حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۱۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ماندن» ثبت شده است

سه شنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
ما دو پیراهن بودیم بر یک بند

ما دو پیراهن بودیم بر یک بند

ما دو پیراهن بودیم بر یک بند
یکی را باد برد!
دیگری را
باران هر روز
خیس می کند!
 
#رویا_شاه_حسین_زاده
 
 
این تصویر هم اینک در صفحه اینستاگرام شاعر موجود است : royashahhoseinzade@

۲۵ مهر ۹۶ ، ۰۸:۰۰ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
رفتنت کبریت کشیدن بود!

رفتنت کبریت کشیدن بود!

رفتنت؛
کبریت کشیدن بود
در انبار کاهی که
از چهار طرف در معرض باد است!
خانه را
هم سوخت؛ هم بر باد داد ...
  
#رضا_کاظمی

 

مگر‌چندباز زندگی‌میکنیم که حتی نمیتوانیم در همان بُرهه از زندگی مان عاشق بمانیم و عاشقی کنیم
ما گیجِ دوستت دارم های یک طرفه شده ایم
تا کسی احساسش و خواستنش را به رویمان می آورد
سرد میشویم
جوابِ پیام هایش را یکی در میان میدهیم و
به خود میگوییم همینطور بهتر است. "مگر چند بار زندگی میکنیم که بگذاریم فکرکند احساسی نداریم"
کاش برای یک بارهم که شده
غرورمان را زیر پایمان میگذاشتیم
و به زبان می آوردیم حرف های دلمان را...
زندگی کوتاه تر از آن است که نگوییم "دوستت دارم"
نگاه کن ...
دنیا پر است از دوستت دارم های زنده به گور شده ای که هرگز شنیده نشد!
  
#مائده_زمان

۱۹ مهر ۹۶ ، ۲۲:۰۰ ۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
همیشه میگفت منو هیچ وقت از رفتن نترسون!

همیشه میگفت منو هیچ وقت از رفتن نترسون!

همیشه میگفت منو هیچ وقت از رفتن نترسون!
من همیشه در حال رفتنم، هیچ وقت به هیچ جایی عادت نکردم چون همیشه داشتم میرفتم!
رفتن فعلیه که قدرت میخواد، باید اعتماد به نفس بالایی داشته باشی که بزاری بری و ترک کنی
همینطور هم یه دل بسیار بی رحم!
آدمای دل نازک نمیتونن ترک کنن
نمیتونن برن
نمیتونن کسی رو یه جا تنها بزارن!
من اگه میگم منو از رفتن نترسون، چون من زیادی دیدم رفتن آدمای مختلف رو!
دیگه پوستم کلفت شده
اما خودم هیچ وقت از دل کسی نرفتم
خودم هیچ وقت کسی رو با بی رحمی ترک نکردم!
میدونی چیه؟!
اینا تاوان داره...
یه روز تاوان رفتن ها رو پس میدن
اونایی که میتونستن بمونن اما رفتن!!
 
#محسن_دعاوی

۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۷:۰۰ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
همه رفتن ها که بد نیست

همه رفتن ها که بد نیست

رفتن آدم‌ها، برایمان شبیه غول وحشتناک قصه‌های بچگی‌مان شده است.
بیایم باور کنیم همه رفتن‌ها که بد نیست.
همه رفتن‌ها که فاجعه نیست.
همه رفتن‌ها تیغ نیست که خش بندازد روی نازکای دل ما.
همه رفتن‌ها همیشگی نیست!
بعضی‌ها موقتی می‌روند.
می‌روند تا مدتی خلوت کنند...
گوشه دنج یک کافه بنشینند، زندگی‌شان را با تمام روابط‌شان بالا و پایین کنند و کلی نقشه بکشند برای روزهای نیامده...
همه رفتن برای همیشه را بلد نیستند... نمی‌روند!خیالت راحت
فقط کمی دو‌ر می‌شوند تا تکلیف‌شان را با خیلی چیزها روشن کنند.
یا مثل جنگجوی زخمی از نبرد با خودشان برمی‌گردند یا مثل یک سردار پیروز
هر جور که آمدندو برگشتند ،مرهم باشیم! مرهم باشید!
لازم است یک وقت‌هایی آدم‌ها خودشان را از ما دور کنند.


#فاطمه_بهروزفخر

۱۶ مهر ۹۶ ، ۱۷:۰۰ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
عاقل بودنت احمقانه تر از عشق من بود...

عاقل بودنت احمقانه تر از عشق من بود...

یه شب تو همون پارک همیشگی ،رو همون نیمکت لعنتی به چشمام نگاه کرد و گفت:
این همه قشنگ بودن این رابطه من و میترسونه ... همه چی عین فیلما شده... زندگی واقعی اینجوری نیست که... باید منطقم این وسط یه جایی داشته باشه... من میترسم... اگه نشه چی؟ اگه بعدا جدایی سخت ترشه چی؟

نگاش کردم... وضع من فرق داشت... ترس کجا بود وقتی کل وجودم پر از عشقش بود؟؟ همه ی حسمو ریختم تو چشمامو گفتم:
حیف این همه قشنگی نیست؟؟ با این فکرا خرابش نکن...بزار تجربه کنیم... اگه بکشی عقب حسرتش تا ابد میمونه ها!

قبول کرد...نگاهش پر تردید بود ولی قبول کرد... یه شب دیگه گفت:
این همه عشق تو چشمای تو من و میترسونه...نگام که میکنی تنم میلرزه...!

نمیدونم چه توقعی داشت! اینکه عشقموکم کنم؟؟ احمقانه بود ولی انگار واقعیت داشت!
من پر از عشق بودمو اون پر از ترس ... هرچی من بیشترمیخواستم اون بیشتر میترسید... شاید اگه قبلا بهم میگفتن یکی از دوست داشتن ترسیده ازته دل بهش می خندیدم ولی حالا عذاب شبو روزم شده بود ترسیدن کسی که من از نبودنش وحشت داشتم!
نمیدونم چرا نه خواستن من کم میشد نه ترس اون... آخرش عشقم حریفش نشد و یه شب دیگه تردیدو گذاشت کنار ... مصمم شده بود واسه رفتن... دیگه نشد نگهش دارم... رفت... له شدنمو دید ولی رفت... حتی حاضرنشد قبل رفتن ببینتم... نگفت چرا ولی میدونستم از حس چشام میترسه... ازاینکه پابند نگاهم بشه...
من موندمو دلی که هرکاریش میکردم نمی فهمید به یه ترس لعنتی باخته... تو کتش نمی رفت گاهی وقتا بعضی چیزا شدنی نیست... خیلی گذشت تا قبول کنم رفتنشو... تابفهمم میشه انقدر احمقانه عاقل بود و انقدر بی دلیل رفت... مطمئن بودم برمیگرده... اعتقادم این بود که کساییکه میرن یه روز یه جایی پشیمون میشن و دلتنگ...
اما حالا منم میترسیدم!
میترسیدم وقتی میاد و نگاهش میکنم... وقتی باهاش چشم تو چشم میشم... بازم بترسه... ترسی که این بار بنظرم منطقی بود...
چون هرجور نگاه کنیم سردی نگاه دختری که یه زمان با نگاهش می پرستیدتت ترس داره... اما باز منتظرم!
می دونم که میاد... شاید خیلی دیر... ولی میاد... این بار ترس واقعی رو نشونش میدم...
این بار جلوش وایمیسمو بدون اینکه صدام بلرزه میگم من بچه نبودم... فقط عاشق بودم!
احمق نبودم...فقط میخواستم واسه عشقم بجنگم!
حالا برو ... برو و با منطقی زندگیتو بساز که به خاطرش پا رو عشقم گذاشتی...!
برو و یادت باشه عاقل بودنت احمقانه تر از عشق من بود...


#زهرا_عاصم_آبادی
 
 

شما را به آنچه می‌پرستید قسم می‌دهم،
جرئتِ خوشحال کردنِ یک نفر غیر از خودتان را اگر ندارید
سمتِ رابطه نروید!
باور کنید که:
دوستت دارم‌های بی‌اساستان را صادقانه باور می‌کند
و کاخ رویاهایش را با شما بنا می‌کند!
با بی‌عرضگی‌هایتان زندگی یک نفر را تباه نکنید!
بگذارید از زندگی‌اش لذت ببرد
دورِ رابطه را «با قلمِ قرمز خط بکشید...!»
همین بی‌عرضه بودنتان نابود می‌کند
تمامِ قلب و اعتماد و وجود یک نفر را
از او فاصله بگیرید
از دور نگاهش کنید
همیشه بدست آوردن به معنای خوشبختی نیست...

#مصطفی_ساداتی

  • پی نوشت 1: هرگز از یاد مبر، که ترس ها تعدیل خواهند شد، خواهند شکست و جز غباری بر آیینه، چیزی از آنها باقی نخواهد ماند. اما حسرت بابت انجام ندادن کاری بخاطر ترس از آن، هرگز تعدیل نخواهد شد! بترس اما قدم در راه بگذار چون تا هنگامی که ترس نباشد، شجاعت معنایی ندارد...
  • پی نوشت 2: هر چقدر فکر می کنم گویا من هم بخاطر همین ترس کنار گذاشته شدم! آن هنگام که دوستم دارد و نمی گوید. آن هنگام که از سخنان عاشقانه ام به ذوق می آید و نشان نمی دهد!
  • پی نوشت 3: کمر آدم خم میشه بابت این کارها. نکنید! سخته ساختن یه زندگی. اونم بدون هیچ کمکی و از صفر شروع کردن. اما تا وقتی با هم هستین، هیچ قدرتی در جهان نمیتونه مانع به هم رسیدنتون باشه. خدای مهربان ما سنگدل نیست! اگر توو سختی ها بمونید، خودش راه رو براتون باز میکنه. بیاین باور کنیم اینها مربوط به قسمت و سرنوشت نیست. قسمت با اراده من و تو ساخته میشه! اگر نمیتونین، کسی رو به خودتون دلبسته نکنید! نکنید! خراب نکنید زندگی یکی دیگه رو با بی عرضه بازیاتون!
۱۵ مهر ۹۶ ، ۲۲:۰۰ ۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
آدم هایی که واقعا می روند

آدم هایی که واقعا می روند

آدمهایی که واقعا می روند
هیچ وقت چمدان ندارند ...
این داستانِ کشیدن چمدان از زیر تخت و پرت کردن لباسها از کمد،
فقط مال آدمهایی ست که دیر یا زود یا بر می گردند و یا با آرزوی برگشتن زندگی می کنند!
وگرنه دل بریده بویی از گذشته را هم لایق بردن نمی بیند... آدمهایی که واقعا می روند
صدا به اندازه ی داد زدن ندارند ...
این داستانِ دعواهای بلند و کش دار،منت های بی دنباله، فقط مال آدم هایی ست که بی آنکه بخواهند، می روند...
می روند و اگر قول دادن و خوب شدن را بلد باشی زود برمی گردند وگرنه دل بریده قدر کلمه هم ،هم صحبتِ لایق ندارد!

آدمهایی که واقعا می روند
دنبال خراب کردن چیزهای مانده نیستند ...
جار زدن و رسوایی پیش دیگری فقط مال آدمهاییست
که هنوز به ماندن خود امید دارند
وگرنه دل بریده بخیل ِ هیچ کجای زندگی ِ کسی نیست ... !!!

#عادل_دانتیسم

۱۵ مهر ۹۶ ، ۱۷:۰۰ ۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
خدا آدم های خوب را زود نمی برد!

خدا آدم های خوب را زود نمی برد!

آدمهای خوب همیشه اول داستان لبخند به لب دارند
در عمیق ترین فکرهایشان ، آنجا که دست هیچکس نمیرسد تا از دریای افکارشان بیرونشان بکشد ،باز حواسشان به دوستشان هست که دلش نگیرد
همان هایی که برای بچه‌ای که با دقت از پشت پنجره ماشین بهشان زل زده شکلک در میاورند
آدمهایی که اشکشان دربیاید اشک در نمی‌آورند
خوبها وقتی ازشان تعریف میشود متواضعانه تبسم میکنند
در همه حال حالتان را جویایند و به یادتان هستند ،حتی اگر وقتی که خطاب کنیدشان : "چطوری بی مرام " باز لبخند مهربانانه شان را میزنند و میگویند "کوتاهی از ماست ، حالا اصل حالت چطوره با مرام ؟"
آدمهایی که فدایی شدند برای کس ها و ناکس‌ها
دوست و دشمن فرقی نمیکند
مهربانی در بند بند وجودشان میجوشد
همان ها که لقمه ای اگر هست کوچکترینش سهم خودشان میشود و به هنگام گذر از جایی که پرنده ای در حال غذا خوردن است مسیرشان را کج میکنند که یه وقت نپرد ..
همان ها که پیرمرد دست فروشی را می‌بینند ،بغض میکنند
انها که دوست دارند زودتر از پدر و مادر و عزیزان خود بمیرند نکند که داغِ آنها را ببینند
همان ها که حسادت را بلد نیستند و وقتی خبرِ خوش برای دوستانشان میشوند اشک شوق در چشمهایشان حلقه میزند
آدمهای خوب متهم میشوند به بدی ، به شورش را در آوردن
ندانستم که چون خوبند، بدند
یا چون از خوبی شورش را در‌آورند ، بد شدند
اما هرچه که هست
نابند ، کم‌اند
همان ها که آخر داستان ، وقتی ترک میشوند با وجود شکسته‌‌شده‌شان
با اینکه مقصر نیستند
عذر خواهی میکنند و میگویند ببخش اگر حتی مهربانیم اذیتت میکرد ، دست خودم نبود، لبخند معرکه ات همیشگی ...
آدم های خوب
اول داستان محکومند به مرموزی بابت خنده ها و تبسم‌هاشان
و آخرش خوبی هایشان رنگ دیوانگی به خود میگیرد و با حرف های این و آنی که میگویند : "خلی به قرآن " "انقدر خوب نباش" می‌میرند...
قدیمی ها ندانستند
خدا آدمهای خوب را زود نمیبرد
ما آدمهای خوب را زود میکشیم...

۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۲:۰۰ ۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان