حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۲۶ مطلب با موضوع «روانشناسی» ثبت شده است

سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
عالم برزخ که می گویند همین حال من است

عالم برزخ که می گویند همین حال من است

آدم هیچوقت نمی تونه اونی رو که اولین بار دوسش داشته، اونی رو که اولین بار مث نفس شده براش فراموش کنه
ولی دیگه برات نفس نمیشه، عشق نمیشه.
یه زخم کهنه میشه که هیچوقت فراموش نمیشه
فقط کنار میای
فقط قانع می کنی خودت رو
فقط لبخند دردناکی می زنی و از خدا می خوای کنار بیای
اصلا فراموش کردن معنی نمیده، چی رو فراموش کنی؟
دلتنگی هاتو؟
بی خوابی هاتو؟
چی رو؟
آدم اولین کسی رو که دوست داشته هیچوقت یادش نمیره
هیچوقت!
 
عالم برزخ که می گویند همین حال من است
من تو را پس می زنم اما دلم می خواهدت
#ساراشکوهی
 
من می روم، "تو" باز می آیی، مسیر ِما
با هم موازی است؛ ولیڪن مماس نه
پیچیده روزگار ِ "تو"، از دور واضح است
از عشق خسته می شوے اما خلاص نه
#کاظم_بهمنی
 
هر زمانی ڪه بخواهم به "تو" دل میبندم
مگر این قصه به جز من به ڪسی مربوط است؟!
#سیدمصطفی_ساداتی
 
عشق را پس زدی ای دوست ولی پیش خدا
هر که از عشق مبرا بشود، متهم است!
#سید_تقی_سیدی
 
دیگه از خدا نمیخوام کمکم کنه فراموشت کنم
ازش میخوام کمکم کنه با اینکه دوستم نداری، کنار بیام ...

۲۷ تیر ۹۶ ، ۱۱:۰۰ ۲۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۲۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۹ ب.ظ حصار آسمان
درد و دل کردن، مثل جار زدن نقطه ضعفه

درد و دل کردن، مثل جار زدن نقطه ضعفه

توی زندگی، آدما با خیلیا حرف می‌زنن، اما با همشون درد و دل نمی‌کن.
درد و دل کردن، مثل جار زدن نقطه ضعفه. عین این می‌مونه که خودت رو در برابر یکی دیگه خلع سلاح کنی. حالا دیگه آدم بی‌دفاع با یه تلنگر زمین می‌خوره.
واقعیت اینه که همه‌ی حرفا رو نباید گفت، همه‌ی اشکا رو نباید ریخت، اما کسی که تا پای درد و دل کردن می‌ره، یعنی دیگه چیزی واسه‌ی از دست دادن نداره.
 
سخته یه روز، مو به موی خودت رو واسه یه نفر وا کنی، بعد همون یه نفر، کنار بشینه و آب شدنت رو تماشا کنه.

 

#پویا_جمشیدی
#دلتنگی‌های_احمقانه

  • پی نوشت 1: 

    در این دوزخ به جز تردید راهی تا حقیقت نیست
    مرا در آتش تردیدهایم شعله ور گردان
    #فاضل_نظری

  • پی نوشت 2: 
    از انتظار خسته ام
    یا زودتر بیا
    یا به کلیساییان بگو
    ناقوس بزنند که دروغی بیش نبوده ای و
    نجات دهنده در گور خفته است ...
    #رضا_کاظمی

  • خود نوشت:
    ...
    این نوشته ها را جدی نگیرید
    باور کنید پشت این سخن ها، عقل نیست!
    جنون است!

    دلم از دست کسی گرفته 
    که طاقت دیدن یه لحظه ناراحتیشو ندارم، اما
    همه ناراحتیامو میبینه
    درک میکنه
    و میدونه میتونه عاشقانه درستم کنه
    ولی ایستاده و شعله ور شدنم رو تماشا میکنه

  • ...
۲۳ تیر ۹۶ ، ۲۱:۳۹ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۷ ق.ظ حصار آسمان
یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم

یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم

مدتی بود که وقتی صبحا از خواب بیدار میشدم، تا شب موقعی که میخواستم بخوابم، مدام تعدادی از عیبامو پیدا میکردم.
این شده بود کارِ هر روزم.
بعضی از روزا چنتا از عیبامو میدیدم
بعضی از اونا رو میدونستم ولی تا به اون روز به این دید نگاهش نکرده بودم؛
و بعضی دیگه رو اصلا نمی دونستم!
همین شد که بعد از مدتی کلا از خودم بدم اومد
با خودم میگفتم که من دیگه کی ام و این دیگه چه وضعشه!
تا اینکه یه روز طبق عادت همیشگی، یه سری زدم به کتابخونه
از بخش روانشناسی عملی، یه کتاب به نام "تکبر پنهان" نوشته آقای علیرضا پناهیان انتخاب کردم
آره همین آقا پناهیان خودمون که چنتا از فیلماشو توی وبلاگ گذاشتم.
توی مقدمه کتاب به مطالب جالبی برخوردم
نوشته بود که آگاهی انسان به عیوب خودش، هم رده با "زهد" و "شناخت کامل دین" طبقه بندی شده!
و اگر خدا خیر بنده ای رو بخواد، چشمش رو نسبت به عیوب خودش بینا میکنه!
و همچنین از اون به عنوان یکی از بزرگترین نعمات خدا نام برده شده بود
در ادامه متن کتاب نوشته بود که مهمه که انسان عیب هاش رو ببینه، به دو دلیل:
یک اینکه تلاش میکنه تا عیب هاش رو برطرف کنه
دو اینکه دیگه غرور بیجا نداره و میدونه پر از عیبه و همچنین دیگه به دیگرانم سخت نمیگیره چون میدونه اونا هم مثل خودش آدم هستن!
مهم نیست چقدر بتونه عیب هاش رو برطرف کنه. همین که تلاش بکنه، کافیه!
یکی از چیزایی که واقعا منو به تعجب آورد این بود که فهمیدم، خدا اعتراف به گناهانمو شرمندگی بخاطر اونا رو بیشتر از کارهای خیرم دوست داره! و حتی به خاطر این کارم به فرشتگان خودش مباهات میکنه!
قربون خدا برم که حساب کتابش با ماها خیلی فرق داره ...

  • یکی از عیب هام اینه که من به هیچ وجه طاقت پاک بودن رو ندارم! یعنی به محض اینکه احساس پاکی میکنم، چنان غرور بیجایی منو میگیره که دیگه نه میتونم یه دعای خوب داشته باشم و نه مناجات درست و حسابی! داشتم به این فکر میکردم که چ خوب میشه اگر این حال رو نداشتم ولی تا اون موقع عجالتا با همین چند قلم گناه بهتره کنار بیام! چون غرورمو میشکنه و باعث میشه با سرافکندگی و شرمساری برم پیش خدا! و چه خوب گفتن که: گناهی که تو رو اندوهگین کنه، بهتر از کار خیریه که باعث غرورت بشه!
  • یکی دیگه از عیبام این بود که وقتی عصبانی میشم، حرفایی میزنم که بعدا ازش پشیمون میشم. البته قبلا اینطوری نبودم. خب البته با تلاش و پیگیری، این مورد رفع شد.
  • مهمترین عیوب ما، پنهان بودن عیوب ماست! و بدتر از آن وقتی است که عیب های ما پشت سر کارهای خوب پنهان میشوند و ما آنها رو توجیه می کنیم.
  • عنوان از فاضل نظری: یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم / یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج
۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۰:۵۷ ۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۵ ب.ظ حصار آسمان
سخنی با کنکوری های عزیز

سخنی با کنکوری های عزیز

با آرزوی موفقیت برای تمام پشت کنکوریهایی که این روزا حسابی سرگرم درس و تلاش هستن، میخواستم مسئله ای رو مطرح کنم که مربوط به آینده همه شما میشه. ابتدا قسمتی از متن کتاب عظمت خود را دریابید، نوشته دکتر وین دایر، روانشناس، فیلسوف و دانشمند آمریکایی رو عینا براتون درج میکنم:

 

« آینده نگری را به یک دام مبدل نکنید! استنباط بسیاری از مردم از برنامه ریزی و تعیین هدف درست نیست. تعیین و پیگیری اهداف کار پسندیده ای است به شرط آنکه در عشق آن گرفتار نشوید و این حقیقت را درک کنید که هر گامی در جهت به دست آوردن اهداف برمی دارید، بهایی برابر با خود هدف دارد!

ادامه مطلب...
۰۷ تیر ۹۶ ، ۱۳:۳۵ ۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
برای اینکه کسی را ببخشید، باید این مراحل را طی کنید

برای اینکه کسی را ببخشید، باید این مراحل را طی کنید

همیشه گفته اند ببخش تا بخشیده شوی. بخشش از بزرگان است. 
اما هنوز کسی نگفته که چگونه؟ چطور میشود کسی را بخشید که جانی را گرفته یا حقی را پایمال کرده؟ کار ساده ایست؟

مردم معناهای متفاوتی برای بخشش در ذهن دارند. در گام اول باید ایرادات ذهنی شما را برطرف کرده و بگوییم بخشش مساوی نیست با:

  1. تسلیم شدن
  2. تن دادن
  3. قبول شکست
  4. فراموش کردن
  5. مبرا دانستن اشخاص از گناه
  6. اغماض کردن
  7. اجازه دادن به اشخاص خطاکار که پس از انجام کارشان، بدون مجازات پی کارشان بروند
  8. آمرزش گناه
  9. مبرا دانستن اشخاص از مسئولیتی که داشته اند
  10. از خود گذشتگی
  11. تحمل کردن اشخاصی که سبب رنجش ما شده اند
  12. تبسم کردن و مهربان به نظر رسیدن
  13. بلعیدن احساسات واقعی
  14. ایفای نقش شهید
  15. تظاهر بر وفق مراد
  16. اعلام نشاط و شادی
  17. نادیده گرفتن درد
  18.  و ...

خب. مطمئنا تا همینجا تعجب کردین! چون احتمالا از لیست بالا، چندین گزینه رو برای معنای بخشش توی ذهنتون داشتین. اما هیچکدومش درست نیست. بخشش یه فرایند یه ساعته و یه ثانیه ای و یه هفته ای و یه ماهه و ... نیست. ممکنه یه دقیق طول بکشه، ممکنه صد سال!
 

وقتی کسی به شما ظلمی میکنه و باعث رنجش شما میشه؛ چیکار کردین که درد خودتونو کرخت کردین و خلا به وجود اومده زندگیتون رو جبران کردین؟ برای جلوگیری از وقوع دوباره اون اتفاقات چیکار کردین؟
دو راه پیش روتون دارید. یا اینکه ببخشید یا وارد "خیابانهای بن بست" بشید! به گفته دکتر سیدنی بی سیمون، این خیابانهای بن بست شامل موارد زیر میشن و اگه دقت کنین، خیلی از ماها واردشون شدیم:

  • انزوا طلبی
  • خودکشی
  • کمال طلبی
  • فعالیتهای عصبی گونه
  • وابستگی به یک رابطه
  • ریسک نکردن
  • ورزش نکردن
  • سیگار کشیدن
  • احساس حقارت
  • احساس تنهایی
  • پرخوری
  • کم خوری!
  • خودخوری
  • منفی بینی
  • تنبیه خود با شاد نبودن و نخندیدن
  • دوری از دیگران و بی اعتمادی
  • و ...

بازم اگه دقت کنین، خیلی از ماها وارد این راه ها شدیم! مثلا وقتی یکی بهمون خیانت میکنه، دیگه نسبت به همه بی اعتمادیم! یا از همه دوری میکنیم. یا حتی دیگه مسافرت و تفریح نمیریم! ممکنه تا آخر عمر دیگه راحتی و آسایش رو نچشیم. ممکنه دیگه نتونیم مثل قبل عاشق بشیم. ممکنه حتی به فکر خودکشی بیفتیم و ... در مورد کمال طلبی باید بگم، مثل اشخاصی که قبلا در مورد کاری اهمال کردن و شکست خوردن و حالا برای شکست نخوردن، دیگه بیش از اندازه دقت میکنن. به حدی که دیگران رو از خودشون طرد میکنن. چون به کسی اعتماد ندارن و میخواد کار رو فقط خودشون انجام بدن! ( در کتاب نویسنده، در مورد هر کدومشون، مثال های واقعی زیادی آورده شده که اگر مطالعه بکنین، فهم مطالب آسون تر میشه و احتمالا به دلیل خیلی از رفتار های خودتون پی ببرین و بیفتین به فکر ریشه یابی و حل مشکل).
اگر میخواین این زندگی رو ببوسید و بزارید کنار، نمیگم بیاین ببخشین! میگم وارد خیابانهای بن بست نشین! بخشیدن یه امر لفظی نیست که به این سادگی تحقق پیدا کنه. به گفته دکتر سیدنی بی سیمون، فرایند بخشیدن 6 مرحله داره و اصلا به طور ارادی قابل انجام نیست! باید به خودتون فرصت بدین. ممکنه هر کدوم از مراحلش یک دقیقه و یا حتی سالها طول بکشه! باید به قلبتون فرصت بدین. نمیشه با اجبار قلب و مغزتون، این فرایند رو تسریع کنین! حتی ممکنه به جای پیشروی به عقب برگردین!

مراحل رو یکی یکی توضیح میدم :

1. انکار:

در این مرحله شخصی که مورد ظلم واقع شده، اصلا متوجه ظلمی که در حقش شده نیست! مثل بچه ای که در دوران بچگی مورد تنبیه بی مورد معلم واقع شده و الان اصلا اون رو یادش نیست و دلیلی برای بخشیدن حس نمیکنه! چون اصلی احساس میکنه کار بدی صورت نگرفته! درسته اینطور احساس میکنه، اما اون تنبیه، به صورت رفتار پرخاشگرانه و هزار صورت دیگه، توی زندگیش بروز پیدا کرده. باعث شده بچه های خودشو هم تنبیه کنه! (به صورت عقده در اومده باشه). این اشخاص باید اول درک کنن حقشون این نبوده! بعد بفهمن که چه ظلمی در حقشون انجام گرفته. و بعد در مسیر بخشش قرار بگیرن تا زندگیشون رو نجات بدن. چون یه زندگی سالم حق همه ست.

2. سرزنش خویشتن:

در این مرحله، شخص وقتی پذیرفت ظلمی در حقش شده، به سرزنش خودش میپردازه. تمام دخترانی که در کشورهای توسعه یافته در سنین کودکی مورد تجاوز دیگران و یا حتی محارم واقع شدن، این حس رو نسبت به خودشون دارن که: " حتما من طوری رفتار کردم که باعث این اتفاق شد". نمیشه این مراحل رو به زور گذروند. باید اجازه داد احساسات و عقل کار خودشونو بکنن. شخص پس از اینکه خودشو به اندازه کافی سرزنش کرد، وارد مرحله بالاتری از نظر احساسی و عقلی میرسه.

3. قربانی:

در این مرحله، شخص پس از اینکه سرزنش هاش تموم شد، به ارزش واقعی وجودی خودش پی میبره. و به جای اینکه خودشو سرزنش کنه، کسی که در حقش ظلم کرده رو سرزنش میکنه. چون اون شخص دریافته که این حقش نبوده و پس از مدتها فهمیده که تقصیر خودش هم نبوده! اون ارزش خودشو فهمیده و الان میدونه که طرف مقابل مرتکب ظلم بزرگی در حقش شده. در این مرحله که یکی از سخت ترین مراحل بخششه، فرد گاه و بیگاه به گریه میفته و برای اتفاقی که برای افتاده، و برای خودش اشک میریزه و احساس دلشکستگی عمیقا اونو رنج میده و میشه گفت یه جورایی برای خودش عزاداری میکنه!

4.خشم:

بعد از اینکه اشکاشو ریخت و احساساتش رو بروز داد، حالا وقت عصبانی شدن از کسیه که بهش ظلم کرده. مرحله خشم میتونه کل شخصیت فرد رو تغییر بده و مرحله بسیار حساسیه. باید با صبر و توکل این مرحله رو پشت سر گذاشت. ممکنه شخص مظلوم، بخواد انتقام بگیره. و این انتقام به خودش ضرر میزنه. مثل کسایی که شکست عشقی میخورن و در این مرحله برای تلافی، یکی دیگه رو وارد زندگیشون میکنن! یعنی یجورایی میخوان حال ظالم رو بگیرن! اما فقط خودشون ضرر میکنن!

5. بازمانده:

در این مرحله شخص عصبانیت هاش رو رد کرده و به این نتیجه رسیده که عصبانیت و انتقام چیزی رو حل نمیکنه. میپذیره که هر کسی ممکنه اشتباه کنه و خودش هم نیازمند بخششه. هر مرحله از فرایند بخشش میتونه به مراحل قبل برگرده و یا آثاری از مراحل قبلی رو در خودش داشته باشه. در این مرحله شخص به خودش افتخار میکنه که مسیر پر فراز و نشیب سرزنش و قربانی و خشم رو پشت سرگذاشته و باز هم تونسته روی پای خودش بایسته و به زندگی برگرده. همونطور که از اسمش پیداست، رسیدن به این مرحله خیلی سخته. به همین دلیل اسمش رو بازمانده گذاشتن. چون اکثر مردم توی همون مراحل 3 و 4 میمونن! رسیدن به این مرحله ممکنه چندین سال طول بکشه!

6. هماهنگی:

در مراحل بخشش، هر چقدر رو به جلو میریم، مراحل ما اجتماعی از تمام احساسات و عواطف مراحل قبل رو در خودشون دارن. به همین دلیل اسم مرحله آخر رو هماهنگی گذاشتن. یعنی ایجاد هماهنگی بین تمامی احساسات آدمی. در این مرحله شخص پذیرفته که چه ظلمی در حقش صورت گرفته، میدونه که تقصیر خودش نبوده یا لااقل در اون زمان، بیشتر از این از دستش برنیومده. میدونه اشتباهی صورت گرفته و ممکنه خودش هم مرتب این اشتباه بشه. میدونه حق واقعیش چی بوده و باید چی به دست میاورده. خشم به وجود اومده رو به نیرویی سازنده در جهت پیش بردن زندگی به کار میگیره و اعتماد به نفس به وجود اومده در مرحله بازمانده، تبدیل به محرک برای رسیدن به ایده آل زندگیش میشه. 

شخصی که این مراحل رو پشت سر گذاشته، نسبت به کسی بی اعتماد نیست. میتونه باز هم عاشق بشه و به همون شدت. حق و حقوق خودش رو میشناسه و همه جا با اعتماد به نفسی که به دست آورده، از حق مسلم خودش دفاع میکنه. چون عقلش بیشتر شده و این مراحل رو طی کرده، نسبت به کسانی که بهش بی احترامی یا بی توجهی میکنن، بی تفاوته و براش اهمیتی نداره. این شخص یه شخص سالمه که نسبت به همون آدمی که قبل از مورد ظلم واقع شدن بوده، فردی دانا، صبور، پر تلاش، کم توقع، مهربان، بخشنده، یاری رسان و توانمند و دارای قلبی سرشار از عشق خواهد بود. میشه گفت این شکست و این ظلم، به نفعش تموم شده!

پس همونطور که دیدین، بخشیدن یه امر لفظی نیست. صبر میخواد و صبر و صبر. اما پس از بخشش، انسانی هستین کامل تر و توانمندتر ...

  

مطالب برگرفته از کتاب "بخشودن" اثر دکتر"سیدنی بی سیمون" به قلم "حصار آسمان"

۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۰۰ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
باید تو رابطه ت سیاست داشتنو یاد بگیری!

باید تو رابطه ت سیاست داشتنو یاد بگیری!

فک کنم روزی که عاشق شدی یه نفر نشسته رو به روت و بهت گفته ببین، باید تو رابطه ت سیاست داشتنو یاد بگیری!
بعد تو پرسیدی یعنی چی و اون گفته که باید حواست باشه چکار می کنی! زیادی خوب بودن و خیلی عاشق پیشه بودن به نفعت نیس!
هرروز نری هرچی پول داری بدی گل و کادو بخری بعد دو روز طرف فک کنه وظیفته ها!
تو مناسبتای خیلی خاص گل و کادو بخر!
هرچی بهت گف گوش نکنیا طرف فک می کنه تو هیچی نیستی و خودش خیلی کارش درسته بعد دیگه کم کم آدم حسابت نمیکنه!
ببین اگه بهت گف فلان لباس بهت میاد هی هر روز اونو نپوشی که دلبری کنیا!
قشنگ بزار دلش حسابی تنگ شده برا لباسه خودش بگه بپوشی
بعد بپوش ببین چجوری ذوق می کنه!
همش نری هر دیقه دور و برش باشی .
همیشه دور از دسترس باش بزار تشنه ی بودنت بشه طرف!
من مطمئنم همان روزهای اول یک نفر آمده گفته ببین عشق و عاشقی را ول کن رابطه سیاست می خواهد!!!!
باید تمام حق و حقوق مسلم یک آدم را ازش بگیری که وقتی ذره ذره بهش پس می دهی خوشحال شود و فکر کند تو داری بهش لطف می کنی!

"مانگ میرزایی"

۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۰۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۰۳ ق.ظ حصار آسمان
برای جبران هرگز دیر نیست!

برای جبران هرگز دیر نیست!

مطلب درباره "پل" یکی از زندانیان زندان فوسوم است. از جمع کسانی که طی سالها با آنها آشنا شده ام هیچکدام به اندازه او پشیمان و نادم نبودند. افسردگی از او یک بیمار روانی ساخته بود. مدتهای مدید تحت روان درمانی قرار گرفته بود. اما نتیجه مثبتی عاید نشده بود. یکی از روزها ماجرای زندگیش را برایم تعریف کرد:

"اوایل نوجوانی را پشت سر میگذاشتم که پدرم ما را تنها گذاشت. من با مادرم که بسیار مهربان و دوست داشتنی بود بزرگ شدم. مادرم شیفته خواندن کتاب بود. اما به تدریج بیناییش را از دست داد. خیلی دلش میخواست در خانه بمانم و برایش کتاب بخوانم. اما فرصت این کار را نداشتم. بیرون از خانه دوستانی داشتم و ماندن در خانه برایم جالب نبود.

اما سرانجام به این نتیجه رسیدم که در رفتارم تجدید نظر کنم. دوستان من به تدریج به اقدامات غیر قانونی متوسل میشدند. و من نگران آینده خودم بودم. یکی از شبها تصمیم گرفتم زودتر به خانه بروم و برای مادرم کتاب بخوانم. اما وقتی به منزل رسیدم او را مرده یافتم! مادرم در حالی که کتابی در دست داشت، روی صندلی اش مرده بود.

آن شب را هرگز از یاد نمیبرم.خاطره آن برای همیشه در ذهنم نقش بسته است. دیگر برایم مهم نبود چه سرنوشتی انتظارم را میکشد و دیری نپایید که سر از زندان درآوردم. حاظرم تمام باقیمانده عمرم را بدهم به شرط آنکه بتوانم یک شب برای مادرم کتاب بخوانم. اما دیگر خیلی دیر شده است"

داستان زندگی پل روی من تاثیر عجیبی گذاشت. نمیدانستم که به او چه بگویم. هر چه تلاش کردم کلمه ای بر زبانم جاری نشد. به نظر میرسید که هرگز نتوانم به او کمک کنم. تنها مطلبی که به ذهنم میرسید این بود: "پل، با این اشتیاقی که به جبران گذشته ها داری، مطمئن هستم که خداوند روزی به تو فرصت دوباره خواهد داد."

ماه ها گذشت و پل بعد از سالها از زندان آزاد شد. دو سال دیگر هم گذشت اما ماجرای زندگی پل در ذهن من باقی ماند. تا اینکه شبی دیر وقت از نیویورک به من زنگ زدند. پل بود! گفت:"داگ" به خاطر داشتم که در دان ویل زندگی میکنی. توانستم شماره تلفن تو را پیدا کنم. حق با تو بود. خداوند به من کمک کرد تا گذشته را جبران کنم.

پل ادامه داد: چند هفته پیش با اتومبیلم از شهر میگذشتم چشمم به تابلویی خورد که روی آن نوشته بودند "نقاهت گاه". احساس کردم که دلم میخواهد به نقاهت گاه بروم. زنی پشت یک میز نشسته بود. به سوی او رفتم. پرسیدم: کسی هست که بخواهد برایش کتاب بخوانم؟! زن با تعجب به من نگاه کرد و گفت: بله، پیرزنی در اینجا زندگی میکند که عاشق خواندن کتاب است اما بیناییش را از دست داده است. اگر بخواهی تو را به نزد او میبرم.

به اتاقی وارد شدیم که زنی کتاب به دست در آنجا نشسته بود. کتابش را به من داد. گویی که انتظارم را کشیده باشد! شروع به خواندن کتاب کردم. در مدت چند هفته بارها به او سر زدم و برایش کتاب خواندم.

دو شب پیش در حالی که برای او کتاب میخواندم، احساس کردم که تغییری ایجاد شده است. به او نگاه کردم، انگار مادرم را دیدم که تبسمی بر لب داشت! چشمانم را بستم و لحظه ای بعد چون دوباره چشم باز کردم باز مادرم را دیدم که گویی تبسم بر لب داشت. باز چشمانم را بستم و باز کردم و این بار همان خانم سالخورده را دیدم. ناگهان احساس ناخوشایندی که سالها بر من حاکم بود از بین رفت. تاسفی در من باقی نمانده بود. به یاد حرفهای شما افتادم که گفتید: اگر به اندازه کافی میل جبران داشته باشی، این فرصت به تو داده خواهد شد. دانستم که مادرم مرا بخشوده است.

در آن لحظه نه من و نه پل هیچکدام نمیدانستیم که این ماجرا را میلیونها میلیون نفر خواهند خواند زیرا در آن زمان قصد نگارش نداشتم. من حالا با پل تماسی ندارم. اما مطمئن هستم که او و مادرش هم عقیده اند. اگر بتوانیم از زندگی آنها درسی بیاموزیم، فایده اش از ساله رنج و محنت فراتر خواهد رفت.

"داگ هوپر" روانشناس مطرح آمریکایی در کتاب "تو همه اندیشه ای"

۲۷ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۰۳ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
مواظب قلب آدما باشیم!

مواظب قلب آدما باشیم!

تا حالا شده یه گلدون خیلی خیلی خوشگل توو گل فروشی ببینید و بی دلیل ازش خوشتون بیاد. ناخود آگاه برید تو مغازه و با اون گلدون بیایید بیرون؟
روز اول یه حس خیلی خوب دارید. همش به گل های خوشگل اون گلدون فکر میکنید و اینکه چه فکر خوبی کردید.
یه کم که میگذره گلهاش پلاسیده میشه!
شمام کم کم یادتون میره بهش آب بدید و بهش توجه کنید یا بذاریدش جلوی آفتاب و ...
این کار باعث میشه اون گل هر روز ضعیف و ضعیف تر بشه. تا جایی که شما دیگه دوستش نداشته باشید. دیگه قیدشو بزنید و حتی دیگه بهش آب هم ندید!
یه روز که اتفاقی از کنارش رد میشید، میبینید گیاه زیبای شاداب دوست داشتنیتون، کمرش شکسته و شمام اونو میندازید توو سطل آشغال که با دیدنش عذاب وجدان نگیرید!
حالا رابطه های امروزی هم حکایت همین گلدونه.
یه نفر رو میاریم تو زندگیمون. اولش خوشحالیم. بعدش بهش بی توجهی میکنیم بهش اهمیت نمیدیم. دیگه مثل روز اول قدرشو نمیدونیم و اون تغییر میکنه و ما واسه موندنش نمیجنگیم!
پاش وانمی ایستیم و خوب اونم مسلما کمرش میشکنه!
ما هم واسه اینکه عذاب وجدان نگیریم از دیدن اون آدم با همون حال و اوضاع، رهاش میکنیم بین یه عالمه آدمای جور واجور...
اون آدم بعد شما زنده میمونه ولی [دیگه زندگی نمیکنه] ....


"مینا نسیمى"

۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۰۰ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
حصار آسمان
جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
دلتنگ توام جانا و میدانم که میدانی ...

دلتنگ توام جانا و میدانم که میدانی ...

اصل دلتنگی می دونی چیه؟
وسط بیخیالی ها
وسط خنده و شوخی ها یهو یاد یک نفر بیفتی
یک نفر که حال بدت رو بی قید و شرط خوب می کرد
همون که اگه واسه آدم و عالم فیلم بازی می کردی جلوی اون خود خودت بودی
دلتنگی که می تونه بزنه تو برجکت می تونه بادت رو خالی کنه
بدترش می دونی کجاس؟
نیست!
دیگه نداریش
نمی تونی دلت رو برداری بری پیشش،
نمی تونی خودت رو بدی دستش و بگی خرابم
حالم بده واسه خاطر نبودنت
خوبش کن...
دلتنگی،
پا میذاره رو گلوت، انگشت میکنه تو چشمت
الکی مقاومت نکن!
دلتنگی برای کسی که با اون سرپا بودی از پا درت میاره
دلتنگی بده
وقتی باعث و بانیش نباشه بدتره...!

۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۰۰ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
آدمِ عاشق فقط یکبار می رود

آدمِ عاشق فقط یکبار می رود

هزار بار گولش میزنی
کارِ ساده ای ست
آدمِ عاشق به هر سازی می رقصد
هر قصه ای را باور می کند
هر خطایی را می بخشد
آدمِ عاشق
استادِ صبر و سکوت می شود

تو خیال می کنی زرنگی!
اما نمی دانی
آدمِ عاشق، می داند و می ماند

تو خیالت راحت است
اما نمی بینی
عشق را که هر روز رنگ پریده تر می شود
صبر را که هر روز کمتر می شود
تو سرت شلوغ است
و نمی فهمی
کسی آرام از کنارِ بی تفاوتی ات رد می شود
می ایستد
خم می شود
رویِ ماهت را می بوسد
و می‌رود!!!

با خودت می گویی چه نسیم خوشی!
چشم هایت را می بندی تا باز هم بوزد
اما نمی دانی
آدمِ عاشق
فقط یکبار می رود
و برای همیشه می رود ...

#پریسا_زابلی_پور

۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۰۰ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان