حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۱۰۲ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

دوشنبه, ۳۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۵۸ ب.ظ حصار آسمان
سال نو یعنی تو ...

سال نو یعنی تو ...

الهی
به تقدس تمام لحظات تنهایی
به مهربانی تمام شاخه های گل رز
به خوشرنگی تمامی خوشه های ارکیده
به شکوه حضور عشق در قلبهامان
به تازگی و طراوت همین ساعت
به تمام ساعات پاک عاشقی
به تک تک قطرات اشکم

عزیزم را در پناه خود دار
و او را چنان که خود دانی، محافظت بفرما
سلامتی را به تن و روحش
عشق را به زندگیش
مهربانی را به قلبش و
نوازش را به دستانش تقدیم کن
و دعاهای او را قبل از دعاهای من مستجاب بفرما
چشمانش را تر مکن مگر به اشک شوق
و دستانش را مگیر جز برای یاری
او را در آغوش خود دار و از هر چیز که از تو دورش میدارد، دورتر بدار
با او سخن بگو و همدم تنهایی هایش شو
مگذار غبار غم، روح لطیفش را در بر بگیرد
چرا که او جان من است
و چه بسا جان تر از جان من است
تو خود میدانی که چه در قلب من است

 

و اگر همه این کارها را کردی؛
دیگر آرزویی ندارم....
چرا که او همهِ آرزوی من است
چرا که تو از همه مهربان تری و از تو جز مهربانی انتظاری نیست
یا ارحم الراحمین...

  • عزیزترینم، ارمغان من، سال نو مبارک...
۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۵۸ ۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۲۵ ب.ظ حصار آسمان
از نظر من عشق یعنی این. اگر نخوندی، کامنت نزار لطفا

از نظر من عشق یعنی این. اگر نخوندی، کامنت نزار لطفا

قبل از هر چیزی سلام
بعد از سلام، معذرت بخاطر نبودنم
بعدش میخوام یه چیزی رو بگم و دیگه این حرفا رو تمومش کنم. فکر کنم چکیده تمام حرفام، همین مطلب باشه!

 
در تمام این مدت، هر چی از درد خودم نوشتم، نوشتم تا فقط بگم! همین! نخواستم درد خودمو بزرگ کنم! نخواستم با نشون دادن دردم، ترحم و محبت کسی رو داشته باشم! نخواستم کسی باهام همدردی کنه! نمیخوام در تایید یا رد این متن، کسی چیزی بنویسه! نوشتم مثل تمام گفتگوهای تنهاییم. قبل از اینکه اینجا بنویسم، اونا رو به شاهد کل نجواها گفتم. این یه متن طولانیه، پس اگر حوصله خوندنش رو ندارین، هیچ اشکالی نداره. اما اگر نخوندین، کامنت نگذارین!

 

قبلا با خودم فکر میکردم که اینکه وفادار باشی و کسی درکت نکنه که چرا وفاداری، خیلی سخته!
اما الان کاملا باورم شده که لازم نیست کسی درکم کنه! خیلیا اونو حماقت میدونن! اما وفاداری یه حس شیرینه.
خیلی خوبه به جای اینکه نگاهت دنبال هزاران نفر باشه و قلبت واسه هزاران نفر بتپه، فقط نگاهت دنبال یه نفر باشه و قلبت واسه یه نفر بزنه! اینجوری ثبات روحی و عاطفی داری و تکلیفت با خودت مشخصه! نمیشه بگی که کسی توی زندگیت نباشه! چون خواه ناخواه یکی به حریم ذهنت راه پیدا میکنه!

