حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای عشقی ست که مرگ را معنا کند

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پریشانی» ثبت شده است

جمعه, ۱۰ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
تقصیرخودم نیست، هـوای تو وزیده

تقصیرخودم نیست، هـوای تو وزیده

ای چشم تو دشتی پر آهوی رمیده
انگار که طوفان غـزل در تو وزیده

دریاچه ی موسیقی امواج رهایـی
با قافیه ی دسته ی قوهای پریده

اینقدر که شیرینی و آنقدر که زیبا
ده قرن دری گفتن، انگشت گزیده

هـم خواجـه کنار آمده با زهد پس از تو
هم شیخ اجل دست از معشوق کشیده

صندوقچـه ی مبهـم اسرار عروضی
«المعجم» ازاین دست که داری نشنیده

انگار«خراسانی» و «هندی» و «عراقی»
رودند و تو دریـــای بـه وصلش نرسیده

با مثنــوی آرام مگر شعر بگیرد
تا فقر قوافی نفسش را نبریده

مفعــول ومفاعیل و دل بـــی سروسامان
مستفعل و مستفعل و این شعر پریشان

بانـوی مرا از غـزل آکنده، که هستی؟
در جان فضا عطر ِ پراکنده، که هستی؟

از «رابعـــــه» آیـــا متولد شده ای یا
با چنگ تورا «رودکی» آورده به دنیا؟

درباری «محمود» ی یا ساکن «یمگان»؟
در باده ی مستانی یا جامه ی عرفان؟

اسطوره ی فردوسی در پای تو مقهور
«هفتاد من ِ مثنوی» از وصف تو معذور

ای شعرتـر از شعـرتر از شعـرتر از شعر
من باخبر از عشق شدم، بی خبر از شعر

دست تو در این شهر بر این خاک نشاندم
تا قونیــــه، تا بلـــخ چــرا ریشه دواندم؟

آرام ِ غــزل مثنــوی ِ شــور و جنــون شد
این شعر، شرابی ست که آغشته به خون شد

برگرد غزل بلکه گلم بشکفد از گل
لاحــول ولا قــوة الا  بتغـــزّل

***

بانـــوی تر و تازه تــراز سیب ِ رسیده
بانوی تورا دست من از شاخه نچیده

باید که ببخشید، پریشان شده بودم
تقصیرخودم نیست، هـوای تو وزیده

آشوب غزل هیچ که خورشید هم امروز
در شــرق فرو رفته و از غــرب دمیده

این قصه ی من بود که خواندم که شنیدی
«افسانـــه مجنــــون ِ بـــه لیلی نرسیده»


"مهدی فرجی"

۱۰ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۰ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۸ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد

زندگی درد قشنگیست که جریان دارد

تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد

زندگی درد قشنگیست به جز شبهایش
که بدون تو فقط خواب پریشان دارد

یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند؟
کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد!

خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند
خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد!

شیخ و من هر دو طلبکار بهشتیم، ولی
من به تو، او به نماز خودش ایمان دارد

اینکه یک روز مهندس برود در پی شعر
سر و سریست که با موی پریشان دارد

"من از آن روز که در بند توام" فهمیدم
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد


"علی صفری"

۰۸ دی ۹۵ ، ۱۲:۰۰ ۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
آذر انگار کمی خسته شده از پاییز

آذر انگار کمی خسته شده از پاییز

بغلم کن که هوا سوزِ فراوان دارد
بدن یخ زده ام حالِ پریشان دارد

مثل بیدی تنم از سوز هوا میلرزد
امشب آغوش پر از مهر تو مهمان دارد

لب به روی لب سرما زده ی من بگذار
لبت امشب بخدا مزّه دو چندان دارد

حسرت داغیِ آغوش تو بیمارم کرد
تب من با لب تو چاره و درمان دارد

بغلم کن که در آغوش تو آرام شوم
روح سرگشته ی من میل به طغیان دارد

لحظه ای از من اگر دور شوی میمیرم
بی تو این زندگی اصلاً مگر امکان دارد؟

آذر انگار کمی خسته شده از پاییز
مژده ی آمدن فصل زمستان دارد

مثل آذر که در آغوش زمستان گم شد
بغلم کن که هوا سوزِ فراوان دارد

۲۹ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۰ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۲ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۴ ب.ظ حصار آسمان
من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم

من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم

جای آن دارد که چندی هم، ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم

مو به مو دارم سخنها
نکته ها, از انجمنها


بشنو ای سنگ بیابان
بشنوید ای باد و باران


با شما همرازم اکنون
با شما دمسازم اکنون

ادامه مطلب...
۰۲ آذر ۹۵ ، ۲۲:۳۴ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۶:۴۰ ب.ظ حصار آسمان
دل که می گیرد نمی گوید کجا باید گریست

دل که می گیرد نمی گوید کجا باید گریست

کفر می گویم که ایمان نیز آرامم نکرد
گریه های زیر باران نیز آرامم نکرد
 
خواب می بینم که دنیا با تو شکل دیگری ست
خواب صادق یا پریشان نیز آرامم نکرد

دل که می گیرد نمی گوید کجا باید گریست
گریه کردن در خیابان نیز آرامم نکرد

توی تونل نعره خواهم زد، خدایا با توام
جیغ های در اتوبان نیز آرامم نکرد

ادامه مطلب...
۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۸:۴۰ ۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
بنگر چگونه با خالقت ملاقات خواهی کرد

بنگر چگونه با خالقت ملاقات خواهی کرد

همه از دروغ متنفرند
همه از بی وفایی بیزارند
همه عشق واقعی را می ستایند
همه از دنیا طلبی و پول پرستی و شهوت و شهرت فرار میکنند
همه قابیل را خطاکار میدانند
همه منتظر ظهورند
همه سینه چاک اهل بیت اند
همه نماز شب میخوانند
همه دزدی را حرام و ریا را زشت میشمارند
همه از خود گذشتگی را دوست دارند و آماده اند تا فرصتش پیش بیاید
همه حیا را گوهر باارزش آدمی میدانند
و از چشم های با حیا تقدیر ها میکنند
همه مهربانی را دوست دارند
میخواهند برای کودکان بی سرپرست، پدری و مادری کنند
به گنجشک ها غذا دهند
به یا کریم ها پناه دهند
به پروانه ها خیره شوند
چمن های تازه درآمده را نوازش کنند
درختان را در آغوش گیرند
هیچ یتیمِ درماندهِ فقیرِ بی پناهِ دردمندی در جهان باقی نماند
همه را ببخشند
سربلند و پاکدامن و موفق و "خوشبخت" باشد
اما حاضر نیستند لحظه ای را درنگ کنند و به نوای نسیم گوش دهند
حاضر نیستند اندکی وقت بگذارند تا با وفا، عاشق، پاک دامن، صادق، مهربان، فداکار، دلسوز و با معرفت باشند
و با خود بیندیشند که وقتی همه میمیریم و به سوی خداوندگار یکتا بازمیگردیم؛
دیگر چه جای عجله؟ چقدر دنیا پرستی؟ چقدر بی رحمی و قساوت؟
چرا اجازه نمیدهند فطرت پاک خدا که در درونشان به ودیعه گذاشته شده، خود را به همان اصلی که از آن آمده برساند؟
چرا برای شاد کردن یکدیگر فرصتی ایجاد نمیکنند؟
چرا وقتی عشق، وفا، مهربانی، صداقت، پاکدامنی، حیا و ایثار را دوست دارند، حتی گامی در جهت آنها بر نمیدارند؟
زندگی لحظه ایست و قبل و بعد ندارد
چرا که هر چه گذشت، دیگر باز نمیگردد و آنچه نیامده، ممکن است هرگز نیاید...
تنها همین لحظه است که میتوانی آن را آن طور که "باید" بسازی
تا بتوانی به تمام آنچه دوست داری، جامه عمل بپوشانی
تا فردا و فرداها حسرت گذشته هایت را نخوری و مهربانی و عشق را در همه وجودت پرورانده باشی
آیینه خدا که باشی، خداگونه رفتار خواهی کرد
می بخشی، عشق می ورزی، دوست داری، دلی را نمیشکنی
چشمی را گریان نخواهی کرد، به هیچ کس شری نخواهی رساند
و هیچ کس را در آنچه هست، متوقف نخواهی ساخت
زندگی یعنی همین!
اگر خوشبخت نیستی، بدان که فرصت هایت را برای عشق، مهربانی، صداقت، پاکدامنی، ایثار، دوست داشتن و محبت باخته ای
هنوز هم دیر نیست
بازگرد...
بازگرد به اصل خود
به فطرتی که خدا را در همه جا می جوید
حتی در برگی زرد و دستی پینه بسته و آجری لق در بالای سر دیواری خرابه!
برگرد و با اطمینان برگرد
بدان که میتوانی "انسان" باشی نه "آدم"
"زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست"
هنری که خالق مهربانت در تو به ودیعه گذاشته را هویدا ساز
نگران فردا نباش
زیرا که تو دنیایت را زیادی جدی گرفته ای!
رسیدنی در کار نیست
تنها چیزی که به قطع یقین بدان خواهی رسید، ابتدا مرگ و سپس خداست
که همه بدان خواهند رسید
بنگر چگونه با خالقت ملاقات خواهی کرد


"حصار آسمان"

۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۰۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم

صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم

جانا به غریبستان، چندین به چه می‌مانی
بازآ تو از این غربت، تا چند پریشانی؟

صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم
یا راه نمی‌دانی یا نامه نمی‌خوانی

ادامه مطلب...
۲۹ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۰ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
منم اسیر و پریشان ز یار خود محروم

منم اسیر و پریشان ز یار خود محروم

منم اسیر و پریشان ز یار خود محروم
غریب شهر کسان و ز دیار خود محروم

به درد و رنج فرومانده و ز دوا نومید
نشسته در غم و از غمگسار خود محروم

ادامه مطلب...
۲۹ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۰۰ ۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
تو را می‌بینم و در دست من پیمانه می‌لرزد

تو را می‌بینم و در دست من پیمانه می‌لرزد

دل دیوانه‌ام با دیدن بیگانه می‌لرزد
چه با بیگانه می‌گویی ؟ دل دیوانه می‌لرزد

توان گریه‌ی آرام در ابر بهاری نیست
اگر از های های گریه‌هایم شانه می‌لرزد

ادامه مطلب...
۱۹ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۰۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
برای من تاسف نخورید

برای من تاسف نخورید

برای من تاسف نخورید
چون لیاقت زندگی کردن را دارم و راضی ام
ناراحت آدم هایی باشید که به خودشان می پیچند و
از همه چیز شاکی اند

ادامه مطلب...
۱۷ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۰۰ ۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان