حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۱۳۶ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

يكشنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۸، ۱۰:۲۹ ب.ظ حصار آسمان
در تمام عمر با تو زیسته ام

در تمام عمر با تو زیسته ام

و یک حقیقت ساده و البته تلخی که شخصا به آن رسیده ام این است،
خاطراتی که ما از آدم ها داریم، بسیار بیشتر از حضور واقعی آنهاست در زندگی ما!
یک دیگ گذاشته ایم وسط و او را انداخته ایم درون دیگ
سپس هر چه با او در ارتباط بوده، هر احساسی که از ارتباط با او داشته ایم، هر ترانه و آهنگی که در حال دوست داشتن یا فراق او شنیده ایم، هر کوچه و پس کوچه و شهری که با یاد او در آنها قدم زده ایم را ریخته ایم درون این دیگ!
همین شده که میبینی تمام زندگیمان شده خاطرات او!
اندک اندک در می یابی که حتی به گذشته هایی که اصلا او را هم نمی شناختی راه پیدا کرده
به خاطرات کودکی ات!
انگار آن زمان ها که نشسته ای قایم موشک بازی کرده ای هم او آمده نشسته یک گوشه و تماشایت میکرده
آنقدر درگیرش بوده ای که نشسته ای فکر کرده ای... و فکر و فکر و فکر
هر خاطره و اتفاقی را با او معنا کرده ای
به گذشته هایت رفته ای و خاطراتت را دانه دانه تحریف کرده ای تا او با ارزش ترین فرد زندگی ات باشد
در کنار هر امضای معلم زیر هر املایت جستجویش کرده ای
با هر آبنبات و لواشک طعم او را به خورد خودت داده ای
اما اشتباه کرده ای!
او را در زمان ها و جاهایی راه داده ای که اصلا نبوده و نباید بوده باشد!
افتخاراتی را به او نسبت داده ای که کوچکترین نقشی در آنها نداشته
زمان گذشت تا بفهمم، نباید بگذارم هیچ کسی از حد خودش فراتر برود
او را فقط در جاهایی ثبت کنم که حضور داشته
فقط از احساساتی دم بزنم که از او دیده ام
او را در خاطراتی شریک کنم که تمام قد در آن حضور داشته
او اگر یک دوستت دارم گفته، من قیافه خوشبخت ترین آدم روی زمین را به خود نگیرم
و همه اتفاقات زندگی ام را به آن پیوند نزنم
از اولین بیستی که گرفتم تا ماجرای لیز خوردن و شکستن دستم
نه اینکه کار بدی باشد... نه!
عین عشق است...
اما این زمان، زمان مناسبی برای این کار نیست
من اینها را نمی دانستم...
و به تو جایگاهی را دادم که قائدتا نباید در آن می بودی!
روزی دهنده من کسی دیگر بود، جان دهنده من کسی دیگر بود و من در دامان مهر و عطوفت کسی دیگر پرورش یافتم
وقتی زمین خوردم، خودم پا شدم! وقتی تنها شدم، محرمم کسی دیگر بود...
در آن زمان ها، تو کجا بودی؟؟
نبوده ای... و من به اشتباه ترین صورت ممکن، تو را در تمام آن لحظات دیده ام
نمی دانی آن زمان که دل پر مهر خودم را به تو بخشیدم،
و به بی بدیل ترین حادثه زندگی ام مبدل ساختم
چقدر احساسات در من آمده و رفته و چند بار شکسته ام و ناامید شده ام، بلند شده ام یا از نو ساخته ام
نمی دانی و همین شد که فکر کردی کارم چندان اهمیتی نداشته..
نمی دانی در متن چه خاطراتی حضورت را ثبت کرده ام
یا در دل چند پس کوچه، با تو (توی خیالی) قدم زده ام...
چند بار دستانت را گرفته ام یا در تصوراتم با تو در مورد چه اتفاقاتی صحبت کرده ام
نمی دانی ... آن هنگام که نام تو را در تمام زندگی ام ثبت میکردم، خودم را در معرض چه خطر بزرگی قرار داده ام
خطر "دچار شدن"
تو را از کدامین خاطره پاک کنم؟ نقش کدامین لبخند را جایگزین لبخندت کنم؟
تو دیگر ثبت شده ای! در کنار هر بیست معلم، در کنار هر بلند شدن، در کنار هر اجابت دعا، در کنار هر اشک شوق، در کنار هر لبخند مادر...
و تو امروز برای من به اندازه ای آشنایی که گویا در تمام عمر با تو زیسته ام...

۰۶ مرداد ۹۸ ، ۲۲:۲۹ ۱۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۲۰ ب.ظ حصار آسمان
هر چیزیو که توی آتیش گم کنی، توی خاکستر پیداش میکنی!

هر چیزیو که توی آتیش گم کنی، توی خاکستر پیداش میکنی!

وسط حرفام دیدم یهو کلافه شد. مثل اینکه توی حرفام یه خاطره قدیمی رو یادآوری کرده باشم.
با یه حالت ناراحتی گفت میخوای بازم هوایی بشم؟
گفتم چطور؟
گفت: با یادآوری خاطرات قدیمی!
مثل کسی که یه برگ برنده پیدا کرده باشه ادامه داد:
اگه خودتم اینقدر خاطراتمون رو یادآوری نکرده بودی، الان فراموشم کرده بودی.

یه نگاهی بهش انداختم و گفتم: یعنی تو فکر میکنی اگه هنوز دوستت دارم، بخاطر اینه که خاطراتمون رو یادآوری میکنم؟
گفت: پس چی؟

با خودم فکر کردم شاید همین درک نکردن هاست که ازم دورت کرد. وگرنه مگه میشه بدونی یه نفر اینقدر دوستت داره و بری؟!
سرمو انداختم پایین و گفتم:
اگه میخواستم اینطوری تو رو به یاد خودم بیارم، تا حالا دیوونه شده بودم.
کم نبودن عکسا و متن هایی که میتونستن همه چیزو برام یادآوری کنن. اما من از وقتی که رفتی، هنوز یه بارم عکساتو نگاه نکردم. دیگه کم کم داشت صورت قشنگت یادم میرفت. اگه میخواستم اونا رو ببینم، یا جملاتت رو بخونم، یا خاطرات قدیمی رو یادآوری کنم، تا حالا حتما از نبودنت دیوونه شده بودم..

سرشو انداخت پایین. فکر کنم از نگاه کردن توی چشمام شرم داشت..
این واسه من بهتر بود. آخه اگه سرشو بالا میاورد و چشماشو میدیدم، نمیتونستم حرفای دلمو بگم. کلا لال میشدم. پس ادامه دادم:

نه.. من اینطوری یادآوریت نکردم. یه چیزی توی قلبم هست، که اگه هزار سالم بگذره، حتی اگه شکلتم یادم بره، بازم هر صبح موقع بیداری، قبل از هر فکر دیگه ای، تو رو یادم میاره. من نیازی به یادآوری خاطره ها ندارم. وقتی عاشق میشی، دیگه خودت نیستی. 
بارها سعی کردم فراموشت کنم. بارها خواستم بگذرم و برم سراغ زندگیم. چون بیشتر از هر زمان دیگه ای از انتظار خسته شده بودم. دلتنگی امونمو بریده بود. دوری تو همه فکرمو درگیر کرده بود. یه آدم عاشق، تنها وقتی دلش قرصه که یارش کنارش باشه یا باهاش همدل باشه. اما اگه نباشه، تو اصلا میتونی درک کنی چه شب و روزایی رو پشت سر میزاره؟

سرش همچنان پایین بود و هیچی نمیگفت. پس ادامه دادم: 
به نظرت من چرا باید اینهمه عذابو تحمل میکردم؟ بخاطر لجبازی با تو؟ یا مگه خود آزاری دارم؟ فکر میکنی من از شاد بودن بدم میاد؟ یا دوست دارم تا آخر عمر تنها بمونم که چی بشه؟ نه.. نه عزیزم. من دچار حالی ام که خودمم از درکش عاجزم چه برسه به توصیفش. فقط اینو میتونم بگم، که بهش میگن "دچار".

چندین بار دست به دامان خدا شدم شاید تونستم ازت دل بکنم. شاید دلمو راضی به دل کندن کنم. بعضی وقتا چندین روز پیاپی حالم بد نمیشد. با کلافگی میگذروندم. اما یهو یه شب خوابتو میدیدم. دیگه کل روز بعد و روزای بعدش چشمام خیس بود! از همه کس فاصله میگرفتم. جرات نمیکردم هیچ آهنگی گوش بدم. نه جدید و نه قدیمی و خاطره انگیز. ولی حتی اگه خودمم رعایت میکردم، بازم یهو میدیدی توی تاکسی، توی دانشگاه، توی جمع دوستا، یکی از اون آهنگای خاطره انگیزو میشنیدم. این که دیگه دست خودم نبود. نمیتونستم که گوشمو بگیرم. ناچار شدم واسه آخرین بار دست به دامان خدا بشم. آخرین امیدامو بردم به سمتش. خودش که از دل خستم خبر داشت. خودش که میدونست چند بار تو رو ازش خواستم. حساب تک تک اشکامو داشت. میدونست چقدر نیاز دارم به کمکش. واسه همین با تمام وجودم ازش خواستم. چله نشین شدم. ازش عهد گرفتم که یا تو رو برگردونه یا کمکم کنه که بتونم فراموشت کنم و نسبت بهت بی تفاوت بشم. تا تو هم بشی مثل اینهمه آدمی که دور و برم هستن. که بتونم شاد باشم و بخندم و اگه نیاز شد، دل ببندم به اونی که موندنیه. که بتونم بدون ترس از دلتنگ شدن، یه آهنگ جدید یا قدیمی رو بشنوم. ازش عهد گرفتم و قبل از پایان چله، تو برگشتی! اما حالا میگی که نمیخوای بمونی...

اینکه هر کاری کردم تا فراموشت کنم و نشد، اینکه از خدا بارها خواستم و نشد، اینکه خدا به جای برداشتن عشقت از دلم، تو رو برگردوند، یعنی نباید بری! یعنی نباید فراموشت کنم. یعنی نقش تو توی زندگیم، فعلا تموم نشده. که اگه شده بود، الان به فکرت نبودم، دوستتم نداشتم. دستی ورای تمام دست ها عشقتو توی دلم جا داده. هر کاری کردم شاید دیگه روزمو با تو شروع نکنم، نشد! هر چقدر بیشتر میگذره، انگار عشقمم بیشتر میشه. زمانی میتونم ازت دست بکشم، که اون بخواد. اما اون چرا نمیخواد؟ من نمیدونم! رفتنت، بد شدنت، دل شکستنای مکررت، حرفای اشک درآرت، هیچکدوم باعث نشد این احساس تغییر ماهیت بده.

گفت: اما من برنگشتم که بمونم حامد!

بغض گلومو گرفت. نتونستم حرف بزنم. با خودم گفتم یعنی اینقدر بدم که نمیتونی بمونی؟ یعنی حالا هم که حال بدمو برات تعریف کردم باز هم میخوای بری؟ آخه چطور دلت میاد؟ پس من چیکار کنم؟ چه خاکی سرم بریزم؟
حرفمو قورت دادم و گفتم: من نمیتونم تصمیمتو بپذیرم. گناه من چیه؟ چه بدی بهت کردم که باید تاوانشو بدم؟ چیکار کردم که از چشمت افتادم؟

سرشو انداخت پایین و گفت: هیچی. تو بهم هیچ بدی نکردی. این وسط من بد بودم. تو فقط داری زندگی خودتو خراب میکنی

گفتم: من هیچوقت عمدا نخواستم زندگیمو خراب کنم. هیچوقت! بعد رفتنت بارها خواستم خودمو خوب کنم. نشد! باورم می کنی؟!
حالا که با چشمات میبینی نمیتونم فراموشت کنم، حالا که میبینی چقدر درد کشیدم توی نبودنت، حالا که می بینی پای دوست داشتنت تا کجا وایسادم، حالا که خسته تر از همیشه ام در دل کندن از تو، اگه واقعا نمیخوای زندگیم خراب بشه، نمیخوای این دردا رو داشته باشم، پس مسئولیت خودتو بپذیر و برگرد!

باز هم با بی رحمی تمام گفت: نمیتونم، یا شاید نمیخوام!

بهش گفتم: پس می بینی؟! نمیتونی یکیو توی حال بدی که براش درست کردی رها کنی و بری، بعد انتظار داشته باشی که خودش خوب شه! هر چیزیو که توو آتیش گم کنی، توی خاکستر پیداش میکنی! اگه رفتی و من هر کاری کردم نشد، اونوقت چی؟ اگه ده سال گذشت، بیست سال گذشت، اصلا تا آخر عمرم نتونستم چی؟ کدوم آدمی مثل من عاشق شده تا بتونه با اطمینان بگه عشقم در چه سطحیه و تا کجا ادامه داره؟ اگه کل زندگیم نابود شد، اونوقت نمیتونی بگی تقصیر تو نبود! اگه وقتی که فهمیدی باید درستش کنی، خیلی دیر باشه چی؟

...

  • پ.ن1: این گفتگو واقعی است. نه دقیقا همین کلمات با همین طرز بیان و نه طی یک گفتگو، ولی واقعی است!
  • پ.ن2: جناب ه الف سایه:
    رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد 
    چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
    بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند؟
    آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۲۰ ۱۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۰۱ ق.ظ حصار آسمان
بی تو نام دگرم دلتنگیست

بی تو نام دگرم دلتنگیست

اگر مرا دوست داری به من بگو. اگر دلتنگم هستی، دلتنگی ات را با دو قطره اشک یا کلامی لرزان به من بفهمان. یا اصلا بگو. بگو دلتنگم هستی. تو به من بگو دوستم داری و بعد برو آن سوی کره زمین و دیگر نیا! اصلا هر کجا دوست داری برو. فقط اگر هنوز هم احساسی در سینه ات هست، از من دریغش مکن.

عزیز من! تو نمیدانی بی حاصلی چقدر سخت است. تو نمیدانی درخت بی ثمر نشاندن یعنی چه! بگذار مطمئن باشم در ازای تمام وفاداری ام، در  قلبت جایی را به تسخیر خود درآورده ام که هرگز با کسی دیگر پر نمی شود. بگذار باور کنم بیهوده نبوده، بودنم، ماندنم و از عشق سرودنم. بگذار خیال کنم در گوشه ای از دنیا، شاید در ثانیه ای حتی، یک نفر دلش هوای مرا دارد، در گوشه ای از زندگی اش، خاطرات مرا ورق می زند، شاید حتی گهگاهی دلش برای بودنم تنگ می شود! اگر قرار است پاسخگوی سوالی باشم، بگذار این سوال "چقدر دلتنگم هستی؟" باشد نه اینکه در گمنامی واژه ها بپرسم "اصلا دلتنگم هستی؟".

تو جانی. همان نوش دارویی که حال مرا خوب می کند. اگر بدانم دوستم داری، دیگر هر غروب اینقدر هوای عاشقی دلتنگ نیست. تو جانی و جان در میان کالبد خاکی من نمی ماند. اما همین که بدانم هستی و گوشه ای از هستِ تو، منم، دیگر عذاب پرسیدن اینهمه "چرا" و بی جواب ماندنشان را نخواهم داشت. 

عزیزترینم... بهار با شکوفه هایش بهار است. زمستان با سرما و برفش، تابستان با گرما و عطشش و پاییز با زردی و نم بارانش و من نیز با تو منم و نیستی من با رنگ تو - همان ارغوانی مایل به فیروزه ای - رنگ هستی می یابد. اگر بدانم با منی، حتی اگر نباشی هم، روزگار خیلی سخت نخواهد گذشت. با توام ای آرامش محض، به من بگو!

شنیدنی: [ دانلود ] سالار عقیلی - موج اشک

ادامه مطلب...
۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۰۱ ۱۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۳۶ ب.ظ حصار آسمان
متنفرم از این، ولی اونو دوست دارم!

متنفرم از این، ولی اونو دوست دارم!

متنفرم از حامدی که کینه دیگران توی قلبش باشه
ولی عاشق حامدی هستم که میبخشه و یاد میگیره از کسی کینه ای به دل نگیره

متنفرم از حامدی که جلوی روی خدا دست به گناه میزنه و حرمت خدا رو نگه نمیداره
ولی عاشق اون حامدی هستم که علاوه بر درک حضور خدا، از ارتکاب هر نوع گناهی در مقابلش شرم داشته باشه

متنفرم از حامدی که گناهانشو سبک میشمره و کارهای خوبشو به یاد میاره و روشون حساب میکنه!
عاشق اون حامدی هستم که گناهانشو بزرگ میبینه و کارهای خوبشو اصلا به یاد نمیاره

متنفرم از حامدی که امروز و فردا میکنه
ولی عاشق اون حامدی هستم که از فرصتای امروزش استفاده میکنه و اونها رو تبدیل به فرصتی بهتر برای فرداهاش میکنه

متنفرم از حامدی که بهونه میاره تا یه گوشه بشینه و کاری نکنه
ولی عاشق اون حامدی هستم که از حداقل امکاناتش استفاده میکنه و امکانات بیشتر رو به زندگیش راه میده

متنفرم از حامدی که نعمات خدا رو نمیبینه و فکر میکنه خدا رهاش کرده
ولی عاشق اون حامدی هستم که حتی کوچکترین نعمات خدا رو میبینه و برا همشون شکری درست بجا میاره

متنفرم از حامدی که ناامیدی دنیاشو میگیره و اجازه میده آرزوهاش به فنا بره
ولی عاشق اون حامدی هستم که همچنان به مهربانی و قدرت خداش امید داره و دست از تلاش نمیکشه

متنفرم از حامدی که عاشقه ولی صبور نیست
ولی عاشق اون حامدی هستم که عاشقه و صبور و پاکباز

از امروز، خداحافظ آهای حامدی که ازت متنفرم
و سلام بر تو ای حامدی که دوستش دارم!

و به عهد خود وفا کنید تا به عهد خود وفا کنم...


۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۳۶ ۱۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۴۷ ب.ظ حصار آسمان
آنان که بسیار عاشقند

آنان که بسیار عاشقند

ننویس
از این به بعد
تمام بغض هایت را
اشک هایت را
نرسیدن هایت را
نبودن ها را، نشدن ها را
دلتنگی ها، حالهای خراب، اوقات غبار گرفته را
چشمان بارانی ات را
ننویس به نام من!

ننویس پای دل خسته ام!
همان که خسته اش کردی...
از خودت، از خودش و از خدایش!

ننویس پای بغض دلی که دوست داشتنش را دیدی و
راضی به دیدن غروبش شدی!

اگرچه راضی به غروبش کردی؛
اگر چه آنچه تو کردی، فقط زمانی التیام می یابد که
پیمان ها گسسته و یاران از یاد رفته باشند...
لیک، سَرِ این سخن را تا روزی معلوم
که من می دانم و خدا
گم خواهد کرد!

بی انصاف بودن که شاخ و دم ندارد جانم.. دارد؟!
خود رابه آن راه زدن، یک حواسِ پرت می خواهد
که تو داری!
می دانم که تو
آنچه که کردی را به یاد نخواهی آورد
و هر چه شد، به پای دل خسته ای که
با تمام خستگی، هنوز هم دوستت دارد
که تو دوست داشتنش را باور نخواهی کرد
خواهی نوشت..
پس بگذار آنچه در حقت کرده ام، زین پس، بین من و خدا مستور بماند
تو اسمش را بگذار نفرین
و بعدها هر چه شد،
بنویس پایِ... پایِ لنگِ دلِ خسته ام

من اما اسمش را می گذارم عشق
می گویم آنچه که باقی خواهد ماند، جز "عشق" نیست
تو که هم از درک حالم عاجزی،
هم از التیام زخم هایی که سر پنجه خودت بر جای گذاشته،
هم از باور سخن هایی که از عشق بی حدم نشات گرفته اند، نه از زبان و دهانم!

عاجزی، چرا که در کلام های گفته و نگفته ات
یک "من"
یک منِ بزرگ
یک منِ بزرگ تر از تمام آرزوهای دو نفره مان؛
جا خوش کرده است!!
چون دملی چرکین آمد و
حال رابطه و عشق را به هم زد و رفت..
لکه ننگی شد بر صورتمان
و داغ بزرگی بر دلهامان

این "من" همان متهمی است
که نخواهی گذاشت هرگز جرمش محرز شود
این "من" ی که در سخن هایت پیدا شد و
بعض شد و نشست کُنج گلوی غم بارم...
از "ما" به "من" رسیدن، فاجعه عمیقی است؛
که در عشق رخ داده است..
جز این است؟

سربسته می گویم
اگرچه در نگاهت،
مقصر تمام اتفاقات عمرت، زین پس منم؛
اما تو خودت را باخبر کن
که خدای تو فرمود:
وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ
بر گردن هر کس بندی است،
که سمت دیگرش به اعمال او بند است...
نه به نفرین دیگری!

آنان که عاشقند
آنان که بسیار عاشقند
و آنان که از جام دیوانگان نوشیده اند، بهتر می دانند
که دل عاشق را از کینه نصیبی نیست
اگرچه دلگیرند و متهم
اما تا آن سوی ابد هم
دلشان شور لبخند لیلایشان را خواهد زد

#حصار_آسمان

پ.ن: برسد دست آن یاری که فرمود چون دوستش دارم، حالش بد است...! و هرگز با خود نیندیشید، که چون "دل" شکست، حالش بد است...

۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۴۷ ۱۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۳:۰۲ ب.ظ حصار آسمان
کمی حرف باهاتون دارم

کمی حرف باهاتون دارم

آخرین روز ساله و کمی حرف باهاتون دارم:
اول اینکه سال نوتون مبارک (همون پیشاپیش)
بعدش اینکه شاید ناخواسته دل کسی رو شکسته باشم
اگه کسی هست، لطف کنه بگه تا اگه شد بتونم جبران کنم

شاد باشید و شادمان

۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۰۲ ۱۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۱۵ ب.ظ حصار آسمان
و در من دیوانه هاییست

و در من دیوانه هاییست

در من چندین دیوانه زندانی اند!
دیوانه ای که بیشتر اوقات بغض میکند
دیوانه ای که به بودنت دلخوش است
دیوانه ای که نمیداند تو رفته ای
دیوانه ای که دوستت دارد
دیوانه ای که یک عالم از تو گله دارد
دیوانه ای که می نویسد، برای کسی که نمی خواند!
دیوانه ای برای وقت خوابیدن
که در خواب ها به دنبال تو بچرخد
دیوانه ای برای صبح ها
که گوشه گوشه خانه را به دنبالت بگردد
دیوانه ای برای وقت غروب
که به ظلمت فراگیر دنیایش بگرید
و دیوانه ای که همیشه، میخواهد تو را فراموش کند
و هر بار خسته تر از قبل، باز به تو، پناه می آورد

هر کدام کار خودشان را میکنند
اینجا را یکی درست میکند، دیگری می آید با لگدی خرابش میکند!
این یکی در را می بندد، آن یکی در را می گشاید!
این یکی چراغ ها را خاموش میکند، دیگری روشن!
اما همه شان در یک مورد با هم کنار آمده اند
"دوست داشتن تو"
در من دیوانه ها نابودی آفریده اند عزیزم!
اما همه شان به حرف تو گوش می دهند
لطفا بیا!
و این جمع دیوانه را سر و سامان بخش..

"حکم آنچه تو فرمایی ای خانم اقیانوس"

#حصار_آسمان

پی نوشت: من بچه اون نسلی هستم، که وقتی چیزی خراب میشد، تعمیرش میکردن. من با کلمات "نمیشه" یا "نمیتونم" سازگار نیستم. چون بارها شده و تونستم! همین بهار پارسال! گل توی حیاط به طور کامل داشت نابود میشد. نشستم با "عشق" شاخ و برگای اضافیشو زدم، تقویتش کردم. شته هاشو با سم از بین بردم، بعد در کمتر از یه هفته گل داد. هیچ سالی گلهاش اینقدر خوشبو نشده بود! وقتی نگاش میکردم، احساس میکردم داره ازم تشکر میکنه! اونجا بود که فهمیدم حتی اون گل هم با عشق، زنده میشه.
بگو "میشد" منتها من نخواستم! نخواستم چون برام ارزشی نداشتی که درستت کنم.. گفتم همونجور خراب بمونی بهتره.. بالاخره یکی لازمش داره، برش میداره درستش میکنه دیگه .. همین کارا رو کردی که اونقدر بغض دارم که دوست دارم اصلا نباشم..
 

بعدا نوشت (و از این مسخره بازیا): راستش دلم میخواست دست دلمو بگیرم، ببرمش توی یه بیابون برهوتی ولش کنم و برگردم... داره نابودم میکنه ..

۲۰ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۱۵ ۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
حصار آسمان