حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۵۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دیوانه» ثبت شده است

چهارشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۳۶ ب.ظ حصار آسمان
از برف اگر آدم بسازی دل ندارد!

از برف اگر آدم بسازی دل ندارد!

دنبال من می‌گردی و حاصل ندارد
این موج عاشق کار با ساحل ندارد

باید ببندم کوله بار رفتنم را
مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد

من خام بودم، داغ دوری پخته ام کرد
عمری که پایت سوختم قابل ندارد

من عاشقی کردم تو اما سرد گفتی:
از برف اگر آدم بسازی دل ندارد

باشد ولم کن باخودم تنها بمانم
دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد

وقتی که حق دل نداری میهمانی
مهمان که جایی حق آب و گل ندارد

شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد
موجی که عاشق می‌شود ساحل ندارد

#مهدی_فرجی

۱۸ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۳۶ ۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۱۳ ب.ظ حصار آسمان
جز این، کدام حرف را می توان اینهمه تکرار کرد؟!

جز این، کدام حرف را می توان اینهمه تکرار کرد؟!

جیرجیرک ها
یک کلمه بیشتر ندارند
با همان یک کلمه هم
بی شک، چیزی جز "دوستت دارم"
نمی گویند...
دیوانه که نیستند!
کدام حرف را جز این
می توان تا صبح بیدار ماند
و اینهمه تکرار کرد!

#رویا_شاه_حسین_زاده

انصافا این قطعه صوتی رو که گذاشتم بشنوید. روحتون تازه میشه :)
شنیدن این صدا توی شبهای خرداد و اردیبهشت خیلی آرامش دهنده ست
بعد از شنیدن، حستون رو بنویسید



[ دانلود ]

۱۵ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۱۳ ۱۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
من همانم که شدم باعث آشفتن خویش

من همانم که شدم باعث آشفتن خویش

زخم داریم هم از دوست هم از دشمن خویش
دست باید بکشیم از همه جز دامن خویش

شک ندارم به تلنگر زدنی می شکند
کوه دردی که من اندوخته ام در تن خویش

میپذیری اگر از من دل دیوانه بدان
من همانم که شدم باعث آشفتن خویش

دور و بر پر شده از دوست و من تنهایم
سر فرو بردم از اندوه به پیراهن خویش

ما سبک سر تر از آنیم که پنداشته ای
مست بودیم و نشستیم به فهمیدن خویش

نخ نما می شود این سینه و از ناچاری
وصله باید بزنم بعد تو با سوزن خویش

آنچه پیداست در آیینه فقط ظاهرم است
روزگاریست که نشناخته ام دشمن خویش

#سعید_شیروانی

۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۲:۰۰ ۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود

در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود

آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی
نامه ای خیس به دستم برسانی بروی

در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود
قصدت این بود از اول که نمانی بروی

خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی
شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی

جای این قهوه فنجان که به آن لب نزدی
تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی

بس نبود این همه دیوانه ی ماهت بودم ؟
دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی ؟

جرم من هیچ ندانستن از عشق تو بود
خواستی عین قضات همه/دانی بروی

چشم آتش، مژه رگبار، دو ابرو ماشه
باید این گونه نگاهی بچکانی بروی

باشد این جان من این تو , بکشم راحت باش
ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی ..

#شهراد_میدری

۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۲:۰۰ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
در من دیوانه ای جا مانده

در من دیوانه ای جا مانده

1
در من
دیوانه ای جا مانده
که دست از
دوست داشتنت بر نمی‌دارد!
با تو قدم می‌زند
حرف می‌زند
می‌خندد
شعر می‌خواند
قهوه می‌خورد
فقط نمی‌تواند
در آغوش بگیردت ...
به گمانم
همین بی آغوشی
او را
خواهد کشت ...
 
2

شعر و
بغض و
اشک
کفافِ رفتنت را نمی دهند
باید
سرِ فرصت
برایت
بمیرم ...

3

کاش
یکی پیدا شود
به پاهایت
آمدن را یاد بدهد...
 
#مریم_قهرمانلو

۱۶ آبان ۹۶ ، ۰۸:۰۰ ۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس

دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس

به چشمان پری رویان این شهر
به صد امید می بستم نگاهی
مگر یک تن از این ناآشنایان
مرا بخشد به شهر عشق راهی

به هر چشمی به امیدی که این اوست
نگاه بی قرارم خیره می ماند
یکی هم، زین همه نازآفرینان
امیدم را به چشمانم نمی خواند

غریبی بودم و گم کرده راهی
مرا با خود به هر سویی کشاندند
شنیدم بارها از رهگذاران
که زیر لب مرا دیوانه خواندند

ولی من، چشم امیدم نمی خفت
که مرغی آشیان گم کرده بودم
زهر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم

امید خسته ام از پای ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ی دیدار و پرهیز
رسیدم عاقبت آن جا که او بود

"دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس"
ز خود بیگانه، از هستی رمیده
از این بی درد مردم، رو نهفته
شرنگ ناامیدی ها را چشیده

دل از بی همزبانی ها فسرده
تن از نامهربانی ها فسرده
ز حسرت پای در دامن کشیده
به خلوت، سر به زیر بال برده

"دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس"
به خلوتگاه جان، با هم نشستند
زبان بی زبانی را گشودند
سکوت جاودانی را شکستند

مپرسید، ای سبکباران! مپرسید!
که این دیوانه ی از خود به در کیست؟
چه گویم؟! از که گویم؟! با که گویم؟!
که این دیوانه را از خود خبر نیست!

به آن لب تشنه می مانم که ناگاه
به دریایی درافتد بیکرانه
لبی، از قطره آبی تر نکرده
خورد از موج وحشی تازیانه!

مپرسید، ای سبکباران مپرسید
مرا با عشق او تنها گذارید
غریق لطف آن دریا نگاهم
مرا تنها به این دریا سپارید



"فریدون مشیری"
 
باز نشر شد

۰۷ آبان ۹۶ ، ۱۷:۰۰ ۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
تا اَخم کردم مطمئن شد دوستش دارم

تا اَخم کردم مطمئن شد دوستش دارم

رفتم که از دیوانه بازی دست بردارم
تا اَخم کردم مطمئن شد دوستش دارم

واکرد درهای قفس را گفت: مختاری!
ترجیح دادم دست روی دست بگذارم

بیزارم از وقتی که آزادم کند، ای وای!
روزی که خوشحالش نخواهد کرد آزارم

این پا و آن پا کرد گفتم دوستم دارد
اما نگو سر در نمی آورده از کارم!

از یال و کوپالم خجالت می کشم اما
بازیچه ی آهو شدن را دوست می دارم

با خود نشستم مو به مو یادآوری کردم
از خواب های روز در شب های بیدارم

من چای می خوردم به نوبت شعر می خواندند
تا صبح، عکس سایه و سعدی به دیوارم

#مهدی_فرجی
قرار نشد/ فصل پنجم

۰۵ آبان ۹۶ ، ۲۲:۰۰ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان