دست ها راست تر می گویند
تا چشم ها
من زنان زیادی را می شناسم
و مردانی را
دست ها راست تر می گویند
تا چشم ها
من زنان زیادی را می شناسم
و مردانی را
لابد دوستت دارم هنوز
که هنوز
فکر می کنم
از هزار و صد نسخه ی این شعر
اگر تو باز نگردی
امیدِ آمدنت را، به گور خواهم برد
و کَس نمیداند
که در فراق تو دیگر
چگونه خواهم زیست
چگونه خواهم، مُرد...
کم خوابی داشتم
تا اینکه شهرزادی برایم قصه خواند...
قصه هایش خواب را از چشمانم گرفت
و اکنون
هزار و یک شب است که نخوابیده ام...
گاهی
نباید بخشید
کسی که بارها او را بخشیدی و نفهمید!
تا این بار در آرزوی بخشش تو باشد!
آدمیست دیگر
یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد
دوست دارد بردارد خودش را
و دور بریزد!
"حسین پناهی"
خیلی مسخره است
شب به خانه رفتن
و صبح از آن بیرون زدن
ما باید
با خورشید فرق داشته باشیم!
"رسول یونان"