حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۲۳ مطلب با موضوع «قطعه داستان» ثبت شده است

سه شنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
قانون بومرنگ

قانون بومرنگ

فضیل عیاض که از عرفای معروف زمان خویش بود، حکایت می کند که روزی درویشی به حقیقت توانگر و به ظاهر تنگ دست، ریسمانی از کار عیال خویش برداشته آن را به یک درهم بفروخت و خواست که با آن خوراکی تهیه کند. ناگاه دو نفر را دید که با یکدیگر به سختی نزاع می کنند. سبب منازعه آنها را پرسید. گفتند به جهت یک درهم این شورش را بر پا کرده اند. با خود گفت که این یک درهم را به ایشان بدهم تا این شورش و دشمنی، برطرف گردد و همین کار را کرد. پس با دست تهی به خانه بازگشت و صورت حال را با همسرش در میان گذاشت. زنش نه تنها بر وی اعتراض نکرد بلکه، از اینکه به نزاع و جدالی پایان داده است شادمان شد. آنگاه زن برای یافتن چیزی به جست و جو پرداخت و پارچه مستعملی را پیدا کرد و آن را به شوهرش داد که بفروشد تا با آن برای رفع گرسنگی، خوراکی تهیه کند.

هر قدر در بازار به گردش پرداخت، خریداری را نیافت. سرانجام مردی را یافت که یک ماهی به دست گرفته، خریدار می جوید. به او گفت: متاع من و تو خریداری ندارد اگر موافقت کنی آن را مبادله کنیم. آن مرد راضی شد. پس او ماهی را به منزل آورد و به همسرش داد تا طبخ کند. زن چون شکم ماهی را شکافت، مروارید درشتی را در آن یافت. هر دو شادمان شدند. آن شخص مروارید را نزد یکی از دوستان گوهر فروش برد و آن را به قیمت گزافی فروخت و خدای تعالی در مقابل آن یک درهم که به خاطر او از دست داده بود، وی را ثروتمند و توانگر ساخت.

هر عمل از خیر و شر ، کز آدمی سر می زند
آن عمل مزدش به زودی، پشت در در می زند
  • پی نوشت: کارهایی که میکنیم، مثل بومرنگی که پرتاب میکنیم، به زودی به خودمون بر خواهد گشت. اگر خوبی کنی یا بدی، روزی حتما با اون مواجه خواهی شد.
۲۷ مهر ۹۵ ، ۲۱:۰۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۰ ب.ظ حصار آسمان
به تو هجوم آوردم چونان لشگری که شهر را

به تو هجوم آوردم چونان لشگری که شهر را

به تو هجوم آوردم چونان لشگری که شهر را
مرا شکست دادی چونان سدی که آب را
و باز در تکاپویی بیهوده دست و پا میزنم
شاید راهی باز کنم
شاید اشک چشمی راهگشا شد
و یا سوز دلی

هنوز هم ماه می تابد
هنوز هم خورشید می درخشد
هنوز هم ستارگان سوسو می زنند
هنوز پاییز و زمستان و بهار و تابستان در جریانند و در گذر
هنوز شعر میخوانم
هنوز مینویسم
هنوز عاشقت هستم

نه من دست از عشقت بر خواهم داشت
و نه عشقت دست از سر من

ما دو بیچاره ایم
دو بیگانه آشنا
محکوم به یکدیگر

ولی تو آزادی
آزاد تر از همین نسیم

یک شب اگر بر ما دو دیوانه مرحمت بفرمایی
و زخم های بالمان را ببندی
بر ما منت نهاده ای

ما دو اسیر
کو به کو به دنبال تو تا به اینجا آمده ایم
تا تو شب به شب
ماه به ماه
بر ما دو دیوانه نظری از لطف بنمایی

باور کن اینجا بدون تو
مانند آنجا بدون من نیست
اینجا بدون تو
مانند روز بدون خورشید
مانند شب بدون ستاره
مانند دریا بدون آب
مانند ابر بدون باران
مانند خانه بدون سقف
مانند زندگی بدون دلخوشی
هیچ سعادتی ندارد
بی هیچ شعاع نوری

در عمیق ترین و ژرف ترین سیاه چال تاریخ دفنمان کرده ای
و رفته ای...
گاه به گاه از غریبان دور افتاده از وطن نیز یادی کن...

اصلا یادت هست که دیگر نیستم؟!
دیگر شب ها برایت لالایی نمیخوانم؟
دیگر شعرهایم را نمیخوانی؟
دیگر با ترنم نامت وضو نمیگیرم؟
اصلا یادت هست؟!
که روزگاری دیوانه ای داشتی ...

حالا میدانی آن دیوانه کجاست؟ چه میکند؟
میدانی هنوز دیوانه توست؟

شب، توصیف اندکی از تیرگی نبودن توست
عشق، توصیف اندکی از نحوه شکفتن توست
آسمان، توصیف حقیری از وسعت کرانه های توست در دیار بی کسی هایم

چقدر سخت با نبودنت کنار آمده ام
اما تسلیم نشده ام!
هنوز فال میگیرم
هنوز نشانه ها را می پویم
هنوز با خدایم یکطرفه عهد می بندم
هنوز دوستت دارم

روشنتر از آب در روزگارم جریان داری
آنقدر عادی که دیگر نمیتوان فرق تو و من را فهمید

بیا تا معادلاتم بر هم نریزد
بیا تا چشمانم خیره نماند
بیا تا این دل، جانی دارد، بیا
بیا، نوشدارو بعد از مرگ سهراب نشو، بیا
بیا دیگر دیوانه ات را اینقدر دل آزرده نکن
دیوانه ای که از تو، چیزی جز تو نمیخواهد
بیا و من را به آرزوی دلم برسان

این شب نیز به اتمام رسید
اما آیا دیوانگی های مرا پایانیست؟
هرگز...
من در حجم نبودنت، به اندازه تمام دوست داشتنت
دیوانه ام...


"حصار آسمان"

  • بازنشر شده
۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۲:۳۰ ۲۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱
حصار آسمان
شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
عشق یعنی انجام ندادن!

عشق یعنی انجام ندادن!

شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد ، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردند و وقتی به استراحتگاهی می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند…

ادامه مطلب...
۱۳ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۰۰ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
عشق مارمولکی!

عشق مارمولکی!

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است؛ 

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد، خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند، این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!

ادامه مطلب...
۱۲ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۰۰ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
معنای دوم عشق

معنای دوم عشق

روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله‌های آتش نگاه می‌کند.

ادامه مطلب...
۱۲ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۰۰ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
با منطق میشود هر جور استدلالی کرد.

با منطق میشود هر جور استدلالی کرد.

شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟
استاد کمی فکر کرد و جواب داد :
گوش کنید، مثالی می زنم :
دو مرد پیش من می آیند، یکی تمیز و دیگری کثیف. من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.

ادامه مطلب...
۱۰ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
لیلی یک ماجراست که باید بسازی

لیلی یک ماجراست که باید بسازی

خدا گفت :لیلی یک ماجراست ، ماجرایی آکنده از من .
ماجرایی که باید بسازیش .
شیطان گفت : تنها یک اتفاق است . بنشین تا بیفتد .
آنان که حرف شیطان را باور کردند ، نشستند

ادامه مطلب...
۲۹ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۰۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
داستانی که ارزش خوندن داره

داستانی که ارزش خوندن داره

میخوام امشب یه داستان براتون تعریف کنم. قبلا این داستان رو شنیدین اما این یکمی متفاوته. در واقع یکم بومی شده! قدیمی ها نقل میکردن و وقتی بچه بودم مادرم برام تعریف میکرد. این داستان توی کلیله و دمنه هم اومده و توی کتاب ادبیات دوران دبیرستان هم هست. اما این کمی متفاوته. پس به خوندنش می ارزه. اسمش هست خیر و شر! اما اینجا اسمش هست، راه و نیم راه!

ادامه مطلب...
۲۷ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
دیوانگی

دیوانگی

ﺍﺯ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳت ﺩﺍﺭﯼ؟
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ " ﻋﺸﻘﻢ"
ﮔﻔﺘﻨﺪ : " ﻋﺸﻘﺖ" ﮐﯿﺴﺖ ؟
ﮔﻔﺖ  : "ﻋﺸﻘﯽ " ﻧﺪﺍﺭﻡ !!

ادامه مطلب...
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۰۷:۰۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
پیامبری در خدمت مور

پیامبری در خدمت مور

روزی حضرت سلیمان مورچه‌ای را در پای کوهی دید که مشغول جابه‌جا کردن خاک‌های پایین کوه بود.
از او پرسید: «چرا ‌این‌همه سختی را متحمل می‌شوی؟»

ادامه مطلب...
۲۵ مرداد ۹۵ ، ۰۸:۰۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان