شنوند

پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم

گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا
چشم تو زینت تاریکی نیست!
پلک ها را بتکان
کفش به پا کن
و بیا!
و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد!
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام ترا
مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت :
"بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است"


"سهراب سپهری"
شب تنهایی خوب

۰۴ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۰ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
نیست هر دل، لایق احسان غیب

نیست هر دل، لایق احسان غیب

عشق اول می کند دیوانه ات
تا ز ما و من کند بیگانه ات

عشق چون در سینه ات مأوا کند
عقل را سرگشته و رسوا کند

می‌شوی فارغ ز هر بود و نبود
نیستی در بند اظهار وجود

عشق رامِ مردم اوباش نیست
دام حق، صیاد هر قلاش نیست

در خور مردان بود این خوان غیب
نیست هر دل، لایق احسان غیب

عشق کِی همگام باشد با هوس؟
پخته کِی با خام گردد همنفس؟

عشق را با کفر و با ایمان چه کار؟
عشق را با دوزخ و رضوان چه کار؟

عشق سازد پاکبازان را شکار
کِی به دام آرد پلید و نابکار؟

زنده دل‌ها می‌شوند از عشق، مست
مرده دل کی عشق را آرد به دست؟

عشق را با نیستی سودا بود
تا تو هستی، عشق کی پیدا بود؟

عشق می‌جوید حریفی سینه چاک
کو ندارد از فنای خویش باک

عشق در بند آورد عقل تو را
تا نماند در دلت چون و چرا

عشق اگر در سینه داری الصلا
پای نِه در وادی فقر و فنا

عاشق و دیوانه و بی خویش باش
در صف آزادگان درویش باش



"مولانا"

۰۴ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۲ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
راستی گمشده ات کیست؟

راستی گمشده ات کیست؟

سالها رفت و هنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه ی شب منتظری!
همه جا می نگری...
گاه با ماه سخن می گویی!
گاه با رهگذران؛
خبر از گمشده ای می جویی!
راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست؟
یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
و بشر هیچ ندانست که بود!
خود او هم به یقین آگه نیست!
چون نمی داند کیست!
چون ندانست کجاست!
چون ندارد خبر از خود که خداست!


"قیصر امین پور"

۰۲ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
قراری طولانی به بلندای یک شب

قراری طولانی به بلندای یک شب

بوی یلدا را میشنوی؟
انتهای خیابان آذر
بازهم قرار عاشقانه
پاییز و زمستان
قراری طولانی به بلندای یک شب
پاییز چمدان به دست
ایستاده عزم رفتن دارد
پاییز؛
ای آبستن روزهای عاشقی
سفرت بی خطر

۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۷:۰۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۳۲ ب.ظ حصار آسمان
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

نسیم صبح سعادت، بدان نشان که تو دانی
گذر به کوی فلان کن، در آن زمان که تو دانی

تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت
به مردمی نه به فرمان، چنان بران که تو دانی

بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را
ز لعل روح فزایش، ببخش آن که تو دانی

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است
اسیر خویش گرفتی، بکش چنان که تو دانی

امید در کمر زرکشت چگونه ببندم
دقیقه‌ایست نگارا در آن میان که تو دانی

یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظ
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی


"حافظ"
غزل 476

ادامه مطلب...
۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۵:۳۲ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان