حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مرگ دل» ثبت شده است

جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
دلتنگ توام جانا و میدانم که میدانی ...

دلتنگ توام جانا و میدانم که میدانی ...

اصل دلتنگی می دونی چیه؟
وسط بیخیالی ها
وسط خنده و شوخی ها یهو یاد یک نفر بیفتی
یک نفر که حال بدت رو بی قید و شرط خوب می کرد
همون که اگه واسه آدم و عالم فیلم بازی می کردی جلوی اون خود خودت بودی
دلتنگی که می تونه بزنه تو برجکت می تونه بادت رو خالی کنه
بدترش می دونی کجاس؟
نیست!
دیگه نداریش
نمی تونی دلت رو برداری بری پیشش،
نمی تونی خودت رو بدی دستش و بگی خرابم
حالم بده واسه خاطر نبودنت
خوبش کن...
دلتنگی،
پا میذاره رو گلوت، انگشت میکنه تو چشمت
الکی مقاومت نکن!
دلتنگی برای کسی که با اون سرپا بودی از پا درت میاره
دلتنگی بده
وقتی باعث و بانیش نباشه بدتره...!

۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۰۰ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۸ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
از چاه ریزش کرده یوسف درنمی آید

از چاه ریزش کرده یوسف درنمی آید

اگر چه درد زیباتر از این بر سر نمی آید
تو را می خواهم اما کاری از من برنمی آید

برادر کم ندارم سرنوشتم زیر و رو گردد
ولی از چاه ریزش کرده یوسف درنمی آید

نشستم باز امشب هم ردیفی استکان چیدم
خودم هم خوب می دانم کسی از در نمی آید

کلیدی را که پس دادی به دست مرگ خواهم داد
خیالت تخت جز یادت کسی دیگر نمی آید

همیشه عاشقی درد است! ناشکری نباید کرد
از این بدتر همیشه هست، از این بهتر نمی آید

کنارم نیستی، این درد را باور نخواهم کرد
اگر رفتی چرا بعد از تو عمرم سر نمی آید؟


"علی صفری"

۰۸ دی ۹۵ ، ۰۹:۰۰ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۲۷ ب.ظ حصار آسمان
هیچ راهی برایِ رفتن نیست

هیچ راهی برایِ رفتن نیست

روی پیشانیم سیاه شده
دستمال سپید مرطوبم
دارم از دست می روم اما
نگرانم نباش! من خوبم!

هیچ حسّی ندارم از بودن
تیغ حس می کند جنونم را
دارم از دست می دهم کم کم
آخرین قطره های خونم را

در صفِ جبرِ خاک منتظرم
اختیار زمان تمام شود
زندگی مثل فحش ارزان بود!
مرگ باید گران تمام شود!

از سرم مثل آب می گذرد
خاطرانی که تلخ و شیرین است
زندگی را به خواب می بینم
مرگ، تعبیر ابن سیرین است!

در سرت کلّ خانه چرخیدن
توی تقدیر، در به در گشتن
هیچ راهی برایِ رفتن نیست
هیچ راهی برای برگشتن

خودکشی بر چهارپایه عشق
مثل اثبات، دال و مدلولی است
نگرانم نباش ... من خوبم
مرگ یک اتفاق معمولی است!


"یاسر قنبرلو"

۲۹ آذر ۹۵ ، ۱۹:۲۷ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۲۶ ق.ظ حصار آسمان
ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر
بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر، زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل راست بگو! بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم، او مرده و من سایه اویم

من او نیم، آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودا زده از عشق شرر داشت
او در همه جا، با همه کس، در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر! به سر داشت

من او نیم، این دیده من گنگ و خموش است
در دیده او آن همه گفتار، نهان بود
وان عشق غم آلود در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی شامگهان بود

من او نیم آری، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده میخفت

بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو میخواهیش از من به خدا مرد
او در تن من بود و ندانم که به ناگاه
چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم، گور ویم، بر تن گرمش
افسردگی و سردی کافور نهادم
او مرده و در سینه من، این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

#سیمین_بهبهانی

۱۳ آذر ۹۵ ، ۰۷:۲۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
قصه ما سر رسید اما بگردی ... بگذریم!

قصه ما سر رسید اما بگردی ... بگذریم!

تا به فکرم می رسد با من چه کردی ... بگذریم!
مرگ مرهم می شود وقتی که دردی ... بگذریم!

سبز بودم بر درختی تا تو را دیدم، ببین
برگ هم عاشق شود ، کم کم به زردی ... بگذریم!

من تو را از دور هم می دیدم و راضی، تو خود
خواستی نزدیک من باشی، به مردی ... بگذریم!

آنقَدَرها که تو را می خواهمت، می خواهی ام؟
در کشاکش بودم و در سر نَبَردی ... بگذریم!

من تمام زندگی را باختم، این درد نیست!
درد این حسِ من و عشقت به فردی ... بگذریم!

یک نگاه سرد بندازی به رویم، رفته ام
قاصدک دیدی وزد تا باد سردی ... ؟ بگذریم!

عشق گفتی نیست در عالم، فقط در قصه هاست!
قصه ما سر رسید اما بگردی ... بگذریم!

"محمد تاجیک"

۰۶ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۰ ۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
در این میان دلی زِ دست می رود

در این میان دلی زِ دست می رود

تو می روی و دل زِ دست می رود
مرو که با تو هر چه هست می رود

دلی شکستی و به هفت آسمان
هنوز بانگ این شکست می رود

کجا توان گریخت زین بلای عشق؟
که بر سر من از الست می رود

نمی خورد غم خمار عاشقان
که جام ما شکست و مست می رود

از آن فراز و این فرود غم مخور
زمانه بر بلند و پست می رود

بیا که جان سایه بی غمت مباد
وگرنه جان غم پرست می رود

شبِ غمِ تو نیز بگذرد ولی
در این میان دلی زِ دست می رود

"امیر هوشنگ ابتهاج"

۰۶ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۰ ۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۵، ۰۵:۳۰ ب.ظ حصار آسمان
ای کاش این غزل، غزل آخرم شود

ای کاش این غزل، غزل آخرم شود

ای کاش این غزل، غزل آخرم شود
یا رفتنت برای ابد باورم شود

دارم به جرم بی کسی ام شعر می شوم
تنها مگر که گریه تماشاگرم شود

زل می زنم به عقربه های نمور شب
تا وقت قرص و شربت خواب آورم شود

در سطرهای نا تمام من آنقدر می دوی
تا مملو از تو هر ورق از دفترم شود

در خود نگاه می کنم از من چه مانده است؟
جز شعرهای مرده که هم بسترم شود!

شاید اگر بمیرم و در شعر جان دهم
تصویر خاطرات تو دور از سرم شود

باید از این نوشتن بیهوده بگذرم
باید که این غزل ،غزل آخرم شود


"سعیده معتمدی"

۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۷:۳۰ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان