حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۱۵۷ مطلب با موضوع «قطعه ادبی» ثبت شده است

سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
عالم برزخ که می گویند همین حال من است

عالم برزخ که می گویند همین حال من است

آدم هیچوقت نمی تونه اونی رو که اولین بار دوسش داشته، اونی رو که اولین بار مث نفس شده براش فراموش کنه
ولی دیگه برات نفس نمیشه، عشق نمیشه.
یه زخم کهنه میشه که هیچوقت فراموش نمیشه
فقط کنار میای
فقط قانع می کنی خودت رو
فقط لبخند دردناکی می زنی و از خدا می خوای کنار بیای
اصلا فراموش کردن معنی نمیده، چی رو فراموش کنی؟
دلتنگی هاتو؟
بی خوابی هاتو؟
چی رو؟
آدم اولین کسی رو که دوست داشته هیچوقت یادش نمیره
هیچوقت!
 
عالم برزخ که می گویند همین حال من است
من تو را پس می زنم اما دلم می خواهدت
#ساراشکوهی
 
من می روم، "تو" باز می آیی، مسیر ِما
با هم موازی است؛ ولیڪن مماس نه
پیچیده روزگار ِ "تو"، از دور واضح است
از عشق خسته می شوے اما خلاص نه
#کاظم_بهمنی
 
هر زمانی ڪه بخواهم به "تو" دل میبندم
مگر این قصه به جز من به ڪسی مربوط است؟!
#سیدمصطفی_ساداتی
 
عشق را پس زدی ای دوست ولی پیش خدا
هر که از عشق مبرا بشود، متهم است!
#سید_تقی_سیدی
 
دیگه از خدا نمیخوام کمکم کنه فراموشت کنم
ازش میخوام کمکم کنه با اینکه دوستم نداری، کنار بیام ...

۲۷ تیر ۹۶ ، ۱۱:۰۰ ۲۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۲۲ ق.ظ حصار آسمان
این خاطره جان میدهد برای ذوق مرگ شدن!

این خاطره جان میدهد برای ذوق مرگ شدن!

من که کاری به کار کسی نداشتم !
انتهای خیابان پاییـز
نشسته بودم
شعرم را مینوشتم
از راه که رسیدی ..
اصلا مشخص بود
با قصد و ‌غرض آمده‌ای
حالا خوب شد؟
عاشقت شدم …
راحت شدی …؟

 

چیز زیادی از او نمیخواستم
گفتم همین قدر بمان که یک خاطره ی کوچک بسازیم،
بعد برو...
عجله داشت انگار!
ساعتش را نگاهی کرد و گفت...
خب،
بگو خاطره ات را ،تا بسازیمش!
گفتم زیاد وقتت را نمیگیرم
همین قدر کنارم بمانی
که عصر یک پنجشنبه ی سرد پاییزی
همین طور که برایت انار دانه میکنم و دیکته ی دخترمان باران را میگویم!
صدا بزنم...
راستی عیال!
نظرت چیست فردا آش رشته بپزیم!
با پیاز داغ و کشک فراوان!
همان طور که ناخن هایت را فوت میکنی
تا لاک هایش خشک شود بگویی
تا آشپزش که باشد؟
میگویم
یک آش تو با آن چشمها پختی برایمان
با دو،سه متر روغن رویش!
که سالهاست میخوریم و...
به به!
به به!
این یکی آش با من!
خندید،ساعتش را نگاه کرد و گفت...
تمام شد؟
گفتم...
بله!
فقط...
میشود این جای خاطره که رسیدی
همزمان با فوت کردن ناخن، یک چشمک هم بزنی؟
گفت چرا...
گفتم نمیدانی اما...
این خاطره جان میدهد برای ذوق مرگ شدن!

۲۷ تیر ۹۶ ، ۰۲:۲۲ ۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۲۲ ب.ظ حصار آسمان
دیوونگی

دیوونگی

داشتم کاج هامو از کوچیک به بزرگ مرتب میکردم اما گوشم بحرفای مامان گرم بود.
- دِ آخه دختر این پسره هم تحصیلات داره هم کارش آبرومندانَس ، با اصالته ، مردِ زندگیه ، ظاهرشم که خوبه ، تو دیگه چی میخوای از یه آدم که بشه همسرت؟!
یکی از کاج هارو از تو قفسه برداشتم و دقیق تر لَمسِش کردم ، بدون اینکه برگردم گفتم :
"دیوونگی "
مامان که از حرفم چیزی نفهمیده بود نشست رو تخت و از پنجره به بیرون نگاه کرد.
_ دیوونگی .... از کِی تاحالا دیوونگی شده معیارِ انتخابِ همسر؟!
با بغضی که تو صدام شکسته بود گفتم:
_ از همون وقتی که بخاطر طرز فکرم خیلیا بهم خندیدن ، از همون وقتی که عمو گفت رفتارت بچگونه ست ، از همون وقتی که .....
میدونی مامان ، یجایی از زندگی هست که دیگه حالت با اتفاقای عادی خوب نمیشه ، حالت با یه سرویسِ طلا ، با یه لباسِ پرنسسی قشنگ ، با یه گلدونِ لوکسِ گرون قیمت خوب نمیشه ، یجایی از زندگی به چیزای بیشتر ازین نیاز داری ، به یه آدم که به این کاج ها نگه آت و آشغال ، به یه آدم که از نگات بفهمه الان دلت میخواد یه عالمه بادکنک داشته باشی ، دلت میخواد سٌرسٌره بازی کنی ، لباسای جینگول مینگولٌ گل گلی بپوشی ... یکی که نگه زشته ، نگه در شأن ما نیست ، نگه چرا موزیک باکس گوشیت پر از تصنیف و آهنگایِ سنتیِ ، میدونی مامان من نمیتونم یه زندگی داشته باشم که توش فقط لباس بخرم و غذا درست کنم و هفته ای یه کتاب نخونم ، نقاشی نکشم ، از هرچیزی که بنظرم جذابه عکس نگیرم ، نمیتونم طاقت بیارم اگه همسرمم مثل همه ی آدما بهم بگه چرا از درو دیوار و پنجره های مسخره عکس میگیری. میخوام وقتی یه پنجره ی قشنگ دید وایسته بگه بریم عکس بگیریم؟! وقتی یه کتاب جدید خریدم بگه باهم بخونیم؟! وقتی دلم گرفت بگه نون پنیر درست کنیم بریم امامزاده نذری بدیم؟! وقتی به تونل رسیدیم بگه جیغ بزنیم؟! میدونم رویاییه اما صبر میکنم براش ، واسه وقتی که جیغ بزنم و بگم آخه کی مثِ تو پایه ی دیوونه بازی های منه و اون بخنده و من دلم قَنج بره واسه دیوونگیاش ... خیلی قشنگه نه؟!
سرمو برگردوندم و لبخند زدم
مامان از ذوقِ رویایِ شیرینِ من خوابش برده بود ...

 

#نازنین_عابدین_پور

۲۲ تیر ۹۶ ، ۱۶:۲۲ ۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۷ ب.ظ حصار آسمان
گاهی اوقات مهربان مترادف احمق است!

گاهی اوقات مهربان مترادف احمق است!

احمق انواع مختلفی دارد!
یک نوع احمق داریم که دائما در گذشته اش زندگی میکند!
یک نوع هم هست ، که احمقیتشان به حدیست که با وجود ضربه خوردن دوباره اعتماد میکنند و از یک سوراخ چندین بار گزیده میشوند و درس عبرت هم نمیگیرند!
یک نوع هم داریم که هر چقدر هم بدی ببینند نمیتوانند دوست نداشته باشند!
به آنها میگویند مهربان!
گاهی اوقات مهربان مترادف احمق است!
حالا با خودت تصور کن
احمق نوع چهار که خصوصیات احمق های دیگر را یکجا باهم دارد چقدر باعث عذاب خودش میشود!
میدانی...
آدمها میفهمند که احمقند!
میفهمند که دارند حماقت میکنند
اما زور قلبشان از منطق و عقلشان خیلی بیشتر است...!

 

#المیرا_دهنوی

 

میگما آدم وقتی احساسِ خفگی بهش دست میده و گریه کردن آرومش نمیکنه باید چیکار کنه؟
آره میدونم...
باید یکی باشه نوازشش کنه ،بغلش کنه بگه دیوونه من پیشتم غصه چی رو میخوری،که دلش آروم بگیره...!
خب وقتی همچین کسی نباشه چی؟
اگه تموم آدم های دوروبرت به زندگی خودشون مشغول باشن و تو اون وسط درحال جون دادن باشی ، چطور باید حالِ خودتو خوب کنی؟
اصلا چیزی واسه آدم های تنها ام ساخته شده که بهشون آرامش بده؟
خب اره سیگار چیز خوبیه!
میگما...
اگه کارت از سیگار کشیدنم گذشت
و باز هرشب چشات از اشک کبود شد و دلت آروم نگرفت چی؟
میدونی بنظر من فقط یک کادو میتونه این آدمو سرِ حال بیاره!
یک کادو به بزرگی برگشتنِ آدمِ رفته ی زندگیش...
یا پاک کردنِ خاطراتِ تلخ از حافظه ی کوفتیش...
میگما!
خب اینم که ممکن نیست
بنظرت جز مرگ راه دیگه ای هم میمونه...؟!

 

#المیرا_دهنوی

 

۱۵ تیر ۹۶ ، ۲۳:۰۷ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۲۶ ق.ظ حصار آسمان
انتظارات غیرِ واقع نداشته باش بانو جان!

انتظارات غیرِ واقع نداشته باش بانو جان!

انتظارات غیرِ واقع نداشته باش بانو جان!
من از کجای دنیایم بیرونت کنم؟
روزگاری تو در عمق قلب غم گرفته من تپیدن آغاز کردی
تپیدی و شدی سررشته کلماتم
کلماتی که بعدها هزاران جمله از آنها ساخته شد
جملاتی که دنیایی را ساختند به نام من!
اکنون سلول به سلول،
مویرگ به مویرگ،
تپش به تپش
نام تو را 
یاد تو را
عشق تو را
در عمیق ترین نقطه دست نیافتنی شان پنهان کرده اند
من از کجای این "من" بیرونت کنم؟
وقتی که حتی اگر نباشی هم
سلول به سلول
تو را تداعی میکنند تا از من
تو را خلق کنند!
این "من" در حقیقت همان تویی هستی که
روزی با دوست داشتنت پایش را به این هستی کشانیدی!
در ژنوم تک تک این سلول ها
ژن دوست داشتنت به یادگار مانده
نه تنها من، بلکه نسلهای پس از من نیز؛
از همان ابتدایی ترین نفس تا آخرین تپش
دوستت دارند!
آری عزیزم ...
عشقی که تو شروعش کردی
پایانی ندارد ...
تو ما را از همان ابتدا نشان کردی
تا نسل به نسل
از امروز تا ابد، در قلب خونین خود عشق تو را
و در لبان خاک گرفته خود، نام تو را
و در ذهن پریشان خود، نقش تو را
پاس داریم و محافظت نماییم ...
ای عزیزتر از هر چه که هست ...
آری من با تمام سلول های تنم
دوستت دارم!

۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۱:۲۶ ۱۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
چند دل نوشته، نظر دهید؛ کدام زیباتر است؟!

چند دل نوشته، نظر دهید؛ کدام زیباتر است؟!

لطف بفرمایید بگید از کدام نوشته این شاعر عزیز خوشتون اومده. و یا حداقل اون جمله زیبایی رو که دوست داشتین رو کامنت بفرمایید. پیشاپیش متشکرم 

💠 1 💠

جلوی آینه بایست
رو به روی خودت
و در فکر
به این نگاه کن
که مردان آهنین چگونه باید
زیباییت را در حرکت یک ضرب تحمل کنند
 
این چشمانت را برای دیدن گذاشته اند،نه جنگیدن
تو با چشمان مسلحت
چگونه حامی صلیب سرخ وُ صلیب عیسی ای
که تمام نگاه ها را به خودت میخکوب می کنی
 
چه با من،چه بی من
من،من نیستم دیگر حالا
مِن مِن
زیر این حجم-خالیِ-نبودن طبیعی ست
طبیعی ست
که پرتقال ها دلشان خون باشد
تو روی زمین وُ
آسمان سهم آنها
باز تو
باز زیباییت دیده می شود
ای جلوه ی جیوه ای
 
جلوی آینه بایست
روبه روی خودم
که تمام قد
از آن توام
و از این راز برایم پرده بردار
که چرا
که چگونه
وقتی تمام آینه ها می شکنند
از زیبایمان کاسته می شود 

 
#امیرحاجی_زاده

ادامه مطلب...
۱۰ تیر ۹۶ ، ۰۸:۰۰ ۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۲ ب.ظ حصار آسمان
بغض یعنی ...

بغض یعنی ...

#بغض ؛
تنها کتابی است که
سنگین ترین جملات را در آن نگاشته اند
اما نباید آنرا گشود!
باید آنرا فهمید، بدون ورق زدن!
آن هنگام که هیچ کلامی ؛
#هیچ کلامی قادر به توصیف آنچه در جریان است، نیست!

 

#بغض ؛
سنگ است!
سنگی که باید تراشید
تا از پی خطوط آن ،نقش درد را پیدا کرد

 

#بغض ؛
یعنی پر از حرفم
اما هر چه می گردم
هیچ چیزی برای گفتن نیست ...

 

#بغض ؛
نخ درونِ شمع است
می سوزاند بی هیچ صدایی ...

 

#بغض ؛
یعنی برای ادای کلماتم
نیاز به دستی دارم روی شانه هایم

 

#بغض ؛
دردیست فراتر از گفتن
آن هنگام که کلمات قالب تهی میکنند!
له می شوند زیر بار این همه درد
در گلو می شکنند و دیگر بالا نمی آیند

 

#بغض ؛
یعنی کلماتی که بی حضور تو
لب از لب نمی گشایند!
 

#بغض؛
یعنی تکرار مکررات
یعنی حرف های هست برای گفتن
اما گوشی نیست برای شنیدن!

 

#بغض؛
یعنی همین حس سنگین سکوت ...

 

۰۴ تیر ۹۶ ، ۲۳:۳۲ ۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۳ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۴۲ ب.ظ حصار آسمان
چه غمبار، وقتی نمی دانی ...

چه غمبار، وقتی نمی دانی ...

تنها نگرانِ این بودم
که به جستجوی تو
در دورترین کوچه ی دنیا به خانه ات برسم
و تو به جستجویم رفته باشی


چه غمبار
وقتی نمی دانی
گم کرده ای
یا گم شده ای؟


#معین_دهاز

۰۳ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۲ ۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۷:۲۹ ب.ظ حصار آسمان
اگر در توانم بود ...

اگر در توانم بود ...

اگر در توانم بود یقینا وسیله ای میساختم به نام "ترازوی عشق"
که میزانِ علاقه ی هر فرد به فرد مورد نظر را نشان دهد!
من معتقدم که هر انسانی لیاقتِ عشقی حقیقی را دارد و کسی که بی عشق زندگی میکند زندگی را به کل باخته است!
شاید ترازوی عشق کمکی میکرد به تمام آدم هایی که سالهاست با کسی سرشان را روی یک بالشت میگذارند که تنها امضای دفترِ ازدواج آنها را کنار هم نگه داشته...!
شاید کمکی میکرد به آن هایی که شب و روزشان یکیست!
بهار و تابستان و زمستان ندارند تمام سال برایشان پاییز است...
تنها به این جرم که عاشقند!
که اسیرند به عشقی یکطرفه که از آن راه برگشتی ندارند و مدام خودشان را باجمله ای چنینی "از کجا معلوم شاید او هم مرا دوست دارد"
عمرشان را به تباهی میبرند!
شاید کمکی میکرد به تمام کسانی که فریب میخورند!
همان هایی که همیشه تقاصِ قلبِ معصوم و زود باورشان را میدهند!
شاید هم کمکی میکرد به عاشقی که غروب ها لب پنجره ای مینشیند و رویاپردازی میکند و آینده اش را با کسی تصور میکنند که شاید هیچوقت از آنِ او نشود!
شاید هم کمکی میکرد به دخترکِ دلباخته ای که هر روز گل های باغ را میچیند و سر خودش را با گل برگ ها شیره میمالد وبا کندن هر گلبرگ میگوید:
دوستم دارد...
دوستم ندارد...
دوستم دارد...
دوستم...

 

"المیرا دهنوی"

 

 بغض فقط توی گلو نمی مونه، توی نوشته هات هم میمونه و قابل گفتن نیست. یکی باید باشه دونه به دونه کلماتت رو بگیره و محکم بزنه توو پشتشون تا راه گلوشون باز بشه! چه حرفایی که اینجا نوشته شد ولی مجوز انتشار نگرفت! چه حرفایی نوشته شد ولی دوباره پاک شد... و این وسط تنها خداست که میدونه چه بر ما گذشته! دل خوش میکنم به سکوتی تلخ که بیانگر غم ماست! حرف هایی هست که تا نباشی، لب از لب باز نمیکنم! و اگر هرگز نیای...

۰۱ تیر ۹۶ ، ۱۹:۲۹ ۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
آغازگر یک انقلاب ویرانگر

آغازگر یک انقلاب ویرانگر

یک‌رنگی ات بیقرارم می کند
در اتاقی که
پنجره اش رو به دوربین های مخفی باز می شود
و نور می گیرد از چراغ قوه سربازی
که عاشقی های مرا می پاید
و از نفس های داغ تو شماره برمی دارد
ظلمت مرطوبت تازه ام می کند
آنقدر که باور نمی کنم
همان چروکیده سالیان تحت تعقیبم
ارتکاب گناه با تو
تجربه دلچسب یک شورشی است
آنگاه که از مراسم تیرباران خود گریخته باشد
و بوسه هایت
شلیک گلوله ای است
آغازگر یک انقلاب ویرانگر.

"فرنگیس شنتیا"

از کتاب: در انفرادی آفتاب / انتشارات فصل پنجم / چاپ اول 94

۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۰۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان