حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۳۹ مطلب با موضوع «نویسندگان و اشخاص :: ناشناس» ثبت شده است

جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
خدا آدم های خوب را زود نمی برد!

خدا آدم های خوب را زود نمی برد!

آدمهای خوب همیشه اول داستان لبخند به لب دارند
در عمیق ترین فکرهایشان ، آنجا که دست هیچکس نمیرسد تا از دریای افکارشان بیرونشان بکشد ،باز حواسشان به دوستشان هست که دلش نگیرد
همان هایی که برای بچه‌ای که با دقت از پشت پنجره ماشین بهشان زل زده شکلک در میاورند
آدمهایی که اشکشان دربیاید اشک در نمی‌آورند
خوبها وقتی ازشان تعریف میشود متواضعانه تبسم میکنند
در همه حال حالتان را جویایند و به یادتان هستند ،حتی اگر وقتی که خطاب کنیدشان : "چطوری بی مرام " باز لبخند مهربانانه شان را میزنند و میگویند "کوتاهی از ماست ، حالا اصل حالت چطوره با مرام ؟"
آدمهایی که فدایی شدند برای کس ها و ناکس‌ها
دوست و دشمن فرقی نمیکند
مهربانی در بند بند وجودشان میجوشد
همان ها که لقمه ای اگر هست کوچکترینش سهم خودشان میشود و به هنگام گذر از جایی که پرنده ای در حال غذا خوردن است مسیرشان را کج میکنند که یه وقت نپرد ..
همان ها که پیرمرد دست فروشی را می‌بینند ،بغض میکنند
انها که دوست دارند زودتر از پدر و مادر و عزیزان خود بمیرند نکند که داغِ آنها را ببینند
همان ها که حسادت را بلد نیستند و وقتی خبرِ خوش برای دوستانشان میشوند اشک شوق در چشمهایشان حلقه میزند
آدمهای خوب متهم میشوند به بدی ، به شورش را در آوردن
ندانستم که چون خوبند، بدند
یا چون از خوبی شورش را در‌آورند ، بد شدند
اما هرچه که هست
نابند ، کم‌اند
همان ها که آخر داستان ، وقتی ترک میشوند با وجود شکسته‌‌شده‌شان
با اینکه مقصر نیستند
عذر خواهی میکنند و میگویند ببخش اگر حتی مهربانیم اذیتت میکرد ، دست خودم نبود، لبخند معرکه ات همیشگی ...
آدم های خوب
اول داستان محکومند به مرموزی بابت خنده ها و تبسم‌هاشان
و آخرش خوبی هایشان رنگ دیوانگی به خود میگیرد و با حرف های این و آنی که میگویند : "خلی به قرآن " "انقدر خوب نباش" می‌میرند...
قدیمی ها ندانستند
خدا آدمهای خوب را زود نمیبرد
ما آدمهای خوب را زود میکشیم...

۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۲:۰۰ ۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
بیا در اوج خنده هایم شریک باش

بیا در اوج خنده هایم شریک باش

بیا در اوج خنده هایم شریک باش
نترس!
من همیشه تنها گریه می کنم!

#ناشناس

  • پی نوشت: از کوتاه بودن متن پست ها معذرت میخوایم. بعضی از تکست گرافی ها رو نمیشه با هیچ متنی جز متن خودشون به کار برد!
  • تمام تصاویری که از لوگوی حصار آسمان در اونها استفاده شده، توسط خود ما طراحی شده و استفاده از اونها کاملا آزاد هست. البته به جز تصاویر مربوط به برند حصار آسمان. مثل لوگو و تصاویر پست ثابت
۰۵ مهر ۹۶ ، ۱۲:۰۰ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
شیعه بودن کی شود با ادعا؟

شیعه بودن کی شود با ادعا؟

خواب بودم، خواب دیدم مرده ام
بی نهایت خسته و افسرده ام

تا میان گور رفتم، دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

روی من خروار ها از خاک بود
وای، قبر من چه وحشتناک بود

بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق ظلمت، سوت و کور و تنگ بود

هرکه آمد پیش، حرفی راند و رفت
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت

خسته بودم، هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد

نه رفیقی نه شفیقی نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی

ناله می کردم و لیکن بی جواب
تشنه بودم، در پی یک جرعه آب

آمدند از راه نزدم دو ملک
تیره شد پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟
دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟

گرچه پرسش ها به ظاهر ساده بود
لرزه بر اندام من افتاده بود

هرچه کردم سعی تا گویم جواب
سد نطقم شد هراس و اضطراب

از سکوتم آن دو گشته خشمگین
رفت بالا گرز های آتشین

قبر من پرگشته بود از نار و دود
بار دیگر با غضب پرسش نمود:

ای گنه کار سیه دل، بسته پر
نام اربابان خود یک به یک را ببر

گوئیا لب ها به هم چسبیده بود
گوش گویا نامشان نشنیده بود

نامهای خوبشان از یاد رفت
وای، سعی و زحمتم بر باد رفت

چهره ام از شرم میشد سرخ و زرد
بار دیگر بر سرم فریاد کرد:

در میان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک و زشتت را بگو

هرچه می کردم به اعمالم نگاه
کوله بارم زشت بود و پر گناه

کارهای زشت من بسیار بود
بر زبان آوردنش دشوار بود

چاره ای جز لب فروبستن نبود
گرز آتش بر سرم آمد فرود

عمق جانم از حرارت آب شد
روحم از فرط الم بی تاب شد

چون ملائک ناامید از من شدند
حرف آخر را چنین با من زدند:

عمر خود را ای جوان کردی تباه
نامه اعمال تو باشد سیاه

ما که ماموران حق داوریم
پس تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هر کجا و دل فکار
می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد
از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان
دیگران چون نجم و او چون کهکشان

صورتش خورشید بود و غرق نور
جام چشمانش پر از خمر طهور

چشمهایش زندگی را می سرود
درد را از قلب انسان می زدود

بر سر خود شال سبزی بسته بود
بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

کی به زیبائی او گل می رسید؟
پیش او یوسف خجالت می کشید

دو ملک سر را به زیر انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه:
آمده اینجا حسین فاطمه؟!

صاحب روز قیامت آمده
گوئیا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد؛ مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رویم خنده کرد

گشتم از خود بی خود از بوی حسین
من کجا و دیدن روی حسین؟

گفت آزادش کنید این بنده را
خانه آبادش کنید این بنده را

اینکه اینجا این چنین تنها شده
کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است
گریه کرده، بعد شیرش داده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد
عکس من را بر دل خود قاب کرد

بار ها بر من محبت کرده است
سینه اش را وقف هیئت کرده است

سینه چاک آل زهرا بوده است
چای ریز مجلس ما بوده است

اسم من راز و نیازش بوده است
تربتم مهر نمازش بوده است

پرچم من را به دوشش می کشید
پا برهنه در عزایم می دوید

بهر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقای من

اقتدا بر خواهرم زینب نمود
گاه میشد صورتش بهرم کبود

تا به دنیا بود از من دم زده
او غذای روضه ام را هم زده

قلب اون از حب ما لبریز بود
پیش چشمش غیر ما ناچیز بود

با ادب در مجلس ما می نشست
قلب او با روضه ما می شکست

حرمت ما را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با عباس داشت

اشک او با نام من می شد روان
گریه در روضه نمی دادش امان

بار ها لعن امیه کرده است
خویش را نذر رقیه کرده است

گریه کرده چون برای اکبرم
با خود او را نزد زهرا می برم

هرچه باشد او برایم بنده است
او بسوزد، صاحبش شرمنده است!

در مرامم نیست او تنها شود
باعث خوشحالی اعدا شود

گرچه در ظاهر گنه کار است و بد
قلب او بوی محبت می دهد

سختی جان کندن و هول و جواب
بس بود بهرش به عنوان عقاب

در قیامت عطر و بویش می دهم
پیش مردم آبرویش می دهم

آری آری، هرکه پابست من است
نامه ی اعمال او دست من است

ناگهان بیدار گردیدم ز خواب
از خجالت گشته بودم خیس آب

دارم اربابی به این خوبی ولی
می کنم در طاعت او تنبلی؟

من که قلبم جایگاه عشق اوست
پس چرا با معصیت گردیده دوست؟

من که گریم بهر او شام و پگاه
پس به نامحرم چرا کردم نگاه؟

من که گوشم روضه ی او را شنید
پس چرا شد طالب ساز پلید؟

چشم و گوش و دست و پا و قلب و دل
جملگی از روی مولایم گشتند خجل

شیعه بودن کی شود با ادعا؟
ادعا بس کن، اگر مردی بیا

پا بنه در وادی عشق و جنون
حب دنیا را ز قلبت کن برون

حب دنیا معصیت افزون کند
معصیت قلب ولی را خون کند

باش در شادی و غم عبد خدا
کن حسابت را ز بی دینان جدا

قلب مولا را مرنجان ای جوان
تا شوی محبوب رب مهربان

۱۳ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۰ ۱۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
قراری طولانی به بلندای یک شب

قراری طولانی به بلندای یک شب

بوی یلدا را میشنوی؟
انتهای خیابان آذر
بازهم قرار عاشقانه
پاییز و زمستان
قراری طولانی به بلندای یک شب
پاییز چمدان به دست
ایستاده عزم رفتن دارد
پاییز؛
ای آبستن روزهای عاشقی
سفرت بی خطر

۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۷:۰۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
آذر انگار کمی خسته شده از پاییز

آذر انگار کمی خسته شده از پاییز

بغلم کن که هوا سوزِ فراوان دارد
بدن یخ زده ام حالِ پریشان دارد

مثل بیدی تنم از سوز هوا میلرزد
امشب آغوش پر از مهر تو مهمان دارد

لب به روی لب سرما زده ی من بگذار
لبت امشب بخدا مزّه دو چندان دارد

حسرت داغیِ آغوش تو بیمارم کرد
تب من با لب تو چاره و درمان دارد

بغلم کن که در آغوش تو آرام شوم
روح سرگشته ی من میل به طغیان دارد

لحظه ای از من اگر دور شوی میمیرم
بی تو این زندگی اصلاً مگر امکان دارد؟

آذر انگار کمی خسته شده از پاییز
مژده ی آمدن فصل زمستان دارد

مثل آذر که در آغوش زمستان گم شد
بغلم کن که هوا سوزِ فراوان دارد

۲۹ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۰ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۴۱ ب.ظ حصار آسمان
من اگر ساز کنم، حاضری آواز کنی؟

من اگر ساز کنم، حاضری آواز کنی؟

من اگر ساز کنم، حاضری آواز کنی؟
غزلی خوانی و چون نغمه ی دل بازکنی؟

بلدم ناز خریدن، بلدی ناز کنی؟
یا نشینی به برم، شعرنو آغازکنی؟

بلدم راز نگهدار شوم، راز بگو
بلدی راز نگهداری و دمساز کنی؟

بلدم با تو به دنیای دلت سیر کنم
بلدی قفل دلِ عشقِ مرا باز کنی؟

بلدم پر بکشم تا به نهایت به دلت
بلدی عشق شوی عاشقی ابراز کنی؟

  • پی نوشت: متاسفانه یا خوشبختانه، الگوریتم انتخاب شعر حصار آسمان به صورت تصادفی عمل میکنه. به همین دلیل این شعر زیبا رو پیدا کردیم ولی شاعر مجهوله! اگر کسی از عزیزان اسم شاعر رو میدونه، ما رو در جریان قرار بده. متشکرم.
۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۰:۴۱ ۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۸ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
تو بگو با دل دیوانه و مجنون چه کنم؟

تو بگو با دل دیوانه و مجنون چه کنم؟

تو بگو با دل دیوانه و مجنون چه کنم؟
با غم دوری آن چهره مفتون چه کنم؟

ره تدبیر گشایی تو به حکمت بر من
منِ جادو شده با چشم پر افسون چه کنم؟

حذرم می دهی از باده و از جام شراب
بی می و باده بگو با دل پر خون چه کنم؟

صبر بر من تو طلب می کنی از جانب حق
من به گریانی این چشم چو جیحون چه کنم؟

می کنی توصیه تو بهر دلم خنده ولی
لب خندان به کنار دل محزون چه کنم؟

جان زرین پریشان شده از فرقت یار
با همه درد هر روزه افزون چه کنم؟

  • پی نوشت: اگر از میان دوستان، کسی اسم شاعر این شعر رو میدونه، لطفا اطلاع بده. ممنون میشم.
۰۸ آبان ۹۵ ، ۰۸:۰۰ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان