حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای عشقی ست که مرگ را معنا کند

۱۶۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

پنجشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
نگذاریم که عشق، در حد خاطره، حقیر و مصرفی شود

نگذاریم که عشق، در حد خاطره، حقیر و مصرفی شود

حافظه برای عتیقه کردن عشق نیست، برای زنده نگه داشتن عشق است. عشق، در قاب یادها، پرنده ای ست در قفس. عشق طالب حضور است و پرواز، نه امنیت و قاب.
چیزهایی را که از کف می روند و باز نمی گردند، حق است که به خاطره تبدیل کنیم و در حافظه نگهداریم... اما نگذاریم که عشق، در حد خاطره، حقیر و مصرفی شود.
ترک عشق کنیم، بهتر از آن است که عشق را به یک مشت یاد بی رنگ و بو تبدیل کنیم؛ یادهای بی صدایی که صدا را در ذهن فرسوده ی خویش و نه در روح به آن می افزاییم تا ریاکارانه باورکنیم که هنوز، فریادهای دوست داشتن را می شنویم.

"نادر ابراهیمی"

از کتاب: یک عاشقانه آرام / ص70-74

۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۰۰ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۰۳ ق.ظ حصار آسمان
برای جبران هرگز دیر نیست!

برای جبران هرگز دیر نیست!

مطلب درباره "پل" یکی از زندانیان زندان فوسوم است. از جمع کسانی که طی سالها با آنها آشنا شده ام هیچکدام به اندازه او پشیمان و نادم نبودند. افسردگی از او یک بیمار روانی ساخته بود. مدتهای مدید تحت روان درمانی قرار گرفته بود. اما نتیجه مثبتی عاید نشده بود. یکی از روزها ماجرای زندگیش را برایم تعریف کرد:

"اوایل نوجوانی را پشت سر میگذاشتم که پدرم ما را تنها گذاشت. من با مادرم که بسیار مهربان و دوست داشتنی بود بزرگ شدم. مادرم شیفته خواندن کتاب بود. اما به تدریج بیناییش را از دست داد. خیلی دلش میخواست در خانه بمانم و برایش کتاب بخوانم. اما فرصت این کار را نداشتم. بیرون از خانه دوستانی داشتم و ماندن در خانه برایم جالب نبود.

اما سرانجام به این نتیجه رسیدم که در رفتارم تجدید نظر کنم. دوستان من به تدریج به اقدامات غیر قانونی متوسل میشدند. و من نگران آینده خودم بودم. یکی از شبها تصمیم گرفتم زودتر به خانه بروم و برای مادرم کتاب بخوانم. اما وقتی به منزل رسیدم او را مرده یافتم! مادرم در حالی که کتابی در دست داشت، روی صندلی اش مرده بود.

آن شب را هرگز از یاد نمیبرم.خاطره آن برای همیشه در ذهنم نقش بسته است. دیگر برایم مهم نبود چه سرنوشتی انتظارم را میکشد و دیری نپایید که سر از زندان درآوردم. حاظرم تمام باقیمانده عمرم را بدهم به شرط آنکه بتوانم یک شب برای مادرم کتاب بخوانم. اما دیگر خیلی دیر شده است"

داستان زندگی پل روی من تاثیر عجیبی گذاشت. نمیدانستم که به او چه بگویم. هر چه تلاش کردم کلمه ای بر زبانم جاری نشد. به نظر میرسید که هرگز نتوانم به او کمک کنم. تنها مطلبی که به ذهنم میرسید این بود: "پل، با این اشتیاقی که به جبران گذشته ها داری، مطمئن هستم که خداوند روزی به تو فرصت دوباره خواهد داد."

ماه ها گذشت و پل بعد از سالها از زندان آزاد شد. دو سال دیگر هم گذشت اما ماجرای زندگی پل در ذهن من باقی ماند. تا اینکه شبی دیر وقت از نیویورک به من زنگ زدند. پل بود! گفت:"داگ" به خاطر داشتم که در دان ویل زندگی میکنی. توانستم شماره تلفن تو را پیدا کنم. حق با تو بود. خداوند به من کمک کرد تا گذشته را جبران کنم.

پل ادامه داد: چند هفته پیش با اتومبیلم از شهر میگذشتم چشمم به تابلویی خورد که روی آن نوشته بودند "نقاهت گاه". احساس کردم که دلم میخواهد به نقاهت گاه بروم. زنی پشت یک میز نشسته بود. به سوی او رفتم. پرسیدم: کسی هست که بخواهد برایش کتاب بخوانم؟! زن با تعجب به من نگاه کرد و گفت: بله، پیرزنی در اینجا زندگی میکند که عاشق خواندن کتاب است اما بیناییش را از دست داده است. اگر بخواهی تو را به نزد او میبرم.

به اتاقی وارد شدیم که زنی کتاب به دست در آنجا نشسته بود. کتابش را به من داد. گویی که انتظارم را کشیده باشد! شروع به خواندن کتاب کردم. در مدت چند هفته بارها به او سر زدم و برایش کتاب خواندم.

دو شب پیش در حالی که برای او کتاب میخواندم، احساس کردم که تغییری ایجاد شده است. به او نگاه کردم، انگار مادرم را دیدم که تبسمی بر لب داشت! چشمانم را بستم و لحظه ای بعد چون دوباره چشم باز کردم باز مادرم را دیدم که گویی تبسم بر لب داشت. باز چشمانم را بستم و باز کردم و این بار همان خانم سالخورده را دیدم. ناگهان احساس ناخوشایندی که سالها بر من حاکم بود از بین رفت. تاسفی در من باقی نمانده بود. به یاد حرفهای شما افتادم که گفتید: اگر به اندازه کافی میل جبران داشته باشی، این فرصت به تو داده خواهد شد. دانستم که مادرم مرا بخشوده است.

در آن لحظه نه من و نه پل هیچکدام نمیدانستیم که این ماجرا را میلیونها میلیون نفر خواهند خواند زیرا در آن زمان قصد نگارش نداشتم. من حالا با پل تماسی ندارم. اما مطمئن هستم که او و مادرش هم عقیده اند. اگر بتوانیم از زندگی آنها درسی بیاموزیم، فایده اش از ساله رنج و محنت فراتر خواهد رفت.

"داگ هوپر" روانشناس مطرح آمریکایی در کتاب "تو همه اندیشه ای"

۲۷ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۰۳ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۰۴ ق.ظ حصار آسمان
عشق شد ساده ترین شکل فروپاشی ها

عشق شد ساده ترین شکل فروپاشی ها

بدنت بکرترین سوژه نقاشی ها
و لبت منبع الهام غزل پاشی ها

با نگاهت همه زندگی ام بر هم ریخت
عشق شد ساده ترین شکل فروپاشی ها

چشم تو هر طرف افتاد فقط کشته گرفت
مثل چاقو که بیفتد به کف ناشی ها

ماهی قرمزم و دلخوشی ام این شده که
عکس ماه تو بیفتد به تن کاشی ها

بنشین چای بریزم که کمی مست شویم
دلخوشم کرده همین پیش تو عیاشی ها

آرزویم فقط این است بگویم سر صبح
عصر هم منتظر آمدنم باشی ها!


"علی صفری"

۲۲ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۰۴ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۱۷ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
درد نوشت های یک دل ناآرام (باز نشر شده)

درد نوشت های یک دل ناآرام (باز نشر شده)

این درد نوشت ها
نه دلنشین اند نه زیبا
اینها یک مشت حرف زخم خورده ی بغض دارند
که نشانی دردناک
از یک عشق ناکام دارند
و تنها مخاطبشان
غایب است...
آرام میگویم
تا صدای فریادم را
خفه کرده باشم در درون ملتهبم
آسان میگویم
تا کمی از سختی احساسی که
موجودیت مرا انکار می کند
بکاهم...
بخوان و بدان که
این تمام چیزی است که میتوانم
بعد از نبودن تو
به رسم عزاداران بر پا کنم
شکاف کوچکی در قلبم بود که
رو به روی تو به بی انتهایی آسمان باز شد
بعد از اوج گرفتن ها
و رفتن تا بی نهایت ها
از من مخواه که بازگردم
آن هم تنها...
سهم من از فرصتِ فرزانگی تنها یک قلب بود
آن را به نگاهت سپرده ام
آرام باش ای عشق گرم و خونین
امشب رازم را برملا مکن
آری میدانم!
میدانم چه میخوای بگویی
میخوای بگویی از میان این همه آدم
در میان این چشم ها
در فراسوی دنیا و پستی ارزش آن
دلت را به دلی گره زده ای
سودای چشمی تو را دیوانه ساخته
و دل در گرو اندیشه ای والا بسته ای
باشد که راهت ادامه دار
و مقصودت را دریابی...
میخواستم تنها یک چیز بگویم
پس از تمام این گله ها
و در ورای تمام این دلتنگی ها
کسی است که هنوز بودنش را میخواهم
آنقدر که جانم را نمی خواهم...
میخواهد بداند یا نه
بشنود یا نه
ببیند یا نه
من اینجا منتظرم
قول داده ام که گوهر عشقم را نفروشم
و پنهان سازم
تا دست تیرگی ها و زمان به آن دراز نشود
میخواهم بداند
من سر عهدم هستم
تا او سر جایش حاضر باشد
درون قلبم...
و بداند
که جز او، هیچ از دنیا نخواهم خواست
سرانجام روزی وعده دیدار خواهد رسید
و من این بار
دلتنگ تر از همیشه
درست راس قرار عاشقی
خواهم ایستاد
به امید آنکه او
خواهد رسید...
خواهد رسید...
خواهد رسید...

ادامه مطلب...
۱۷ دی ۹۵ ، ۱۷:۰۰ ۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان

این لبخند چنتا لایک داره؟!

۱۶ دی ۹۵ ، ۱۹:۰۶ ۹ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
شیعه بودن کی شود با ادعا؟

شیعه بودن کی شود با ادعا؟

خواب بودم، خواب دیدم مرده ام
بی نهایت خسته و افسرده ام

تا میان گور رفتم، دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

روی من خروار ها از خاک بود
وای، قبر من چه وحشتناک بود

بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق ظلمت، سوت و کور و تنگ بود

هرکه آمد پیش، حرفی راند و رفت
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت

خسته بودم، هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد

نه رفیقی نه شفیقی نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی

ناله می کردم و لیکن بی جواب
تشنه بودم، در پی یک جرعه آب

آمدند از راه نزدم دو ملک
تیره شد پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟
دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟

گرچه پرسش ها به ظاهر ساده بود
لرزه بر اندام من افتاده بود

هرچه کردم سعی تا گویم جواب
سد نطقم شد هراس و اضطراب

از سکوتم آن دو گشته خشمگین
رفت بالا گرز های آتشین

قبر من پرگشته بود از نار و دود
بار دیگر با غضب پرسش نمود:

ای گنه کار سیه دل، بسته پر
نام اربابان خود یک به یک را ببر

گوئیا لب ها به هم چسبیده بود
گوش گویا نامشان نشنیده بود

نامهای خوبشان از یاد رفت
وای، سعی و زحمتم بر باد رفت

چهره ام از شرم میشد سرخ و زرد
بار دیگر بر سرم فریاد کرد:

در میان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک و زشتت را بگو

هرچه می کردم به اعمالم نگاه
کوله بارم زشت بود و پر گناه

کارهای زشت من بسیار بود
بر زبان آوردنش دشوار بود

چاره ای جز لب فروبستن نبود
گرز آتش بر سرم آمد فرود

عمق جانم از حرارت آب شد
روحم از فرط الم بی تاب شد

چون ملائک ناامید از من شدند
حرف آخر را چنین با من زدند:

عمر خود را ای جوان کردی تباه
نامه اعمال تو باشد سیاه

ما که ماموران حق داوریم
پس تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هر کجا و دل فکار
می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد
از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان
دیگران چون نجم و او چون کهکشان

صورتش خورشید بود و غرق نور
جام چشمانش پر از خمر طهور

چشمهایش زندگی را می سرود
درد را از قلب انسان می زدود

بر سر خود شال سبزی بسته بود
بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

کی به زیبائی او گل می رسید؟
پیش او یوسف خجالت می کشید

دو ملک سر را به زیر انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه:
آمده اینجا حسین فاطمه؟!

صاحب روز قیامت آمده
گوئیا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد؛ مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رویم خنده کرد

گشتم از خود بی خود از بوی حسین
من کجا و دیدن روی حسین؟

گفت آزادش کنید این بنده را
خانه آبادش کنید این بنده را

اینکه اینجا این چنین تنها شده
کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است
گریه کرده، بعد شیرش داده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد
عکس من را بر دل خود قاب کرد

بار ها بر من محبت کرده است
سینه اش را وقف هیئت کرده است

سینه چاک آل زهرا بوده است
چای ریز مجلس ما بوده است

اسم من راز و نیازش بوده است
تربتم مهر نمازش بوده است

پرچم من را به دوشش می کشید
پا برهنه در عزایم می دوید

بهر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقای من

اقتدا بر خواهرم زینب نمود
گاه میشد صورتش بهرم کبود

تا به دنیا بود از من دم زده
او غذای روضه ام را هم زده

قلب اون از حب ما لبریز بود
پیش چشمش غیر ما ناچیز بود

با ادب در مجلس ما می نشست
قلب او با روضه ما می شکست

حرمت ما را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با عباس داشت

اشک او با نام من می شد روان
گریه در روضه نمی دادش امان

بار ها لعن امیه کرده است
خویش را نذر رقیه کرده است

گریه کرده چون برای اکبرم
با خود او را نزد زهرا می برم

هرچه باشد او برایم بنده است
او بسوزد، صاحبش شرمنده است!

در مرامم نیست او تنها شود
باعث خوشحالی اعدا شود

گرچه در ظاهر گنه کار است و بد
قلب او بوی محبت می دهد

سختی جان کندن و هول و جواب
بس بود بهرش به عنوان عقاب

در قیامت عطر و بویش می دهم
پیش مردم آبرویش می دهم

آری آری، هرکه پابست من است
نامه ی اعمال او دست من است

ناگهان بیدار گردیدم ز خواب
از خجالت گشته بودم خیس آب

دارم اربابی به این خوبی ولی
می کنم در طاعت او تنبلی؟

من که قلبم جایگاه عشق اوست
پس چرا با معصیت گردیده دوست؟

من که گریم بهر او شام و پگاه
پس به نامحرم چرا کردم نگاه؟

من که گوشم روضه ی او را شنید
پس چرا شد طالب ساز پلید؟

چشم و گوش و دست و پا و قلب و دل
جملگی از روی مولایم گشتند خجل

شیعه بودن کی شود با ادعا؟
ادعا بس کن، اگر مردی بیا

پا بنه در وادی عشق و جنون
حب دنیا را ز قلبت کن برون

حب دنیا معصیت افزون کند
معصیت قلب ولی را خون کند

باش در شادی و غم عبد خدا
کن حسابت را ز بی دینان جدا

قلب مولا را مرنجان ای جوان
تا شوی محبوب رب مهربان

۱۳ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۰ ۱۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۸ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
عشق کورم کرد و بر دستم چراغی هدیه داد

عشق کورم کرد و بر دستم چراغی هدیه داد

سیب من چرخیدی و با اتفاق دیگری
عاقبت افتادی اما توی باغ دیگری

قسمت تو رفتن از باغ است اما سهم من
قصه ای که می رسد دست کلاغ دیگری

بعد تو با هرکسی طرح رفاقت ریختم
تا فراموشم شود با داغ، داغ دیگری!

عشق کورم کرد و بر دستم چراغی هدیه داد
تا بیندازد مرا در باتلاق دیگری!

آنچه بعد از رفتن تو سر به زیرم کرده است
مانده ام عشق است یا ترس از فراق دیگری!

طبق قانون وفاداری به پایت سوختم!
طبق بند آخرش رفتی سراغ دیگری!



"علی صفری"

۰۸ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۰ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
خانه دوست کجاست؟!

خانه دوست کجاست؟!

"خانه ی دوست کجاست؟!"
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت؛
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است!
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد!
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او می پرسی:
خانه ی دوست کجاست؟!"

"سهراب سپهری"

  • بشنوید با صدای رضا پیر بادیان: 
۰۴ دی ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
دورترین مرغ جهان می خواند

دورترین مرغ جهان می خواند

گوش کن
دورترین مرغ جهان می خواند
شب سلیس است، و یکدست، و باز
شمعدانی ها
و صدادارترین شاخه فصل، ماه را می شنوند

پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم

گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا
چشم تو زینت تاریکی نیست!
پلک ها را بتکان
کفش به پا کن
و بیا!
و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد!
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام ترا
مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت :
"بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است"


"سهراب سپهری"
شب تنهایی خوب

۰۴ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۰ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
نیست هر دل، لایق احسان غیب

نیست هر دل، لایق احسان غیب

عشق اول می کند دیوانه ات
تا ز ما و من کند بیگانه ات

عشق چون در سینه ات مأوا کند
عقل را سرگشته و رسوا کند

می‌شوی فارغ ز هر بود و نبود
نیستی در بند اظهار وجود

عشق رامِ مردم اوباش نیست
دام حق، صیاد هر قلاش نیست

در خور مردان بود این خوان غیب
نیست هر دل، لایق احسان غیب

عشق کِی همگام باشد با هوس؟
پخته کِی با خام گردد همنفس؟

عشق را با کفر و با ایمان چه کار؟
عشق را با دوزخ و رضوان چه کار؟

عشق سازد پاکبازان را شکار
کِی به دام آرد پلید و نابکار؟

زنده دل‌ها می‌شوند از عشق، مست
مرده دل کی عشق را آرد به دست؟

عشق را با نیستی سودا بود
تا تو هستی، عشق کی پیدا بود؟

عشق می‌جوید حریفی سینه چاک
کو ندارد از فنای خویش باک

عشق در بند آورد عقل تو را
تا نماند در دلت چون و چرا

عشق اگر در سینه داری الصلا
پای نِه در وادی فقر و فنا

عاشق و دیوانه و بی خویش باش
در صف آزادگان درویش باش



"مولانا"

۰۴ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان