حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای عشقی ست که مرگ را معنا کند

۱۳۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گلایه» ثبت شده است

دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
خواهشن همه بیانی ها به این سوال جواب بدن

خواهشن همه بیانی ها به این سوال جواب بدن

شمایی که داری این متنو میخونی، خودت و وجدانت! بشین فکر کن! لااقل خداییش یه جواب از روی وجدان به من بده! پی نوشت ها رو لازم نیست بخونین. همین سوال رو جواب بدین لطفا:

میخوام این سوالو اینجور بپرسم. از شما میپرسم؛ شما، بر اساس وجدانتون، بین این دو گزینه، کدومو انتخاب میکنین؟

  1. کسی که دوستت داره (کسی که بهش گفتی دوستش داری و بهش گفتی هستی! و دوستت داره و در گذر زمان، صبر و تحمل و عشق و علاقه و وفاش رو دیدی، دیدی که هر وقت نیازش داشتی، نگفت بعدا! نگفت نه! نگفت حوصله ندارم! و مرد و مردونه پای همه حرفاش وایساد! کسی که ساعتها نشستی و باهاش آینده رو ترسیم کردی!)
  2. کسی که دوستش داری (کسی که تازه اومده، هنوز از عشق و علاقه و صبر و وفاش خبر نداری و فقط دوستش داری!)

پی نوشت: 

وقتی رفت بهم گفت، اگه تو جای من باشی، کدومو انتخاب میکنی؟
کسی که دوستت داره، یا کسی که دوستش داری؟!

اینکه چی بر من گذشته واسه خاطر همین دو نیم خط، بماند!
گفتم: کسی که دوستم داره!
حقیقت رو گفتم ...
شاید بگی مطمئن نبود از تو، از دوست داشتنت! وگرنه چرا باید بره؟
نه! مطمئن بود!
ازش پرسیدم: مگه من چه خطایی ازم سر زده؟ مگه من چه عیبی دارم؟
گفت عیب از تو نیست حامد. هیچ خطایی هم نکردی!
گفتم میدونی دوستت دارم؟
گفت آره.. میدونم!
گفتم میشه بگی من در نظرت چطوری بودم؟
هدفم این بود صفات خوبمو بگه تا شاید خودش به فکر افتاد که چرا؟!
گفت مهربون، قابل اعتماد و موذی!
فکر کنم اون موذی رو به این خاطر گفت که میدونست راه قلبشو بلدم
خب اگه من بلد نباشم، میخواد کی بلد باشه؟!
از عشقم مطمئن بود. اما شاید ... نمیدونم
از اون روز این سوال بیچاره ام کرده: چرا؟!
اگر خودش منو قابل اعتماد میدونست، پس از عشقمم مطمئن بود!
همش فکر میکنم نکنه خدایی ناکرده اتفاق بدی واسش افتاده!
درسته اینجا ازش گله میکنم؛ اما راستش اینا فقط ظاهره
توی دلم براش غوغاست...
نکنه...! خدا نکنه :(


رفتن رو انتخاب کرد تا بهش برسه
موندن رو انتخاب کردم چون دچارش شده بودم
از اون روز نه مهر کسی توی دلم نشست، نه دلم به عشق کسی تپید! 
اصلا اگر غیر از این بود، باید اسم احساسمو عشق نمیذاشتم...
هر جا دو تا عاشق و معشوق دیدم، رفتم به دست و پاشون افتادم که تو رو خدا مثل من نشید! :(
هیچکدومتون اون یکی رو رها نکنه...
شاید تا ابد نیاد، شاید تا ابد نخواد...
اما من نمیتونم منتظرش نباشم :(

من خسته تن از اینهمه تاوان جدایی
ای بی خبر از حالِ من امروز کجایی؟

۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۰۰ ۱۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
شاید به دنیا آمدی تا عشق پاگیرد

شاید به دنیا آمدی تا عشق پاگیرد

آغاز سال بی کسی رو سوگ می گیری
می ترسی از افسردگی های سحرگاهی

حالا که تنهاتر شدی باید بخوابی، چون
از زندگیّ لعنتی چیزی نمی خواهی

وقتی خدای مهربانت زور می گوید
باید از اعماق دلت تصویر برداری

تا لحظه ای که او بخواهد، زنده خواهی بود
تا لحظه ای که او بخواهد، دوستش داری

شاید تناسخ علّت این رنج تاریخیست
شاید به دنیا آمدی تا عشق پاگیرد

سنگینی دردی تمام قرن ها با توست
جان می کَنی، جان می دهی، امّا نمی میرد

داری به جان قصه های کهنه می افتی
با این که خیلی خسته ای تا صبح بیداری

داری برای سرنوشتت شعر می گویی
جامانده ای در یک روال تلخ و تکراری

آغاز سال بی کسی را سوگ می گیری
می ترسی از افسردگی های سحرگاهی

حالا که تنهاتر شدی باید بخوابی چون
از زندگیّ لعنتی چیزی نمی خواهی!

"صنم نافع"

۲۳ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۰۰ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
مواظب قلب آدما باشیم!

مواظب قلب آدما باشیم!

تا حالا شده یه گلدون خیلی خیلی خوشگل توو گل فروشی ببینید و بی دلیل ازش خوشتون بیاد. ناخود آگاه برید تو مغازه و با اون گلدون بیایید بیرون؟
روز اول یه حس خیلی خوب دارید. همش به گل های خوشگل اون گلدون فکر میکنید و اینکه چه فکر خوبی کردید.
یه کم که میگذره گلهاش پلاسیده میشه!
شمام کم کم یادتون میره بهش آب بدید و بهش توجه کنید یا بذاریدش جلوی آفتاب و ...
این کار باعث میشه اون گل هر روز ضعیف و ضعیف تر بشه. تا جایی که شما دیگه دوستش نداشته باشید. دیگه قیدشو بزنید و حتی دیگه بهش آب هم ندید!
یه روز که اتفاقی از کنارش رد میشید، میبینید گیاه زیبای شاداب دوست داشتنیتون، کمرش شکسته و شمام اونو میندازید توو سطل آشغال که با دیدنش عذاب وجدان نگیرید!
حالا رابطه های امروزی هم حکایت همین گلدونه.
یه نفر رو میاریم تو زندگیمون. اولش خوشحالیم. بعدش بهش بی توجهی میکنیم بهش اهمیت نمیدیم. دیگه مثل روز اول قدرشو نمیدونیم و اون تغییر میکنه و ما واسه موندنش نمیجنگیم!
پاش وانمی ایستیم و خوب اونم مسلما کمرش میشکنه!
ما هم واسه اینکه عذاب وجدان نگیریم از دیدن اون آدم با همون حال و اوضاع، رهاش میکنیم بین یه عالمه آدمای جور واجور...
اون آدم بعد شما زنده میمونه ولی [دیگه زندگی نمیکنه] ....


"مینا نسیمى"

۲۲ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۰۰ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
حصار آسمان
جمعه, ۱۷ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
درد نوشت های یک دل ناآرام (باز نشر شده)

درد نوشت های یک دل ناآرام (باز نشر شده)

این درد نوشت ها
نه دلنشین اند نه زیبا
اینها یک مشت حرف زخم خورده ی بغض دارند
که نشانی دردناک
از یک عشق ناکام دارند
و تنها مخاطبشان
غایب است...
آرام میگویم
تا صدای فریادم را
خفه کرده باشم در درون ملتهبم
آسان میگویم
تا کمی از سختی احساسی که
موجودیت مرا انکار می کند
بکاهم...
بخوان و بدان که
این تمام چیزی است که میتوانم
بعد از نبودن تو
به رسم عزاداران بر پا کنم
شکاف کوچکی در قلبم بود که
رو به روی تو به بی انتهایی آسمان باز شد
بعد از اوج گرفتن ها
و رفتن تا بی نهایت ها
از من مخواه که بازگردم
آن هم تنها...
سهم من از فرصتِ فرزانگی تنها یک قلب بود
آن را به نگاهت سپرده ام
آرام باش ای عشق گرم و خونین
امشب رازم را برملا مکن
آری میدانم!
میدانم چه میخوای بگویی
میخوای بگویی از میان این همه آدم
در میان این چشم ها
در فراسوی دنیا و پستی ارزش آن
دلت را به دلی گره زده ای
سودای چشمی تو را دیوانه ساخته
و دل در گرو اندیشه ای والا بسته ای
باشد که راهت ادامه دار
و مقصودت را دریابی...
میخواستم تنها یک چیز بگویم
پس از تمام این گله ها
و در ورای تمام این دلتنگی ها
کسی است که هنوز بودنش را میخواهم
آنقدر که جانم را نمی خواهم...
میخواهد بداند یا نه
بشنود یا نه
ببیند یا نه
من اینجا منتظرم
قول داده ام که گوهر عشقم را نفروشم
و پنهان سازم
تا دست تیرگی ها و زمان به آن دراز نشود
میخواهم بداند
من سر عهدم هستم
تا او سر جایش حاضر باشد
درون قلبم...
و بداند
که جز او، هیچ از دنیا نخواهم خواست
سرانجام روزی وعده دیدار خواهد رسید
و من این بار
دلتنگ تر از همیشه
درست راس قرار عاشقی
خواهم ایستاد
به امید آنکه او
خواهد رسید...
خواهد رسید...
خواهد رسید...

ادامه مطلب...
۱۷ دی ۹۵ ، ۱۷:۰۰ ۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۱۸ ب.ظ حصار آسمان
کاشکی صدای قلبت، نبود صدای قلبم

کاشکی صدای قلبت، نبود صدای قلبم

چقدر حس خوبیه وقتی پایداری و پایبندی خودت رو میبینی. و چقدر حس بدیه وقتی میبینی این پایداری واسه کسی مهم نیست!
حتی ممکنه بخاطرش ازت متنفر هم بشه! از اینکه دست از سر دوست داشتنش بر نمیداری!

جانِ دل، باور کن من فقط دوستت دارم. اصلا تو تنهایی های خودم دوستت دارم. قول میدم دیگه با دوست داشتنم ناراحتت نکنم. فقط میخوام تو تنهاییای خودم، یه چیزی واسه گفتن با اون بالاسریه داشته باشم. چه فرقی میکنه بخوای یا نخوای؟ مگه وقتی شروع کردم به دوست داشتنت، تو خواستی که دوستت داشته باشم؟ بزار من با دیوونگیای خودم خوش باشم...

بهت گفته بودم راه من به سمت تو بی بازگشته! فکر کردی دارم شعار میدم. البته تقصیر تو هم نیست. مردم این روزا همش شعار میدن. نگاشون که میکنی، همشون دانا و زیبا و مغرور و سربلند و غیور و ارزشمند و با احساس و فهیم و با شعور. اما نزدیک که میری، جز یه سایه چیزی نیستن! اما من اونطوری نبودم. شعار ندادم...خدا خودش شاهد احوالم هست...

در نبودت سیگار که نه، فقط آه میکشم! چه میشه گفت؟ چیکار میشه کرد؟ آره من هنوز دوستت دارم. میتونی بازم باور نکنی. اما دیگه واسه از دست دادن هیچی ندارم... گلایه ای نیست. اما غم، هست و هست و هست ...
من تمام شدم. به امید روزی که تو بیای و شروعم کنی...

کاشکی خبر نداشتی، دیوونه نگاتم
یه مشت خاک ناچیز، افتاده ای به زیر پاتم
کاشکی صدای قلبت، نبود صدای قلبم
کاشکی نگفته بودم، تا وقتی جون دارم باهاتم

هیچوقت باهات خداحافظی نکردم. چون میدونم دوباره به هم برمیگردیم. سرزنش نکن این دیوونه رو. با همین فکر و خیاله که سر پا وایسادم! اگر خدایی هست و اگه شاهد ایستادگی منه، مطمئنم دوباره به هم برمون میگردونه...

دعا میکنم تا اجابت بشی
دعا میکنم چون دلم روشنه

  • پیشنهاد میکنم حتما این رو بشنوین: هوس - معین
  • ترانه سرا: هما میر افشار
  • آهنگساز: انوشیروان روحانی
  • سال تولید: 1364
ادامه مطلب...
۱۵ دی ۹۵ ، ۲۰:۱۸ ۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
وقتی دعاها واقعی باشند، اثر دارند...

وقتی دعاها واقعی باشند، اثر دارند...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۱ دی ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۱ نظر
حصار آسمان
شنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
افسرده آن دلی است که از همنفس گرفت

افسرده آن دلی است که از همنفس گرفت

ای عشق! دل دوباره غبار هوس گرفت
از من گلایه کرد و تورا دادرس گرفت

دل باز بهانه ی رفتن گرفت و باز
تا بال و پر گشود سراغ از قفس گرفت

گفتم به هیچ کس دل خود را نمی دهم
اما دلم برای همان هیچ کس گرفت!

افسردگی به خسته دلی از زمانه نیست
افسرده آن دلی است که از همنفس گرفت

لبخند و ریشخند کسی در دلم نماند
هرکس هرآنچه داد به آینه پس گرفت


"فاضل نظری"

۱۱ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۰ ۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۱۰ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
از من شعر می ماند و از او باغ گردویش

از من شعر می ماند و از او باغ گردویش

نشسته در حیاط و ظرف چینـی روی زانـویش
اناری بر لبش گل کرده، سنجاقی به گیسویش

قناری های این اطراف را بی بال و پر کرده
صدای نازک برخورد چینـی با النگویش

مضاعف می کند زیبایی اش را گوشوار آنسان
کـه در باغی درختــی مهربان را آلبالویش

کســوف ماه رخ داده ست یا بالا بلای من
به روی چهره پاشیده است از ابریشم مویش؟

اگــر پیــچ امین الدوله بودم می توانستم
کمی از ساقه هایم را ببندم دور بازویش

تـو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی
یکی با خنده تلخش یکی با برق چاقویش

قضاوت می کند تاریـــخ بیـــن خان ده با من
که از من شعر می ماند و از او باغ گردویش

رعیت زاده بودم، دخترش را خان نداد و من
هزاران زخم در دل داشتم، این زخم هم رویش



"حامد عسکری"

۱۰ دی ۹۵ ، ۱۲:۰۰ ۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ حصار آسمان
اولین مرحله ی عشق دگردیسی بود

اولین مرحله ی عشق دگردیسی بود

قبلِ هر چیز بگویم که من آنم که شبی
تا لبِ پنجره رفت و به اتاقش برگشت
گرچه استادِ هنر دست به رویش نکشید
بالِ پروانه شد و نرم و مُنقَّش برگشت

من همانم که شبی عشق، به تاراجش برد
همچو حلّاج به خاکسترِ تشویش نشست
در سرش سوره ی تکویر مُجَسَم میشد
قبلِ هر زلزله ای در خودش آرام شکست

سیلِ غم بود که از گونه ی خشکش می ریخت
و عزادارِ خودش بود که در خود می سوخت
چشم بر وسوسه ها بست، و چیزی نشنید
گفتنی بود ولی باز دهانش را دوخت

آخرین مانده ی دورانِ اگر کشف و شهود
آخرین مصرع خلقت، که به پایان نرسید
اولین نامه ی تاریخ به امضایِ اَلَست
آن که کوشید ولی حیف به انسان نرسید

آنکه تصمیم گرفت آتشِ بَلوا باشد
وسطِ مغلطه در مغلطه تنها باشد
بین چین است و چُنان طرحِ معما باشد
پاسخِ سوره چو شد، آیه ی آیا باشد

آنکه لیچار شنید از همه و هیچ نگفت
دوش و دوشاب به دوش از همگان دست کشید
گله از هیچکسی هیچ نکرد و نبُرید
تا تهِ حادثه ناخن پسِ بن بست کشید

رو به فقدان خودش تَهی دست پرید
آنکه میدید نشستند خرابش بکنند
خوب میدید به منظور، عزیزش کردند
صفحه از پشت گرفتند کتابش بکنند

آنکه از حلقه ی مفقود، لبی باز نکرد
آنکه از تو سَری و تهمتِ تاریخ گذشت
قدسیان را به لبِ منظره ی هیچ کشاند
آنکه از خاج و صلیب و خطر و میخ گذشت

آنکه نان خواست ولی دود فقط سهمش شد
آنکه از گندمِ آغشته به خون، حیف گذشت
او که دیوانه ی دیوانگیِ پنجره بود
آنکه از عافیتش محضِ جنون حیف گذشت

ادامه مطلب...
۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۳:۵۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۱۱ ب.ظ حصار آسمان
عاشقت بودم و هرگــز نشنیدی، به درک!

عاشقت بودم و هرگــز نشنیدی، به درک!

سعی کردم که بمانی و بریدی، به درک!
کارمان را به غـم و رنج کشیدی، به درک!

به جهنم که از این خانه فراری شده ای
عاشقت بودم و هرگــز نشنیدی، به درک!

میوه ی کال غـــــزل بودم و از بخت بدم
تو مرا هرگز ازاین شاخه نچیدی، به درک!

فرق خرمهره و گوهر تو نفهمیدی چیست
جنس پاخورده ی بازار خریدی، بـــه درک!

دانه پاشیدم و هربار نشستم به کمین
سادگی کردی و از دام پریدی، بــه درک!

عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد
میکشی از تـــــه دل آه شدیدی، بــــه درک!

نوشدارو شدی اما بــه گمانم قدری
دیر بالای سرکشته رسیدی، به درک!


"سوفی صابری"

۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۲:۱۱ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان