حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۱۰۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ماندن» ثبت شده است

شنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۰ ب.ظ حصار آسمان
جان فدا در رهِ جانانه ی عشقیم هنوز

جان فدا در رهِ جانانه ی عشقیم هنوز

از نظر من؛
بزدل ترین مرد کسیه که عشقو توی یه زن پیدا کنه، بیدارش کنه، ولی نخواد کنارش باشه
نخواد دل بده به دلتنگیاش
نخواد شونه بشه واسه درداش
نخواد بمونه پای عشق و عاشقی کردناش

یادت باشه یه مرد هرگز پا پس نمیکشه
مشکلات هست، درد هست، این روزا چیزی که زیاده، مشکلاته!
اما تا روی دل عزیزترین فرد زندگیت غیرت نداشته باشی، نمیتونی شجاعت کنار زدن اون مشکلاتو پیدا کنی
تسلیم میشی
کم میاری
اون روحش لطیف تره، تحمل دردو نداره، تو کنارش باش
باور کنین دلخوشی زیاده، بخواین که ببینین
مشکلات باید وسیله ای بشه واسه نزدیک تر شدنتون به هم
نه ابزاری واسه دور کردن شما از هم! 
میون مشکلات پای هم بمونین
نزارین حرمت عشق لکه دار بشه ...
 

  • خ نوشت 1: شاید تنها دلخوشی این روزام این باشه که میدونی خیلی دوست دارم :) آدم وقتی غریب میشه، همین دلخوشی میتونه چراغ دلشو روشن کنه. اینم بدون که وایسادم تا آخرش
  • خ نوشت 2: خوشحالم از اینکه تو همونطوری بودی که دلم بهم میگفت. نه عقلم. 
  • خ نوشت 3: حتی اگر به هر دلیلی موندنی نبودی، اینو بدون که یه جایی توی این دنیا یه تکیه گاه امن هست که همیشه هست، فقط واسه تو ... میتونی با خیال راحت بهش تکیه کنی
  • پی نوشت 1: 

    جان به کف؛ خنده به لب، شعله به دل، شور به سر
    جان فدا در رهِ جانانه ی عشقیم هنوز
    #مولانا

  • پی نوشت 2: 

    نسبت عشق به من، نسبت جان است به تن
    تو بگو، من به تو مشتاق ترم یا تو به من؟!
    #فاضل_نظری

  • پی نوشت 3: 

    هزار نامه نوشتم بدون ختم کلام
    حدیث شوق به پایان رساندنش سخت است
    #سجاد_سامانی

  • توضیح: پست های ارسالی امروز، همشون دیشب با زمان بندی ارسال شدن تا در طول روز به صورت خودکار ارسال بشن. مطالب کانال بود که انباشته شده و باید ارسالشون میکردم. البته هنوز تموم نشده. سر فرصت بقیه رو هم میزارم
۲۴ تیر ۹۶ ، ۲۳:۳۰ ۱۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۸ ب.ظ حصار آسمان
از تو این دیوانگی را هدیه دارم هدیه دارم من

از تو این دیوانگی را هدیه دارم هدیه دارم من

دیگر این ابر بهاری جان باریدن ندارد
این گل خشکیده دیگر ارزش چیدن ندارد

این همه دیوانگی را با که گویم با که گویم
آبروی رفته ام را در کجا باید بجویم

پیش چشمم چون به نرمی میخرامی می خرامی
در درونم مینشیند شوکران تلخ کامی

نام تو چون قصه هر شب مینشیند بر لب من
غصه ات پایان ندارد در هزار و یک شب من

روی بالینم به گریه نیمه شب سر میگذارم من
از تو این دیوانگی را هدیه دارم هدیه دارم من

ای نهال سبز تازه فصل بی بارم تو کردی تو
بی نصیب و بی قرار و زار و بیمارم تو کردی تو

غم عشق تو مادرزاد دارم نه از آموزش استاد دارم
بدان شادم که از یمن غم تو خراب آباد دل آباد دارم

ای دریغا ای دریغا از جوانی از جوانی
سوخت و دود هوا شد پیش رویم زندگانی

با خودت این نیمه جان را این دل بی آشیان را
تا کجا ها تا کجا ها میکشانی می کشانی

ای نهال سبز تازه فصل بی بارم تو کردی تو
بی نصیب و بی قرار و زار و بیمارم تو کردی تو

طاقت ماندن ندارم آه ای دنیا خداحافط
میروم تنهای تنها ای گل زیبا خداحافظ

#حسین_صفا
متن آهنگ #ای_دریغا
#محسن_چاوشی

  • این آهنگ بسیار زیبا را می توانید از این لینک دانلود نمایید.
۱۹ تیر ۹۶ ، ۲۱:۳۸ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۱۴ ب.ظ حصار آسمان
تلخی از دست دادن، خیلی بیشتر از به دست نیاوردنه

تلخی از دست دادن، خیلی بیشتر از به دست نیاوردنه

«تلخی از دست دادن، خیلی بیشتر از به دست نیاوردنه. فقط کافیه یه بار تجربه‌اش کنی، دیگه هیچ‌وقت از یادت نمی‌ره.»
«یعنی فراموش نمی‌کنی؟»
«محصل که بودم همیشه با یه‌لا پیراهن می‌رفتم مدرسه و برمی‌گشتم. بهار و پاییز و زمستون هم برام خیلی مهم نبود. صُبای زمستون صدای مادر رو پشت سرم می‌شنیدم که داد می‌زد: «ذلیل نشده، یه چیزی بپوش برو بیرون، سرما می‌خوری و بدبختیش واسه‌ی منه.»
اینکه چله‌ی زمستون کل مسیر رو یخ بزنم تا به مدرسه برسم برام یه حال دیگه‌ای داشت. اینکه وقتی ازم می‌پرسیدن تو سردت نیست و می‌گفتم نه، بهم اعتماد به نفس می‌داد. از همه مهمتر که توی کلاس سر استفاده از چوب لباسی با کسی دعوام نمی‌شد.
اواخر اردیبهشت بود. هوا داشت کم‌کم گرم می‌شد که یکی از بستگان از اون ینگه دنیا بعد از مدتها به ایران اومد. کلی دست و دل‌بازی کرده بود و برای همه سوغاتی آورده بود. از توی اون همه هدیه یه کاپشن پلنگی به من رسید. اینکه اون نمی‌دونست من کاپشن نمی‌پوشم خیلی برام مهم نبود، این عجیب بود که دم تابستون چرا کاپشن برای من آورده؟ شلوارکی، مایویی، کاپشن چرا؟ هرچی هم پدر توضیح می‌داد که اون‌ور کره‌ی زمین الان زمستونه من حالیم نمی‌شدم.
با این حال کاپشن چشمم رو گرفته بود. نمونه‌اش رو ندیده بودم. به اندازه‌ی کل لباسای من جیب داشت. یه زیپ داشت از اینور تا اونور. وقتی می‌پوشیدمش حس می‌کردم زیر لحاف کرسی عزیزجون زندونی شدم.
فردای اون روز کاپشن رو پوشیدم و کیفم رو انداختم روی دوشم و از خونه زدم بیرون. صدای مادرم رو می‌شنیدم که می‌گفت: «بچه مگه تو عقلت کمه؟ اینجوری نرو می‌خندن بهت»
با یه ابهت خاصی وارد مدرسه شدم. صغیر و کبیر داشتن نگام می‌کردن و منم از این توی چشم بودن لذت می‌بردم. بعد از صبح‌گاه از جلو نظامای پی‌درپی صف به صف ما رو فرستادن سر کلاس. خیالم راحت بود برای چوب لباسی قرار نیست با کسی دعوا کنم. اون وقت سال از چوب لباسی بی‌استفاده‌تر هم مگه چیزی بود؟
کاپشنم رو آویزون کردم و سر جام نشستم. توی کلاس هر از گاهی چشم می‌نداختم ببینم کاپشنم سر جاشه یا نه؟ سر هر زنگ تفریح هم با کاپشن، اونم زیر افتاب می‌رفتم توی حیاط مدرسه. اون وضعیت برای همه عجیب بود اما وقتی اجازه نمی‌دادم کسی حتی کاپشنم رو امتحان کنه برای همه معلوم بود که به طرز عجیبی خودخواه و جوگیر شدم. منم که بدم نمیومد. کاپشن انقدر جیب داشت که هر زنگ تفریح دستم رو توی یه جیبش می‌کردم و میومدم بیرو
همیشه دو، سه دقیقه مونده به زنگ آخر، همه کیف به دست، پاشنه کشیده آماده‌ی شنیدن یه تقه بودن که گله‌وار بزنن بیرون و معمولا کسی به کسی رحم نمی‌کرد. مثل هر روز به وحشیانه‌ترین حالت ممکن از مدرسه اومدیم بیرون. به خونه که رسیدم یادم افتاد کاپشنم رو بر نداشتم. یخ کرده بودم، حس از دست دادن توانم رو گرفته بود. نمی‌دونم خودم رو چه طوری به مدرسه رسوندم و مثل دیوونه‌ها می‌کوبیدم به در که یکی در رو باز کنه. بابای مدرسه وحشت زده با زیرشلواری اومده بود دم در که ببینه چه خبره؟ لای در که باز شد حیاط رو دویدم و خودم رو به طبقه‌ی اول رسوندم، پله‌ها رو دوتا یکی رد می‌کردم و توی راهرو پیچیدم به سمت آخرین اتاق که کلاس ما بود. با همه‌ی وجود دعا می‌کردم که وقتی در رو باز می‌کنم کاپشنم رو آویزون شده روی دیوار ببینم. به سرعت خودم رو به کلاس رسوندم، با شونه زدم به در و خودم رو انداختم داخل. چندبار چوب لباسی رو نگاه کردم هیچ اثری از کاپشن نبود. حالا صدای نفس‌هام رو می‌شنیدم. دستم رو به میز گرفتم و روی نیمکت نشستم. خسته و ناامید رفتم سراغ وسایل گمشده، اونجا هم نبود. بابای مدرسه بهم دلداری می‌داد که خودم برات پیداش می‌کنم. مرد که گریه نمی‌کنه.
مثل کسی که همه‌ی زندگیش رو باخته توی خیابون سرگردون بودم. من روزها‌ی زیادی مسیر خونه تا مدرسه رو رفته بودم و برگشته بودم. زمستون، پاییز. اما هیچوقت به اندازه‌ی اون بعدازظهر بهاری احساس سرما نکردم. داشتم عرق می‌کردم و می‌لرزیدم. شاید اگه از اول نداشتمش، اون روز انقدر غصه نمی‌خوردم.
*
راهی رو که دو نفره رفتی، سخته تنها برگردی.
کاش هرگز نمی‌دیدمت، اون‌وقت دل کندن ازت اینقدر سخت نبود.»

 

#پویا_جمشیدی
#دلتنگی_های_احمقانه

۱۸ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۴ ۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۰۷ ب.ظ حصار آسمان
گاهی اوقات مهربان مترادف احمق است!

گاهی اوقات مهربان مترادف احمق است!

احمق انواع مختلفی دارد!
یک نوع احمق داریم که دائما در گذشته اش زندگی میکند!
یک نوع هم هست ، که احمقیتشان به حدیست که با وجود ضربه خوردن دوباره اعتماد میکنند و از یک سوراخ چندین بار گزیده میشوند و درس عبرت هم نمیگیرند!
یک نوع هم داریم که هر چقدر هم بدی ببینند نمیتوانند دوست نداشته باشند!
به آنها میگویند مهربان!
گاهی اوقات مهربان مترادف احمق است!
حالا با خودت تصور کن
احمق نوع چهار که خصوصیات احمق های دیگر را یکجا باهم دارد چقدر باعث عذاب خودش میشود!
میدانی...
آدمها میفهمند که احمقند!
میفهمند که دارند حماقت میکنند
اما زور قلبشان از منطق و عقلشان خیلی بیشتر است...!

 

#المیرا_دهنوی

 

میگما آدم وقتی احساسِ خفگی بهش دست میده و گریه کردن آرومش نمیکنه باید چیکار کنه؟
آره میدونم...
باید یکی باشه نوازشش کنه ،بغلش کنه بگه دیوونه من پیشتم غصه چی رو میخوری،که دلش آروم بگیره...!
خب وقتی همچین کسی نباشه چی؟
اگه تموم آدم های دوروبرت به زندگی خودشون مشغول باشن و تو اون وسط درحال جون دادن باشی ، چطور باید حالِ خودتو خوب کنی؟
اصلا چیزی واسه آدم های تنها ام ساخته شده که بهشون آرامش بده؟
خب اره سیگار چیز خوبیه!
میگما...
اگه کارت از سیگار کشیدنم گذشت
و باز هرشب چشات از اشک کبود شد و دلت آروم نگرفت چی؟
میدونی بنظر من فقط یک کادو میتونه این آدمو سرِ حال بیاره!
یک کادو به بزرگی برگشتنِ آدمِ رفته ی زندگیش...
یا پاک کردنِ خاطراتِ تلخ از حافظه ی کوفتیش...
میگما!
خب اینم که ممکن نیست
بنظرت جز مرگ راه دیگه ای هم میمونه...؟!

 

#المیرا_دهنوی

 

۱۵ تیر ۹۶ ، ۲۳:۰۷ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۶، ۰۵:۴۱ ب.ظ حصار آسمان
نخونید که این پست ارزش خوندن نداره ...

نخونید که این پست ارزش خوندن نداره ...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ تیر ۹۶ ، ۱۷:۴۱ ۱۰ نظر
حصار آسمان
سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۲۰ ب.ظ حصار آسمان
در کنار کسی که نیست زندگی میکنم ...

در کنار کسی که نیست زندگی میکنم ...

دست‌هایم را دور خودم حلقه زدم، حس می‌کردم بعد از مدت‌ها خودم را می‌بینم. سرد بودم، خیلی سرد. انگار سال‌ها کسی از من بیرون رفته باشد.
مادربزرگ همیشه می‌گفت: «ناشکر نباش، ممکن بود اتفاق بدتری بیفتد».
راست می‌گفت. از این بدتر هم می‌توانست اتفاق بیفتد. مثلا اینکه هیچوقت نمی‌آمدی. مثلا اینکه هرگز نمی‌دیدمت. مثلا اینکه حتی یک‌بارهم اسمم را صدا نمی‌زدی. من باید آدم خوشبختی بوده باشم که توانستم با تو قدم زدن را تجربه کنم.
که روزها به تو فکر کردم، که زمانی به من فکر می‌کردی.
نمی‌دانم آدم‌ها دقیقا از چه لحظه‌ای با هم غریبه می‌شوند، نمی‌دانم دقیقا از چه روزی دیگر نگران هم نیستند، اما تو هرچقدر هم که دورتر بروی، هرچقدر هم که نباشی، نمی‌توانی از خاطراتم گم بشوی. من می‌دانم و تو، حالا که می‌روی، دیگر هیچ‌کس نمی‌فهمد که زمانی من، پیدای پنهان در نوشته‌هایت بودم.. بودم!؟
 
«یک روز باید دست خودت را بگیری، آرزوهایت را کنار بگذاری و سال‌ها در کنار کسی که نیست زندگی کنی»

 

#پویا_جمشیدی

 

  • پی نوشت1:

    تنهایی؛
    تنهاترین بلای بودن نیست!
    چیزهای بدتری هم هست مثل دیر آمدن! دیر آمدن!

    #چارلز_بوکفسکی

  • پی نوشت 2:

    نمیخواهد به خاطر من به کل دنیا پشت کنی!
    همین که با آمدنت، به بدترین کابوس زندگی ام تبدیل نشوی، کافیست!

    #ناشناس

  • پی نوشت 3:

    در به در، بی خانمان باش، بهتر است از آنکه روزی
    خانه باشد، سقف باشد، گم کنی همخانه را

    #باقر_دیلمی

  • پی نوشت 4:

    رسول این زمان منم! گواه من، همین که من
    به هر چه دست می زنم بدل به هیچ می شود

    #یاسر_قنبرلو

۰۶ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۰ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۴۴ ب.ظ حصار آسمان
دل به دریای هر چه باداباد

دل به دریای هر چه باداباد

چشم وا کردم از تو بنویسم
لای در باز و باد می آمد
از مسیری که رفته بودی داشت
موجی از انجماد می آمد

 

زندگی از دروغ تا سوگند
خسته از زیر و روی و رودررو
زیر صورت، هزارها صورت
خسته از چهره های تودرتو

 

بی گناه از شکنجه ها زخمی
پشتِ هم اتهام ها خوردن
هق هق از درد و اَلکَن از گفتن
انتهای کلام را خوردن

 

غرقه در موج های پیش آمد
گوشه گوش های دور از من
پشت سکان خدا نشست اما
باز هم ناخدا پرستیدن

 

دل به دریای هر چه باداباد
قایقم را به بادها دادم
ناگزیر از گریز از ماندن
توی شیب مسیر افتادم

 

بادبان پاره ، عرشه بی سکان
قایقم رفت و قبل ساحل مُرد
پیکرش داشت وقت جان کندن
روی گِل ها تلوتلو می خورد

 

دستم از هرچه هست کوتاهست
از جهان قایقی به گِل دارم
بشنو ای شاهِ گوش ماهی ها
دل اگر نیست ، درد و دل دارم

 

چشم وا کردم از تو بنویسم
لایِ در باز و باد می آمد
از مسیری که رفته بودی داشت
موجی از انجماد می آمد

 

با زبان ، با نگاه ، با رفتن
زخم جز زخم های کاری نیست
پای اگر بود، پای رفتن بود
دست اگر هست، دست یاری نیست

 

آسمان هیچِ سربلندی بود
از صعودی که نیست افتادم
لااقل با تو بال وا کردم
زندگی را اگر هدر دادم

 

این منم مردِ تا همین دیروز
مردِ پابند آرزوهایت
مردِ یک عمر عاشقی کردن
لابلای بلند موهایت

 

خاطرت هست روزگارم را ؟
جایگاه مقدسی بودم
وزن یک عشق روی دوشم بود
من برای خودم کسی بودم

 

من برای خودم کسی هستم
دور و بر خورده عشق هم کم نیست
آن که دل از تو برد ، هرکس هست
بندِ انگشت کوچکم هم نیست

 

می شد از خود بگیرمت اما
زورِ بازو به دستم هایم نیست
می شد از رفتنت گذشت اما
جان در اندازه های پایم نیست

 

زندگی سرد بود ... اما عشق
می توانست کارگر باشد
می توان قطب را جهنم کرد
پای دل در میان اگر باشد 

 

خواب دیدم که شعر و شاعر را
هر دو در عذاب می خواهی
از تعابیر خواب ها پیداست
خانه ام را خراب می خواهی

 

دیگر ای داغِ دل چه می خواهی
از چُنین مرد زیر آواری
رد شو از این درخت افتاده
می توانی که دست برداری

 

گفته بودی همیشه خواهی ماند
سنگ بارید ، شیشه خواهی ماند

 

گفته بودی دچار باید بود
مردِ این روزگار باید بود

 

گفته بودی ... ولی نشد انگار
دست از این کودکانه ها بردار

 

گفته بودم نفاق می افتد
اتفاق ، اتفاق می افتد

 

گفته بودم شکست خواهم خورد
از تو هم ضرب شست خواهم خورد

 

گفته بودم در اوج ویرانی
از من و خانه روبگردانی

 

هرچه بود و نبود خواهد مُرد
مَرد این قصه زود خواهد مُرد

 

ماجرا زخم و داستان ها درد
نازنین ! پیچ قصه را برگرد

 

نازنین قصه ها خطر دارند
نقش ها نقشه زیر سر دارند

 

نازنین راه و چاه را گفتم
آخر اشتباه را گفتم

 

گفتم اما عقب عقب رفتی
شب شنیدی و نیمه شب رفتی

 

دیدی آخر نفاق هم افتاد ؟
اتفاق از اتاق هم افتاد !

 

از اتاقی که باز تنها ماند
پر کشیدی و لای در وا ماند

 

چشم وا کردم از تو بنویسم
لای در باز و باد می آمد
از مسیری که رفته بودی داشت
موجی از انجماد می آمد

 

در اتاقی که پیش از این ها
در سرت فکر و ذکر رفتن داشت
در اتاقی که روی کاشی هاش
پشت پاهات آرزو می کاشت

 

لای دیوارها چروکیدم
در نمائی که تنگ تر می شد
هر چه این دوربین جلو می رفت
مرگ من هم قشنگ تر می شد

 

نقش یک مَرد مُرده در فالت
توی فنجان مانده در میزم
خط بکش دور مرد دیگر را
قهوه ات را دوباره می ریزم

 

دردسرهای ما تفاوت داشت
من سرم گرمِ پای بستن بود
نقشه ها می کشید چشمانت
چشم ها چشم دل شکستن بود

 

غوطه ور در سیاه شب بودم
صبح فردای آنچه را دیدن
در خیالم نرفته برمی گشت
هم تو را هم مرا نبخشیدن

 

جای پاهای خیس از حمام
تا اتاقی که رفتنت را رفت
یک قدم مانده بود تا برگرد
یک قدم مانده تا تنت را ... رفت

 

چشم وا کردم از تو بنویسم
لای در باز و باد می آمد
از مسیری که رفته بودی داشت
موجی از انجماد می آمد

 

رفته ای کوله پشتی ات هم نیست
رفتی اما اتاق پابرجاست
گیرم از یاد هردومان هم رفت
خاطرات چراغ پابرجاست

 

لای در باز و سوز می آمد
قلبم آتشفشانی از غم بود
عُقده ها حس و حال طغیان داشت
کنج پاگرد یک تبر هم بود

 

زیر پلکم تگرگ باران بود
در اتاقم هوا که ابری شد
رو به آیینه حرص ها خوردم
کینه ام سینه ستبری شد

 

رو به برفی سپید می رفتم
ردِ پاهات رو به خون می رفت
مثل گرگی که بوی آهو را
عطر موهات تا جنون می رفت

 

تا نگاهی به پشت سر کردم
پشت هر جای پا درختی بود
این درختان هویتم بودند
من ؟ تبر ؟ انتخاب سختی بود ...

 

ترسم از مرگ بیشتر می شد
تا تبر روی دوش چرخاندم
هر درختی که ضربه ای می خورد
زیرِ آوارِ درد می ماندم

 

توی هر برگ ، هم تو هم من بود
ساقه ها ساقِ پای ما بودند
آن تبر حکم قتل ما را داشت
این درختان به جای ما بودند

  

قسمتی از شعر بلند #اتاق
#علیرضا_آذر

۰۶ تیر ۹۶ ، ۱۴:۴۴ ۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۶ ب.ظ حصار آسمان
از دست دارم می‌روم، اصلا حواست نیست!

از دست دارم می‌روم، اصلا حواست نیست!

افتاده‌ام در ابتدای کوچه‌ای بن بست
از دست دارم می‌روم، اصلا حواست هست!؟

بیرون زدم از خاطراتت برف می‌آمد
من گریه کردم آخر این قصه را باید

بعد از تو فکر روزهای آخرم باشم
بعد از تو فکر ضجه‌های دفترم باشم

بعد از تو چشمم دفترم را آبیاری کرد
بعد از تو تهران پابه‌پایم بی قراری کرد

بعد از تو راهی از جهنم رو به من وا شد
بعد از تو بهمن بدترین میدان دنیا شد

بعد از تو دیگر آرزوهایم زمین خوردند
بعد از تو با پای خودم نعش مرا بردند

بعد از تو من زانو زدم، آینده را کشتم
دیوار می‌زد هی خودش را بر سر و مشتم

بعد از تو در من اشتیاق زنده ماندن مُرد
کابوس تنهاتر شدن آینده‌ام را خورد

حس می‌کنم بعد از تو تاریخم دو قسمت شد
می‌خواستم باور کنی در من قیامت شد

از حسرت بازی دستت لای موهایم
از گریه هایم لابه لای آرزوهایم

از بوسه‌های آخرت، از دستِ بر دوشم
از لذت یک دوستت دارم در آغوشم

از من سکوت، از تو سکوت، از عشق پنهانی
لبخندهای زورکی در اوج ویرانی

انگار بغضی در گلویم گم شده باشد
انگار قلبم قسمت مردم شده باشد

انگار خواهم مرد از این کابوس وا مانده
انگار نیمی از وجودم در تو جا مانده

انگار که بازنده‌ام در اوج رویایت
پای پیاده می‌روم از آرزوهایت

از دورتر می‌بینمت این آخرین بار است
دنیا به ما یک زندگی کردن بدهکار است

غمگینم از آینده از تقدیر، غمگینم
دارم تو را در خاطراتم خواب می‌بینم

می‌فهمم این رفتن برایت آخرین راه است
دیوار من از زندگی یک عمر کوتاه است

من رفتنت را با دو چشم بسته‌ام دیدم
از بوسه‌هایت لابه‌لای گریه فهمیدم

قدِّ زمستانی‌ترین روز خدا سردی
تا گریه کردم، گریه کردی.. برنمی‌گردی؟

اسم تو را در شعرهایم خط خطی کردم
وقتی نباشی من به دنیا برنمی‌گردم

باران ببارد آسمان عطر تو را دارد
بغضت گریبان می‌درد تا صبح می‌بارد

لبخند دارم می‌زنم با اینکه دلتنگم
دارم برای زندگی با مرگ می‌جنگم

می‌بوسمت از دورتر این رشته محکم نیست
می‌بوسمت با اینکه لب‌های تو سهمم نیست

می‌بوسمت، می‌بوسمت، تا درد پابرجاست
دلواپسم، دلواپسی از خنده‌ام پیداست

بعد از تو حتی رد شدن از کوچه آسان نیست
حتی برای گریه کردن یک خیابان نیست

این خاطرات لعنتی بعد از تو بی‌رحمند
زانو زدن کنج خیابان را نمی‌فهمند

دارم تو را حس می‌کنم با دستِ در دستم
با هرکه باشی باز هم دلواپست هستم

ای کاش من تنها دلیل بودنت بودم
از سایه‌ات نزدیکتر پیراهنت بودم

حالا من و ، تنها من و تنها دو چشم‌تر
از بی‌قراری‌های عصر جمعه تنها‌تر

لعنت به پایانی‌ترین ساعاتِ هر هفته
لعنت به رویایی که دیگر یادمان رفته

لعنت به آغوشت، به آغوشش، به تنهایی
لعنت به من وقتی که با هر بغض می‌آیی

لعنت به من وقتی هنوز از عطر تو مستم
لعنت اگر در انتظار دیدنت هستم

اصلا مگر راهی برای دیدنت هم هست؟
اصلا مگر حرفی به جز بوسیدنت هم هست؟

اصلا همین حال و همین روز و همین ساعت
اصلا به شبهای بدون بودنت لعنت

باید تو را از راه‌های رفته برگردم
باید نفهمی قاب عکست را بغل کردم

باید تو را از هرچه بود و هست بردارم
باید نفهمی بعد از این هم دوستت دارم

باید نفهمم خنده‌ات بی‌من برای کیست
از دست دارم می‌روم، اصلا حواست نیست!

 

#پویا_جمشیدی

۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۵:۵۶ ۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۲۵ ب.ظ حصار آسمان
از نظر من عشق یعنی این. اگر نخوندی، کامنت نزار لطفا

از نظر من عشق یعنی این. اگر نخوندی، کامنت نزار لطفا

قبل از هر چیزی سلام
بعد از سلام، معذرت بخاطر نبودنم
بعدش میخوام یه چیزی رو بگم و دیگه این حرفا رو تمومش کنم. فکر کنم چکیده تمام حرفام، همین مطلب باشه!

 
در تمام این مدت، هر چی از درد خودم نوشتم، نوشتم تا فقط بگم! همین! نخواستم درد خودمو بزرگ کنم! نخواستم با نشون دادن دردم، ترحم و محبت کسی رو داشته باشم! نخواستم کسی باهام همدردی کنه! نمیخوام در تایید یا رد این متن، کسی چیزی بنویسه! نوشتم مثل تمام گفتگوهای تنهاییم. قبل از اینکه اینجا بنویسم، اونا رو به شاهد کل نجواها گفتم. این یه متن طولانیه، پس اگر حوصله خوندنش رو ندارین، هیچ اشکالی نداره. اما اگر نخوندین، کامنت نگذارین!

 

قبلا با خودم فکر میکردم که اینکه وفادار باشی و کسی درکت نکنه که چرا وفاداری، خیلی سخته!
اما الان کاملا باورم شده که لازم نیست کسی درکم کنه! خیلیا اونو حماقت میدونن! اما وفاداری یه حس شیرینه.
خیلی خوبه به جای اینکه نگاهت دنبال هزاران نفر باشه و قلبت واسه هزاران نفر بتپه، فقط نگاهت دنبال یه نفر باشه و قلبت واسه یه نفر بزنه! اینجوری ثبات روحی و عاطفی داری و تکلیفت با خودت مشخصه! نمیشه بگی که کسی توی زندگیت نباشه! چون خواه ناخواه یکی به حریم ذهنت راه پیدا میکنه!

ادامه مطلب...
۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۲۵ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۳۲ ب.ظ حصار آسمان
به حرمت پاس میدارم تو را ای عشق

به حرمت پاس میدارم تو را ای عشق

آدم بعضی اوقات توی زندگیش یه درسایی میگیره
اما بعد از یه مدت ممکنه یادش بره. ممکنه بازم خطا کنه
بیست و چند سال زندگیم قرین سکوت بوده
قرین سوکتی که مثل یه پرده آشفتگی درونیم رو از همه مخفی کرد
بارها فهمیدم که چقدر این سکوت عالیه
اما مدت چند ماه گذشته رو دیگه نتونستم ساکت باشم
حالا دارم میفهمم اشتباه کردم
گفتم؛ نوشتم تا شاید مشکلی رو حل کنه!
اما شاید ندونسته، مشکلی رو بر مشکلاتم اضافه کرده باشم
به هر حال درد بود و درد بود و درد ...
اما از امروز به بعد دیگه برمیگردم به همون سکوت
چرا که اون سکوت، بهترین جوابه!
وقتی نمیدونی چی بگی، وقتی نمیدونی آینده چی میشه، وقتی نمیدونی چرا
سکوته که میتونه تو رو یه قهرمان نشون بده
شعرها میتونن درد منو بگن
شعرها میتونن آشفتگیای ذهنی منو نشون بدن
پس نیازی به حرف زدن خودم نیست!
دست میکشم تا خدا دست به کار بشه
رها میکنم تا خدا عهده دارش بشه
اما فراموش نمیکنم!
امروز سجاده ای رو از کمد بیرون آوردم که قبلا روش نماز میخوندم
از وقتی رفت، دیگه روش نماز نخونده بودم...
قبلا هم عادت به سجاده نداشتم
همینکه بازش کردم، چشمم افتاد به یه کاغذ که توش یه عهدی نوشته بودم!
عهد کرده بودم تا جون دارم، پایدار این عشق باشم
عهد کرده بودم دلی رو نشکنم، حالی رو آشفته نکنم
یادم نبود اون کاغذو اون توو گذاشته بودم اما هنوز روی عهدم هستم...
زیر همون کاغذ یه عالمه برگ گل محمدی بود
مچاله شده بودن، رنگ و روشون رفته بود، اما هنوز بوی خودشونو داشتن...
چنان عطری توی فضای اتاق پیچید که منقلب شدم
اون گلها، از گل محمدی توی باغچمون چیده شده بود
گلی که دو سال گذشته با عشق مراقبش بودم
اون عطر منو برد به تمام خاطرات گذشته
بی نهایت دلتنگم کرد و الان نمیدونم چی بگم ... 
فقط میدونم عشقی در دلم هست که باید مراقبش باشم
من به اون عشق زنده ام
لیلیِ قصه من هر کجا رفت، سفرش به سلامت
اما من مردِ رفتن نیستم...
تا میتونم دعاش میکنم
این سجاده، دو سال تمام، در سجده هام، نام معشوق رو در گوشش زمزمه کردم...
محاله اینها از یاد خدا بره
سکوت میکنم تا خدا بجای قلب دردمندم حرف بزنه
سوکت میکنم و خلوتم رو فقط با اون خواهم داشت
این عهدی که هرگز نقض نمیشه
با خدای مهربانم ...

ادامه مطلب...
۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۳۲ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان