حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای مرگی ست که عشق را معنا کند

۱۳۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عاشق دل خسته» ثبت شده است

پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۱۳ ق.ظ حصار آسمان
چه کنم با چه کنم های دل بی هدفم؟

چه کنم با چه کنم های دل بی هدفم؟

ماه خندید به کوتاهی شور و شعفم
دست بردم به تمنا و نیامد به کفم

کشش ساحل اگر هست چرا کوشش موج؟
جذبه ی دیدن تو می کشد از هر طرفم

راه تردید، مسیر گذر عاشق نیست!
چه کنم با چه کنم های دل بی هدفم؟

پدرانم همه سرگشته ی حیرت بودند
من اگر راه به جایی ببرم، نا خلفم!

زخم بیهوده مزن، سینه ام از قلب تهی است
بهتر آن است که سربسته بماند صدفم!


"فاضل نظری"

۱۸ آذر ۹۵ ، ۰۷:۱۳ ۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
سایه ات را پشت سر بگذار!

سایه ات را پشت سر بگذار!

رفتی!
به خیال آنکه در نبودنت بر من جز اندک زمانی، سخت نخواهد گشت!
رفتی و اما مدتهاست معنای و هم فیها خالدونم!
امانتی ام را نمیخواهد پس بدهی ...
ما چیزی را که دهیم، هرگز باز پس نستانیم!
به نفع توست که دست از انکار من برداری...
چرا که مانند آن است که نور، خورشید را انکار کند!
ای پرتوی من! بازگرد...
اگر من تاریک شوم، تو نیز هرگز باقی نخواهی ماند!
آخرین ستاره روشن دشت منم!
آخرین تجلی گاه عشق اینجاست ...
میدانی نشانه زنده بودن من چیست؟ پرتوی من!
اشاعه نوری درخشان است که بر همگان مشخص میدارد
که اینجا زندگی جریان دارد ...
سیاهی سایه ات را به پشت سر گذار و به پیش آ
جهتی که رو به سایه ایستاده ای، همیشه در خلاف نور است...

۱۷ آذر ۹۵ ، ۲۰:۰۰ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۱۵ ق.ظ حصار آسمان
به تو هم نمیشه اطمینان کرد خدایا؟!

به تو هم نمیشه اطمینان کرد خدایا؟!

دلم گرفته. خیلی وقته گرفته. خواب رو هم از چشمام گرفته!
دل خوشم به اینکه میدونی خدایا...
هر شب موقع خواب تازه میبینم چقدر کار ناتموم دارم!
چقدر روزام زود سپری میشن ولی توی شبا گیر میکنم!
اونقدر گیر که به اندازه تمام این شبای لعنتی کش بیام!
ای کاش یکی هم بود ما رو درک میکرد!
نه اینکه تمام غم و غصه های نداشته خودشو بیاره
تا ثابت بکنه از من بدتره...
نه دلم میاد حرفی بزنم تا نکنه دلی بشکنه...
نه دلم میاد آهی بکشم، تا نکنه آشیانی خراب بشه...
خدایا تو رو قسم به بزرگیت، بهم بگو...
اینقدر که من به فکر دیگرانم، کسی به فکر منم هست؟
اصلا کسی هست که یه بار بیاد و با خودش فکر کنه که در برابر این درد من مسئوله؟
و چرا باید اینقدر درد بکشم؟ به چه جرمی؟ عشق؟!
و چرا باید اینطوری باشم؟ کسی هست؟
الان که خنده از رو صورتم محو شده، کسی هست که از اون خنده سراغی بگیره؟
دلش واسه خنده هام تنگ بشه؟
حالا که بغض داره گلومو جر میده، واقعا کسی نیست که بخواد مرهمی باشه؟
اون آشنای دیرینم نمیخواد سراغی از عاشق بی کس و کار و غریبش بگیره؟
یعنی نمیخواد ببینه اصلا زنده ام یا مرده؟؟
بابا من دیگه اینقدر بی ارزشم؟
تا کی بریزم تو خودم؟! بخدا دیگه نابود شدم! تمام...
خدایا خودت میدونی هیچ کدوم از حرفام دروغ نبوده و نیست!
نه عشقم، نه صداقتم، نه وفام ...
اینا واسه تو، حداقل واسه تو، ارزشی نداره؟!!!
خودت میدونی منظورم از این آشنای به ناحق دور شده کیه...!
دلم میخواد این سوالو بپرسم ای خدا:
واسه تو هم اهمیتی نداشت؟ این عشق؟!
که حالا که اینقدر درمانده و بی پناه شدم، بخوای رفع غم کنی از دلی که با توکل به تو سپردمش؟
آخه بامرام، من با تکیه بر تو رفتم جلو!
ای لعنت بر دلت حامد...لعنت!
وقتی برای کسی ارزشی نداری، وقتی خدا هم دعاهاتو نشنید، وقتی درد دلت بیچارت کرد، وقتی بغش شبانه خواب رو از چشمات گرفت ...
چرا زنده ای لعنتی؟؟! چرا؟؟؟؟!
مگه واسه کسی مهمه اصلا؟؟
خدایا ! حتی اگه من به این درد راضی باشم، دلیل نمیشه نخوای این غمو از دلم برداری!
به خودت قسم مدتهاست دیگه زنده نیستم!
نمیخوام رها بشم! میخوام جواب درستی بدی به امیدی که به تو دارم!
نزار لااقل شرمنده دلی باشم که روزها و شب های طولانی، با هزاران امید به درگاهت تو آوردم
حرف زیاده...بغض ها زیادتر. بی خوابی دردسر ساز تر...و دلتنگی ها کشنده تر
اما چیزی که منو از پا در میاره، اینه که آخه بامرام، من بهت توکل کردم!!
صبرم تموم شده...
نه اینکه خودمو بکشم، نه اینکه آهی بکشم تا اون طرف دنیا خونه ای ریشه کن بشه
نه!
دست از تو و باورهایی که داشتم و از این عشق برای ابد میکشم!
دست از دلی که به تو سپردم میکشم تا بمیره! خونشم گردن کسی که ...
اونوقت من و تو غریبه ترین غریبه هایی خواهیم بود که انگار هرگز همدیگه رو ملاقات نکردن...!
دیدار ما میوفته روزی که الیه راجعون!
این دل به محبت تو پر شده بود! خدایا!
نزار توکلم بی پاسخ بمونه! به تو رو آوردم تا کارِ نشد، بشه!
با امید هم اومدم. براش تلاش هم کردم!
اینا میگن شاید مصلحت نیست! شاید اون نخواست! شاید شری درش بود! شاید...
من اما میگم، همه اینارو میدونستم! اما به قدرت تو در رفع تمام اینا ایمان آوردم و اومدم سمتت! با چشم بسته که نیومدم!
اما دیدم خدای من تواناست!
کاری به اما و شاید و اگر ندارم! من به قدرت خدایی ایمان آوردم که هم کریمه و هم ارحم الراحمین و هم گفت که دعا میتونه قضا و قدر حتمی رو تغییر بده و هم گفت اصرار کننده در دعا رو دوست داره!
با هزاران امید اومدم و هر بار مطمئن تر از قدرتت!
شکستم عزیزم، شکستم! باشه نمیشه به آدمیزاد اعتماد کرد! فهمیدم!
توی دوره ای که ارزش مرد به دارایی و ارزش زن به زیباییشه، نباید دنبال وجدان و حیا و وفا بگردم!
اما من به تو اطمینان کرده بودم؟ به تو هم نمیشه اطمینان کرد؟!
خسته ام از تلخی شب!
خسته ام از تپش های قلبی که برای هیچ کسی مهم نیست!
خسته ام از بغضی که صاعقه شد،طوفان به پا کرد، بارید و منو باروند! ولی حتی یه بار دل خدام رو به رحم نیاورد تا لاقل فکری به حال دل خسته ام بکنه!
خسته ام از لحظات غریبانه ای که به تو رو میارم، میگم و میگم، به امید نجاتی، اما به جاش دردهام بیشتر میشه!
خسته ام خدایا...خسته...

۱۷ آذر ۹۵ ، ۰۳:۱۵ ۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۱۱ ب.ظ حصار آسمان
عاشقت بودم و هرگــز نشنیدی، به درک!

عاشقت بودم و هرگــز نشنیدی، به درک!

سعی کردم که بمانی و بریدی، به درک!
کارمان را به غـم و رنج کشیدی، به درک!

به جهنم که از این خانه فراری شده ای
عاشقت بودم و هرگــز نشنیدی، به درک!

میوه ی کال غـــــزل بودم و از بخت بدم
تو مرا هرگز ازاین شاخه نچیدی، به درک!

فرق خرمهره و گوهر تو نفهمیدی چیست
جنس پاخورده ی بازار خریدی، بـــه درک!

دانه پاشیدم و هربار نشستم به کمین
سادگی کردی و از دام پریدی، بــه درک!

عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد
میکشی از تـــــه دل آه شدیدی، بــــه درک!

نوشدارو شدی اما بــه گمانم قدری
دیر بالای سرکشته رسیدی، به درک!


"سوفی صابری"

۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۲:۱۱ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۰۲ ب.ظ حصار آسمان
دل دریایی این آسمان اکنون گرفته ...

دل دریایی این آسمان اکنون گرفته ...

دلم خیلی گرفته
همین!

۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۹:۰۲ ۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد

وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد

(شازده کوچولو تو سیاره دیگه ای زندگی میکرد که اینقد کوچک بود که می تونست چندین بار در روز غروب آفتاب رو تماشا کنه!)
 "...من گفتم : روی سیاره تو که به آن کوچکی است همینقدر که صندلیت رو چند قدمی جلو بکشی میتونی هر قدر که دلت خواست غروب رو تماشا کنی.
- یک روز چهل و سه بار غروب رو تماشا کردم!!
و کمی بعد گفت :
خودت که می دانی، وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد.
و من به شازده کوچولو گفتم : خدا میداند آن روز چهل و سه غروبه چقدر دلت گرفته بود!

اما مسافر کوچولو جوابمو نداد...."

"آنتوان دوسنت اگزوپری"

۱۳ آذر ۹۵ ، ۱۷:۰۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
دستان من نمی‌توانند

دستان من نمی‌توانند

دستان من نمی‌توانند
نه، نمی‌توانند
هرگز این سیب را عادلانه قسمت کنند!
تو؛
به سهم خود فکر می‌کنی
من؛
به سهم تو ...



"گروس عبدالملکیان"

۱۳ آذر ۹۵ ، ۱۳:۰۰ ۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۲۶ ق.ظ حصار آسمان
ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر
بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر، زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم


ای رفته ز دل راست بگو! بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم، او مرده و من سایه اویم


من او نیم، آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودا زده از عشق شرر داشت

او در همه جا، با همه کس، در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر! به سر داشت


من او نیم، این دیده من گنگ و خموش است
در دیده او آن همه گفتار، نهان بود

وان عشق غم آلود در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی شامگهان بود


من او نیم آری، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده میخفت


بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو میخواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه
چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد


من گور ویم، گور ویم، بر تن گرمش
افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و در سینه من، این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم


"سیمین بهبهانی"

۱۳ آذر ۹۵ ، ۰۷:۲۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۹ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
داغِ عشقِ تو به جان دارم و می دانی تو

داغِ عشقِ تو به جان دارم و می دانی تو

ای گل تازه که بویی زِ وفا نیست تورا
خبر از سرزنش خارِ جفا نیست تورا

رحم بر بلبلِ بی برگ و نوا نیست تورا
التفاتی به اسیران بلا نیست تورا

ما اسیرِ غم و اصلا غمِ ما نیست تورا
با اسیرِ غمِ خود رحم چرا نیست تورا؟

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جانِ من این همه بی باک نمی باید بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشت و گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد؟
به جفا سازد و صد جُور برای تو کشد

شب به کاشانه اغیار نمی باید بود
غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود
یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه خونِ منِ زار نمی باید بود
تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

من اگر کشته شوم باعث بدنامی تُست
موجب شهرت بی باکی و خودکامی تُست

دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
جز تو کس در نظرِ خلق مرا خوار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستم ها دگری با منِ بیمار نکرد
هیچکس این همه آزارِ من زار نکرد

گر زِ آزردنِ من هست غرض مُردن من
 مُردم، آزار مکش از پیِ آزردن من

جانِ من سنگدلی دل به تو دادن غلط است
بر سری راهِ تو چون خاک فتادن غلط است

چشمِ امّید به روی تو گشادن غلط است
رویِ پُرگرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست زِ کوی تو ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غمِ عاشق زارت باشد
چون شود خاک، بر آن خاک گذارت باشد!

ادامه مطلب...
۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۰ ۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
قصه ما سر رسید اما بگردی ... بگذریم!

قصه ما سر رسید اما بگردی ... بگذریم!

تا به فکرم می رسد با من چه کردی ... بگذریم!
مرگ مرهم می شود وقتی که دردی ... بگذریم!

سبز بودم بر درختی تا تو را دیدم، ببین
برگ هم عاشق شود ، کم کم به زردی ... بگذریم!

من تو را از دور هم می دیدم و راضی، تو خود
خواستی نزدیک من باشی، به مردی ... بگذریم!

آنقَدَرها که تو را می خواهمت، می خواهی ام؟
در کشاکش بودم و در سر نَبَردی ... بگذریم!

من تمام زندگی را باختم، این درد نیست!
درد این حسِ من و عشقت به فردی ... بگذریم!

یک نگاه سرد بندازی به رویم، رفته ام
قاصدک دیدی وزد تا باد سردی ... ؟ بگذریم!

عشق گفتی نیست در عالم، فقط در قصه هاست!
قصه ما سر رسید اما بگردی ... بگذریم!

"محمد تاجیک"

۰۶ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۰ ۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
حصار آسمان