ادامه مطلب...
۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۲۵ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
یه وقتایی حالمو بپرس ... (رمزدار باشه بهتره)

یه وقتایی حالمو بپرس ... (رمزدار باشه بهتره)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۰۰ ۰ نظر
حصار آسمان
سه شنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۳۲ ب.ظ حصار آسمان
به حرمت پاس میدارم تو را ای عشق

به حرمت پاس میدارم تو را ای عشق

آدم بعضی اوقات توی زندگیش یه درسایی میگیره
اما بعد از یه مدت ممکنه یادش بره. ممکنه بازم خطا کنه
بیست و چند سال زندگیم قرین سکوت بوده
قرین سوکتی که مثل یه پرده آشفتگی درونیم رو از همه مخفی کرد
بارها فهمیدم که چقدر این سکوت عالیه
اما مدت چند ماه گذشته رو دیگه نتونستم ساکت باشم
حالا دارم میفهمم اشتباه کردم
گفتم؛ نوشتم تا شاید مشکلی رو حل کنه!
اما شاید ندونسته، مشکلی رو بر مشکلاتم اضافه کرده باشم
به هر حال درد بود و درد بود و درد ...
اما از امروز به بعد دیگه برمیگردم به همون سکوت
چرا که اون سکوت، بهترین جوابه!
وقتی نمیدونی چی بگی، وقتی نمیدونی آینده چی میشه، وقتی نمیدونی چرا
سکوته که میتونه تو رو یه قهرمان نشون بده
شعرها میتونن درد منو بگن
شعرها میتونن آشفتگیای ذهنی منو نشون بدن
پس نیازی به حرف زدن خودم نیست!
دست میکشم تا خدا دست به کار بشه
رها میکنم تا خدا عهده دارش بشه
اما فراموش نمیکنم!
امروز سجاده ای رو از کمد بیرون آوردم که قبلا روش نماز میخوندم
از وقتی رفت، دیگه روش نماز نخونده بودم...
قبلا هم عادت به سجاده نداشتم
همینکه بازش کردم، چشمم افتاد به یه کاغذ که توش یه عهدی نوشته بودم!
عهد کرده بودم تا جون دارم، پایدار این عشق باشم
عهد کرده بودم دلی رو نشکنم، حالی رو آشفته نکنم
یادم نبود اون کاغذو اون توو گذاشته بودم اما هنوز روی عهدم هستم...
زیر همون کاغذ یه عالمه برگ گل محمدی بود
مچاله شده بودن، رنگ و روشون رفته بود، اما هنوز بوی خودشونو داشتن...
چنان عطری توی فضای اتاق پیچید که منقلب شدم
اون گلها، از گل محمدی توی باغچمون چیده شده بود
گلی که دو سال گذشته با عشق مراقبش بودم
اون عطر منو برد به تمام خاطرات گذشته
بی نهایت دلتنگم کرد و الان نمیدونم چی بگم ... 
فقط میدونم عشقی در دلم هست که باید مراقبش باشم
من به اون عشق زنده ام
لیلیِ قصه من هر کجا رفت، سفرش به سلامت
اما من مردِ رفتن نیستم...
تا میتونم دعاش میکنم
این سجاده، دو سال تمام، در سجده هام، نام معشوق رو در گوشش زمزمه کردم...
محاله اینها از یاد خدا بره
سکوت میکنم تا خدا بجای قلب دردمندم حرف بزنه
سوکت میکنم و خلوتم رو فقط با اون خواهم داشت
این عهدی که هرگز نقض نمیشه
با خدای مهربانم ...

ادامه مطلب...
۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۳۲ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
دیگر چیزی ندارم جز تو!

دیگر چیزی ندارم جز تو!

خداوندا
آنکس که شب هنگام
تیرگی های درد و غمی بی پایان
چون پاره های شب سیاه
بر روح فسرده اش فرود آیند
قلب اندوهبارش را در بر گیرند؛
تا آخرین رگه های حیات را آن بیرون کشند،
مگر پناهگاهی جز تو دارد؟!

پناهم ده!
مگذار شرمندگی گناهان مرا از تو دور سازد...
آزاد ساز از بند ترس و تردید
مگذار در دو راهی های زندگی ام سرگردان بمانم...
خداوندا
میدانم هیچکسی جز تو مرا نمیفهمد
بیا و یک امشب بیخیال آنچه بود شو
بیا و یک امشب بگذار عاشقانه صدایت کنم ...
از من همینقدر ساخته بود!
حال که شکسته پر و در هم شکسته دلم
ای جبران کننده دل شکستگان؛
ای شنونده تمامی نجواها
ای داننده تمام رازها
بشنو مرا که بی اندازه دردمندم ...

سکوت میکنم
زین پس سکوت میکنم تا تنها برای تو سخن گویم
مدد کن؛ 
شکستگی هایی را جبران کن که بر آن توانایی
که جز تو دیگر کسی نیست ...

۲۵ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
خواهشن همه بیانی ها به این سوال جواب بدن

خواهشن همه بیانی ها به این سوال جواب بدن

شمایی که داری این متنو میخونی، خودت و وجدانت! بشین فکر کن! لااقل خداییش یه جواب از روی وجدان به من بده! پی نوشت ها رو لازم نیست بخونین. همین سوال رو جواب بدین لطفا:

میخوام این سوالو اینجور بپرسم. از شما میپرسم؛ شما، بر اساس وجدانتون، بین این دو گزینه، کدومو انتخاب میکنین؟

  1. کسی که دوستت داره (کسی که بهش گفتی دوستش داری و بهش گفتی هستی! و دوستت داره و در گذر زمان، صبر و تحمل و عشق و علاقه و وفاش رو دیدی، دیدی که هر وقت نیازش داشتی، نگفت بعدا! نگفت نه! نگفت حوصله ندارم! و مرد و مردونه پای همه حرفاش وایساد! کسی که ساعتها نشستی و باهاش آینده رو ترسیم کردی!)
  2. کسی که دوستش داری (کسی که تازه اومده، هنوز از عشق و علاقه و صبر و وفاش خبر نداری و فقط دوستش داری!)

پی نوشت: 

وقتی رفت بهم گفت، اگه تو جای من باشی، کدومو انتخاب میکنی؟
کسی که دوستت داره، یا کسی که دوستش داری؟!

اینکه چی بر من گذشته واسه خاطر همین دو نیم خط، بماند!
گفتم: کسی که دوستم داره!
حقیقت رو گفتم ...
شاید بگی مطمئن نبود از تو، از دوست داشتنت! وگرنه چرا باید بره؟
نه! مطمئن بود!
ازش پرسیدم: مگه من چه خطایی ازم سر زده؟ مگه من چه عیبی دارم؟
گفت عیب از تو نیست حامد. هیچ خطایی هم نکردی!
گفتم میدونی دوستت دارم؟
گفت آره.. میدونم!
گفتم میشه بگی من در نظرت چطوری بودم؟
هدفم این بود صفات خوبمو بگه تا شاید خودش به فکر افتاد که چرا؟!
گفت مهربون، قابل اعتماد و موذی!
فکر کنم اون موذی رو به این خاطر گفت که میدونست راه قلبشو بلدم
خب اگه من بلد نباشم، میخواد کی بلد باشه؟!
از عشقم مطمئن بود. اما شاید ... نمیدونم
از اون روز این سوال بیچاره ام کرده: چرا؟!
اگر خودش منو قابل اعتماد میدونست، پس از عشقمم مطمئن بود!
همش فکر میکنم نکنه خدایی ناکرده اتفاق بدی واسش افتاده!
درسته اینجا ازش گله میکنم؛ اما راستش اینا فقط ظاهره
توی دلم براش غوغاست...
نکنه...! خدا نکنه :(


رفتن رو انتخاب کرد تا بهش برسه
موندن رو انتخاب کردم چون دچارش شده بودم
از اون روز نه مهر کسی توی دلم نشست، نه دلم به عشق کسی تپید! 
اصلا اگر غیر از این بود، باید اسم احساسمو عشق نمیذاشتم...
هر جا دو تا عاشق و معشوق دیدم، رفتم به دست و پاشون افتادم که تو رو خدا مثل من نشید! :(
هیچکدومتون اون یکی رو رها نکنه...
شاید تا ابد نیاد، شاید تا ابد نخواد...
اما من نمیتونم منتظرش نباشم :(

من خسته تن از اینهمه تاوان جدایی
ای بی خبر از حالِ من امروز کجایی؟

۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۰۰ ۱۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۱۱ ب.ظ حصار آسمان
آی آدم ها، رویتان سفید!

آی آدم ها، رویتان سفید!

تا دیر نشده باید بروم
باید خودم را با تمام خوبی ها و بدیهایم، داشته ها و نداشته هایم
بردارم و از اینجا ببرم
ببرم جایی که یک نفر را پیدا کنم
تا دیر نشده!
کسی که مرا با تمام آن داشته ها و نداشته هایم بخواهد
کسی که مرا دوست داشته باشد، نه برای اسمم، نه برای رسمم!
برای خودِ خودِ خودم!
مرا با آنچه که هستم یا نیستم بپذیرد
به طرزی که عشق را در دستانش
و محبت را در چشمانش دریابم
آنقدر که اطمینان کنم و خودم را، دلم را، عشقم را
در دستانش بگذارم و تنم را، در آغوشش رها سازم
و سر بی سامانم را بر روی شانه های مهربانش بگذارم
و آرام بمیرم...!
بمیرم تا نبینم سرد شدنش را
بمیرم تا نبینم دل کندنش را، بی وفایی اش را، رفتنش را
بمیرم تا نشنوم آوای عشقش به دیگری را!
بمیرم تا نبینم مرگ هزار باره ام پس از رفتنش را...
باید پیدایش کنم، تا دیر نشده...
میروم جایی دور، دور تر از دور!
تا شاید بازیابم اندکی از وجود خودم را
وجودی که با محبت و بی محابا در دستان شما قرار دادم
و حال باید تکه تکه اش را از این طرف و آن طرف جمع کنم...
و چه بسا در میان زباله ها!
آی آدمها، رویتان سفید!

۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۱۱ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۴۱ ب.ظ حصار آسمان
تا ابد تنهاترینم ...

تا ابد تنهاترینم ...

روزی که به تو رو کردم
برای اینکه فقط تو را ببینم،
به تمام دنیا پشت کردم!
حال که تو رفته ای
و تمام دنیا همچنان به من پشت کرده؛
مفهوم زجر آور تنهایی را بیشتر میچشم...
آهای بامرام!
من به همه دنیا پشت کردم تا تو رو به رویم باشی!
نه اینکه تو نیز به آنان بپیوندی...!
حال به تقاص این جنون، به پاس این عشق، تا ابد تنهاترینم...

  • بعدا نوشت: مشکل من با عشق نیست
    مشکل اینجاست که دنیا پر از عاشق نماهایی است که شهوتشان عاشقشان کرده
    و کمربند بر شلوارشان سنگینی میکند!
  • خود نوشت: امان از روزی که عشق ما رو به دادگاه بکشه و ادعای حیثیت کنه!
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۴۱ ۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
شرمنده بابت تاخیر

شرمنده بابت تاخیر

سلام خدمت تمام همراهان و دوستان گرامی. اول از همه باید بگم که هفته های اینجا یکی دو ماه بلکه هم بیشتر طول میکشه! پس در واقع من هیچ تاخیری نداشتم! بلی ^-^

از اینجا فاصله گرفتم به یه دلایلی. اول اینکه امتحان داشتم و وقت براشون نداشتم و هیچی هم نخونده بودم! باید از اینجا فاصله میگرفتم. دوم اینکه خواستم کمی از اینترنت فاصله بگیرم تا با حال بدی که فقط خدا ازش خبر داره، کمی مقابله کنم. سوم اینکه این اواخر اینترنت خیلی قطع و وصلی داره! اصلا نشد ده دقیقه نتم وصل باشه، تا اومدم یه چیزی بنویسم یا جواب کامنتی رو بدم، فورا قطع شد! زنگ هم میزنی، میگن مشکل از خودته!! آخه خیر سرم یه کارشناس آی تی هستم! میشه ندونم مشکل از منه یا از اونا؟! منم دیگه حوصله نداشتم توی اون وضعیت بیام اینجا! و دلیل آخر هم اینکه توی دو هفته گذشته، دو نفر از اقوام نزدیکمون به رحمت خدا رفتن! خدا روحشون رو شاد کنه. تا همین چند روز پیش، درگیر کار و بارشون بودیم و وقت کافی نبود ... 

میتونم بگم که در زمینه عشق به تعادل سیدم! نه دیگه از اومدن کسی ذوق میکنم و نه از رفتن کسی ناراحت میشم! تازگیا هم پی بردم که برای پیش بردن اهدافم فقط به دو نفر نیاز دارم. یکیش خدای عزیزتر ز جانم. اون یکی هم خودم! پس دیگه نیازی ندارم دل به کسی ببندم! و من موندم چرا اینهمه مدت خواستم دل ببندم؟! چرا خواستم کسی دوستم داشته باشه؟! وقتی کسی نمیخوادت، یعنی خوب نیستی دیگه! پس سعی میکنم لااقل در نظر خدا بنده خوبی باشم که اگر اون منو بپذیره، دیگه از رد شدنم توسط این آدمای نامرد، هراسی ندارم! فقط دلخوش به اینم که خدا داره همه چیزو میبینه! دلخوش به اینم که مرامم بهم اجازه نداده غیر از دعا در حق معشوق، کاری بکنم. دلخوش به اینم که خدا تمام دعاهامو شنیده و به وقتش به تمام دعاهام جواب میده ...

خواستم کسی رو جای جانان قلبم بزارم. یا لااقل اونو بندازم دور! اما نتونستم کسی رو جای عزیزِ جانم بزارم! اولش گویا راحت بود. اما بعدش دیدم هیچی به هیچی نمیخوره. درسته اونی که تمام وسعت قلبمو گرفته، رفته! اما از اینکه حداقل واسه چند روز سعی کردم یکی رو جاش بزارم، احساس شرم میکنم! احساس بی ریشگی! وفاداری در این حالت معنا نداره اما واسه من خیلی معنا داره. مهم نیست اون میبینه وفامو یا نه و اصلا براش ارزشی داره یا نه! مهم وجدان، شرافت، انسانیت، صداقت و وفاست که نباید فراموش بشن. مدتهاست دعاهام براش پر سوز تر شده و این یعنی بیشتر از قبل دوستش دارم... چیکار کنم؟ نمیشه دیگه! شاید خدا اصلا خواسته تا ابد تنها باشم! فقط چند روز خواستم بدون عشقش زندگی کنم! از این خواستن، توبه! از وقتی دوباره بهش برگشتم، انگار زندگی به من برگشت. هنوز یه روز بدون جانم زندگی نکردم... هوز نشده یه روز از خواب بلند بشم و فورا نیاد توی فکرم...

اگر عزیز دل بنده خواست باشه، خب باشه، جاش هنوزم محفوظه و تا ابد محفوظ خواهد بود... اگرم نخواست که خدا کنه هر جا هست به سلامت باشه... همین... گله ای هم نیست... میخوام بدونه هنوزم دوستش دارم اما ازش خیلی گله ها دارم...!

چند کلمه با عزیز عزیز تر ز جان:
نمیدونم این نوشته ها رو میخونی یا نه. شاید بهتره بگم، بعیده نخونی! میخونی... میخوام بدونی، اینجا وسط این قلب خسته، جای توئه! فقط تو! باور کن اگر نیای، تا ابد خالی میمونه! روزگارم بهتر شده، چون دارم با عشق تو زندگی میکنم... چه راست گفت شاعر: [ آرزوی وصل از بیم جدایی بهتر است] وقتی معلوم نیست تا کی زنده ام و وقتی زندگی دنیا سرگرمی و فریبی بیشتر نیست، دلیلی نداره این غم ها رو جدی بگیرم و اجازه بدم زشتی های این دنیا روی قلبم تاثیر بزارن!

یه قلب پر از محبت دارم، تقدیم به تو، میخوایش یا نه، مهم نیست. مهم اینه که توی آزمون محبت قبول بشم! حاضر نیستم ازت دست بکشم! مطمئن باش [مطمئن باش [مطمئن باش [مطمئن باش]]] میتونستم بارها و بارها جای تو رو به دیگری بدم! اما چیزی که منو از این کار منع کرد، خیلی فراتر از منطق و عقل بشره! بهش میگن پایبندی، بهش میگن وفا! ربطی هم به مرام آدما نداره! چرا که این کار، احترام به عشقه... پس به این قلب احترام بزار و هیچوقت تنهایی من رو پای بی کس بودنم نزار! نگو که دیگری میتونه جامو بگیره، نگو عادت میکنی، نگو کم کم سرد میشی... اگه این عشق توی دست یه آدم بود، این امکان وجود داشت! اما این عشقو به دستای خدا سپردم و خدا بهترین محافظت کنندگانه و میدونم از چیزی که بهش سپرده بشه، خوب حمایت میکنه... امیدم به خدا برگشته و تمام توانمو به کار میبندم تا بالاخره سوز دلم کارگر بشه و باورامو دوباره بسازه ...

باز مثل همیشه حافظ جوابمو داد. من همونم. یه عاشق سمج و یه دیوانه واقعی... و خودتم میدونی که دیوونه ها به دوستاشون نیاز دارن ...!

گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم، اَلحُکمُ لِلّه

آیین تقوا ما نیز دانیم
لیکن چه چاره، با بخت گمراه؟

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم
یا جام باده یا قصه کوتاه

من رند و عاشق در موسم گل
آن گاه توبه؟ استغفرالله!

مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا، آه از دلت، آه

الَصَبرُ مُرٌّ وَ العُمرُ فانی
یَا لَیتَ شعری حَتَّامَ اَلقاه

حافظ چه نالی، گر وصل خواهی؟
خون بایدت خورد در گاه و بی‌گاه

۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۰۰ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۱۷ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
درد نوشت های یک دل ناآرام (باز نشر شده)

درد نوشت های یک دل ناآرام (باز نشر شده)

این درد نوشت ها
نه دلنشین اند نه زیبا
اینها یک مشت حرف زخم خورده ی بغض دارند
که نشانی دردناک
از یک عشق ناکام دارند
و تنها مخاطبشان
غایب است...
آرام میگویم
تا صدای فریادم را
خفه کرده باشم در درون ملتهبم
آسان میگویم
تا کمی از سختی احساسی که
موجودیت مرا انکار می کند
بکاهم...
بخوان و بدان که
این تمام چیزی است که میتوانم
بعد از نبودن تو
به رسم عزاداران بر پا کنم
شکاف کوچکی در قلبم بود که
رو به روی تو به بی انتهایی آسمان باز شد
بعد از اوج گرفتن ها
و رفتن تا بی نهایت ها
از من مخواه که بازگردم
آن هم تنها...
سهم من از فرصتِ فرزانگی تنها یک قلب بود
آن را به نگاهت سپرده ام
آرام باش ای عشق گرم و خونین
امشب رازم را برملا مکن
آری میدانم!
میدانم چه میخوای بگویی
میخوای بگویی از میان این همه آدم
در میان این چشم ها
در فراسوی دنیا و پستی ارزش آن
دلت را به دلی گره زده ای
سودای چشمی تو را دیوانه ساخته
و دل در گرو اندیشه ای والا بسته ای
باشد که راهت ادامه دار
و مقصودت را دریابی...
میخواستم تنها یک چیز بگویم
پس از تمام این گله ها
و در ورای تمام این دلتنگی ها
کسی است که هنوز بودنش را میخواهم
آنقدر که جانم را نمی خواهم...
میخواهد بداند یا نه
بشنود یا نه
ببیند یا نه
من اینجا منتظرم
قول داده ام که گوهر عشقم را نفروشم
و پنهان سازم
تا دست تیرگی ها و زمان به آن دراز نشود
میخواهم بداند
من سر عهدم هستم
تا او سر جایش حاضر باشد
درون قلبم...
و بداند
که جز او، هیچ از دنیا نخواهم خواست
سرانجام روزی وعده دیدار خواهد رسید
و من این بار
دلتنگ تر از همیشه
درست راس قرار عاشقی
خواهم ایستاد
به امید آنکه او
خواهد رسید...
خواهد رسید...
خواهد رسید...

ادامه مطلب...
۱۷ دی ۹۵ ، ۱۷:۰۰ ۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان