سالها بعد
قهرمان فیلم کسی نیست که شهر را از دست هیولای غول پیکر نجات دهد؛
به تنهایی از عجیب ترین زندان ها فرار کند؛
و یا یک تنه ارتشی را حریف باشد!
سالها بعد
قهرمان قصه کسی است که
جرات می کند و میان آدم ها، عاشق می شود!
#نادر_ابراهیمی
سالها بعد
قهرمان فیلم کسی نیست که شهر را از دست هیولای غول پیکر نجات دهد؛
به تنهایی از عجیب ترین زندان ها فرار کند؛
و یا یک تنه ارتشی را حریف باشد!
سالها بعد
قهرمان قصه کسی است که
جرات می کند و میان آدم ها، عاشق می شود!
#نادر_ابراهیمی
هیچوقت، هیچکس، به اندازه من دوستت نخواهد داشت!
این تو؛
این تمام آدم ها
#المیرا_دهنوی
هیچگاه
هیچ عشق در جهان
با هیچ رفتنی تمام نشده است!
با هر رفتن؛
تنها بغض کردن ها، جای ذوق کردن ها را می گیرند!
#مسلم_علادی
ابتدا آرزو میکنم آنقدر لیاقت داشته باشی که
عاشق شوی!
"یک عشق واقعی"
و پس از آن؛
آنقدر شجاعت داشته باشی که بگویی "دوستت دارم"
و بعد؛
آنقدر محبت و وجدان و شهامت داشته باشی
که در خوبی و بدی او را همراهی کنی
و سپس؛
آنقدر سعادت داشته باشی که تا آخر عمر با اوی قصه هایت دلدادگی کنی
و پایدارترین عشق جهان را رقم بزنی!
و اگر همه اینها برآورده شد، دیگر آرزویی برایت ندارم!
از قلبت شروع کن!
پاک که باشد، لیاقتش را پیدا خواهی کرد
#حصار_آسمان
#آرزو_به_سبک_حصار_آسمان
برگرفته از آرزوی زیبای #ویکتور_هوگو
خب میدانی؟
بدبختی از آنجا شروع شد که
گفتیم ما "منطقی" هستیم!
یکی مان پرسید: منطقی یعنی چه؟
آن یکی جواب داد: یعنی هر بلایی سرت آمد، صدایت در نیاید!
این شد که یارمان بد کرد و صدامان در نیامد
عزیزمان مرد و صدامان در نیامد
عشقمان رفت و صدامان در .... نیامد!
توی خانه، سر خاک، وسط سالن فرودگاه امام ...
به جای اینکه گِل سرمان بگیریم و خودمان را چنگ بزنیم و فریاد بکشیم و شیشه بشکنیم
تا نشکند؛
نرود؛
بماند؛
هی منطقی رفتار کردیم
ایستادیم
و بغض مان را قورت دادیم و لبخند زدیم!
مثل احمق ها دست تکان دادیم و گذاشتیم رفتنی ها بروند!
از خانه
از دنیا
از دست ...
#حسین_وحدانى
عالم برزخ که می گویند همین حال من است
من تو را پس می زنم اما دلم می خواهدت
#ساراشکوهی
من می روم، "تو" باز می آیی، مسیر ِما
با هم موازی است؛ ولیڪن مماس نه
پیچیده روزگار ِ "تو"، از دور واضح است
از عشق خسته می شوے اما خلاص نه
#کاظم_بهمنی
هر زمانی ڪه بخواهم به "تو" دل میبندم
مگر این قصه به جز من به ڪسی مربوط است؟!
#سیدمصطفی_ساداتی
عشق را پس زدی ای دوست ولی پیش خدا
هر که از عشق مبرا بشود، متهم است!
#سید_تقی_سیدی
من که کاری به کار کسی نداشتم !
انتهای خیابان پاییـز
نشسته بودم
شعرم را مینوشتم
از راه که رسیدی ..
اصلا مشخص بود
با قصد و غرض آمدهای
حالا خوب شد؟
عاشقت شدم …
راحت شدی …؟
چیز زیادی از او نمیخواستم
گفتم همین قدر بمان که یک خاطره ی کوچک بسازیم،
بعد برو...
عجله داشت انگار!
ساعتش را نگاهی کرد و گفت...
خب،
بگو خاطره ات را ،تا بسازیمش!
گفتم زیاد وقتت را نمیگیرم
همین قدر کنارم بمانی
که عصر یک پنجشنبه ی سرد پاییزی
همین طور که برایت انار دانه میکنم و دیکته ی دخترمان باران را میگویم!
صدا بزنم...
راستی عیال!
نظرت چیست فردا آش رشته بپزیم!
با پیاز داغ و کشک فراوان!
همان طور که ناخن هایت را فوت میکنی
تا لاک هایش خشک شود بگویی
تا آشپزش که باشد؟
میگویم
یک آش تو با آن چشمها پختی برایمان
با دو،سه متر روغن رویش!
که سالهاست میخوریم و...
به به!
به به!
این یکی آش با من!
خندید،ساعتش را نگاه کرد و گفت...
تمام شد؟
گفتم...
بله!
فقط...
میشود این جای خاطره که رسیدی
همزمان با فوت کردن ناخن، یک چشمک هم بزنی؟
گفت چرا...
گفتم نمیدانی اما...
این خاطره جان میدهد برای ذوق مرگ شدن!