حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۳۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق واقعی» ثبت شده است

دوشنبه, ۳۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۵۸ ب.ظ حصار آسمان
سال نو یعنی تو ...

سال نو یعنی تو ...

الهی
به تقدس تمام لحظات تنهایی
به مهربانی تمام شاخه های گل رز
به خوشرنگی تمامی خوشه های ارکیده
به شکوه حضور عشق در قلبهامان
به تازگی و طراوت همین ساعت
به تمام ساعات پاک عاشقی
به تک تک قطرات اشکم

عزیزم را در پناه خود دار
و او را چنان که خود دانی، محافظت بفرما
سلامتی را به تن و روحش
عشق را به زندگیش
مهربانی را به قلبش و
نوازش را به دستانش تقدیم کن
و دعاهای او را قبل از دعاهای من مستجاب بفرما
چشمانش را تر مکن مگر به اشک شوق
و دستانش را مگیر جز برای یاری
او را در آغوش خود دار و از هر چیز که از تو دورش میدارد، دورتر بدار
با او سخن بگو و همدم تنهایی هایش شو
مگذار غبار غم، روح لطیفش را در بر بگیرد
چرا که او جان من است
و چه بسا جان تر از جان من است
تو خود میدانی که چه در قلب من است

 

و اگر همه این کارها را کردی؛
دیگر آرزویی ندارم....
چرا که او همهِ آرزوی من است
چرا که تو از همه مهربان تری و از تو جز مهربانی انتظاری نیست
یا ارحم الراحمین...

  • عزیزترینم، ارمغان من، سال نو مبارک...
۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۵۸ ۱۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۲۵ ب.ظ حصار آسمان
از نظر من عشق یعنی این. اگر نخوندی، کامنت نزار لطفا

از نظر من عشق یعنی این. اگر نخوندی، کامنت نزار لطفا

قبل از هر چیزی سلام
بعد از سلام، معذرت بخاطر نبودنم
بعدش میخوام یه چیزی رو بگم و دیگه این حرفا رو تمومش کنم. فکر کنم چکیده تمام حرفام، همین مطلب باشه!

 
در تمام این مدت، هر چی از درد خودم نوشتم، نوشتم تا فقط بگم! همین! نخواستم درد خودمو بزرگ کنم! نخواستم با نشون دادن دردم، ترحم و محبت کسی رو داشته باشم! نخواستم کسی باهام همدردی کنه! نمیخوام در تایید یا رد این متن، کسی چیزی بنویسه! نوشتم مثل تمام گفتگوهای تنهاییم. قبل از اینکه اینجا بنویسم، اونا رو به شاهد کل نجواها گفتم. این یه متن طولانیه، پس اگر حوصله خوندنش رو ندارین، هیچ اشکالی نداره. اما اگر نخوندین، کامنت نگذارین!

 

قبلا با خودم فکر میکردم که اینکه وفادار باشی و کسی درکت نکنه که چرا وفاداری، خیلی سخته!
اما الان کاملا باورم شده که لازم نیست کسی درکم کنه! خیلیا اونو حماقت میدونن! اما وفاداری یه حس شیرینه.
خیلی خوبه به جای اینکه نگاهت دنبال هزاران نفر باشه و قلبت واسه هزاران نفر بتپه، فقط نگاهت دنبال یه نفر باشه و قلبت واسه یه نفر بزنه! اینجوری ثبات روحی و عاطفی داری و تکلیفت با خودت مشخصه! نمیشه بگی که کسی توی زندگیت نباشه! چون خواه ناخواه یکی به حریم ذهنت راه پیدا میکنه!

ادامه مطلب...
۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۲۵ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
یه وقتایی حالمو بپرس ... (رمزدار باشه بهتره)

یه وقتایی حالمو بپرس ... (رمزدار باشه بهتره)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۰۰ ۰ نظر
حصار آسمان
چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۲:۱۰ ب.ظ حصار آسمان
پشت بر محراب دل کردن خطاست

پشت بر محراب دل کردن خطاست

عشق را بی معرفت معنا مکن
زر نداری، مشت خود را وا مکن

گر نداری دانش ترکیب رنگ
بین گلها زشت یا زیبا مکن

خوب دیدن، شرط انسان بودن است
عیب را در این و آن پیدا مکن

دل شود روشن زشمع اعتراف
با کس ار بد کرده ای، حاشا مکن!

اینکه از لرزیدن دل آگهی
هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن

زر بدست طفل دادن ابلهیست
اشک را نذر غم دنیا مکن

پیرو خورشید یا آئینه باش
هرچه عریان دیده ای، افشا مکن

ای بس آبادی که بوم یوم شد
بر سر یک مشت گل، دعوا مکن

چون خدا بر تو خدائی میکند
اضطراب از روزی فردا مکن

متحد گردید و طوفان شد نسیم
دوستی با بی سر و بی پا مکن

پشت بر محراب دل کردن خطاست
قامتت را جای دیگر تا مکن

چون به شمعی میرسی، پروانه باش
وز نگاه این آن پروا مکن

پیش بی رنگان که مست حیرتتند
گر دورنگی میکنی، با ما مکن

گر زآب برکه میترسی پریش
دعوی غواصی دریا مکن!


"استاد پریش"

۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۱۰ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۵، ۰۱:۳۲ ب.ظ حصار آسمان
به حرمت پاس میدارم تو را ای عشق

به حرمت پاس میدارم تو را ای عشق

آدم بعضی اوقات توی زندگیش یه درسایی میگیره
اما بعد از یه مدت ممکنه یادش بره. ممکنه بازم خطا کنه
بیست و چند سال زندگیم قرین سکوت بوده
قرین سوکتی که مثل یه پرده آشفتگی درونیم رو از همه مخفی کرد
بارها فهمیدم که چقدر این سکوت عالیه
اما مدت چند ماه گذشته رو دیگه نتونستم ساکت باشم
حالا دارم میفهمم اشتباه کردم
گفتم؛ نوشتم تا شاید مشکلی رو حل کنه!
اما شاید ندونسته، مشکلی رو بر مشکلاتم اضافه کرده باشم
به هر حال درد بود و درد بود و درد ...
اما از امروز به بعد دیگه برمیگردم به همون سکوت
چرا که اون سکوت، بهترین جوابه!
وقتی نمیدونی چی بگی، وقتی نمیدونی آینده چی میشه، وقتی نمیدونی چرا
سکوته که میتونه تو رو یه قهرمان نشون بده
شعرها میتونن درد منو بگن
شعرها میتونن آشفتگیای ذهنی منو نشون بدن
پس نیازی به حرف زدن خودم نیست!
دست میکشم تا خدا دست به کار بشه
رها میکنم تا خدا عهده دارش بشه
اما فراموش نمیکنم!
امروز سجاده ای رو از کمد بیرون آوردم که قبلا روش نماز میخوندم
از وقتی رفت، دیگه روش نماز نخونده بودم...
قبلا هم عادت به سجاده نداشتم
همینکه بازش کردم، چشمم افتاد به یه کاغذ که توش یه عهدی نوشته بودم!
عهد کرده بودم تا جون دارم، پایدار این عشق باشم
عهد کرده بودم دلی رو نشکنم، حالی رو آشفته نکنم
یادم نبود اون کاغذو اون توو گذاشته بودم اما هنوز روی عهدم هستم...
زیر همون کاغذ یه عالمه برگ گل محمدی بود
مچاله شده بودن، رنگ و روشون رفته بود، اما هنوز بوی خودشونو داشتن...
چنان عطری توی فضای اتاق پیچید که منقلب شدم
اون گلها، از گل محمدی توی باغچمون چیده شده بود
گلی که دو سال گذشته با عشق مراقبش بودم
اون عطر منو برد به تمام خاطرات گذشته
بی نهایت دلتنگم کرد و الان نمیدونم چی بگم ... 
فقط میدونم عشقی در دلم هست که باید مراقبش باشم
من به اون عشق زنده ام
لیلیِ قصه من هر کجا رفت، سفرش به سلامت
اما من مردِ رفتن نیستم...
تا میتونم دعاش میکنم
این سجاده، دو سال تمام، در سجده هام، نام معشوق رو در گوشش زمزمه کردم...
محاله اینها از یاد خدا بره
سکوت میکنم تا خدا بجای قلب دردمندم حرف بزنه
سوکت میکنم و خلوتم رو فقط با اون خواهم داشت
این عهدی که هرگز نقض نمیشه
با خدای مهربانم ...

ادامه مطلب...
۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۳۲ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
شرمنده بابت تاخیر

شرمنده بابت تاخیر

سلام خدمت تمام همراهان و دوستان گرامی. اول از همه باید بگم که هفته های اینجا یکی دو ماه بلکه هم بیشتر طول میکشه! پس در واقع من هیچ تاخیری نداشتم! بلی ^-^

از اینجا فاصله گرفتم به یه دلایلی. اول اینکه امتحان داشتم و وقت براشون نداشتم و هیچی هم نخونده بودم! باید از اینجا فاصله میگرفتم. دوم اینکه خواستم کمی از اینترنت فاصله بگیرم تا با حال بدی که فقط خدا ازش خبر داره، کمی مقابله کنم. سوم اینکه این اواخر اینترنت خیلی قطع و وصلی داره! اصلا نشد ده دقیقه نتم وصل باشه، تا اومدم یه چیزی بنویسم یا جواب کامنتی رو بدم، فورا قطع شد! زنگ هم میزنی، میگن مشکل از خودته!! آخه خیر سرم یه کارشناس آی تی هستم! میشه ندونم مشکل از منه یا از اونا؟! منم دیگه حوصله نداشتم توی اون وضعیت بیام اینجا! و دلیل آخر هم اینکه توی دو هفته گذشته، دو نفر از اقوام نزدیکمون به رحمت خدا رفتن! خدا روحشون رو شاد کنه. تا همین چند روز پیش، درگیر کار و بارشون بودیم و وقت کافی نبود ... 

میتونم بگم که در زمینه عشق به تعادل سیدم! نه دیگه از اومدن کسی ذوق میکنم و نه از رفتن کسی ناراحت میشم! تازگیا هم پی بردم که برای پیش بردن اهدافم فقط به دو نفر نیاز دارم. یکیش خدای عزیزتر ز جانم. اون یکی هم خودم! پس دیگه نیازی ندارم دل به کسی ببندم! و من موندم چرا اینهمه مدت خواستم دل ببندم؟! چرا خواستم کسی دوستم داشته باشه؟! وقتی کسی نمیخوادت، یعنی خوب نیستی دیگه! پس سعی میکنم لااقل در نظر خدا بنده خوبی باشم که اگر اون منو بپذیره، دیگه از رد شدنم توسط این آدمای نامرد، هراسی ندارم! فقط دلخوش به اینم که خدا داره همه چیزو میبینه! دلخوش به اینم که مرامم بهم اجازه نداده غیر از دعا در حق معشوق، کاری بکنم. دلخوش به اینم که خدا تمام دعاهامو شنیده و به وقتش به تمام دعاهام جواب میده ...

خواستم کسی رو جای جانان قلبم بزارم. یا لااقل اونو بندازم دور! اما نتونستم کسی رو جای عزیزِ جانم بزارم! اولش گویا راحت بود. اما بعدش دیدم هیچی به هیچی نمیخوره. درسته اونی که تمام وسعت قلبمو گرفته، رفته! اما از اینکه حداقل واسه چند روز سعی کردم یکی رو جاش بزارم، احساس شرم میکنم! احساس بی ریشگی! وفاداری در این حالت معنا نداره اما واسه من خیلی معنا داره. مهم نیست اون میبینه وفامو یا نه و اصلا براش ارزشی داره یا نه! مهم وجدان، شرافت، انسانیت، صداقت و وفاست که نباید فراموش بشن. مدتهاست دعاهام براش پر سوز تر شده و این یعنی بیشتر از قبل دوستش دارم... چیکار کنم؟ نمیشه دیگه! شاید خدا اصلا خواسته تا ابد تنها باشم! فقط چند روز خواستم بدون عشقش زندگی کنم! از این خواستن، توبه! از وقتی دوباره بهش برگشتم، انگار زندگی به من برگشت. هنوز یه روز بدون جانم زندگی نکردم... هوز نشده یه روز از خواب بلند بشم و فورا نیاد توی فکرم...

اگر عزیز دل بنده خواست باشه، خب باشه، جاش هنوزم محفوظه و تا ابد محفوظ خواهد بود... اگرم نخواست که خدا کنه هر جا هست به سلامت باشه... همین... گله ای هم نیست... میخوام بدونه هنوزم دوستش دارم اما ازش خیلی گله ها دارم...!

چند کلمه با عزیز عزیز تر ز جان:
نمیدونم این نوشته ها رو میخونی یا نه. شاید بهتره بگم، بعیده نخونی! میخونی... میخوام بدونی، اینجا وسط این قلب خسته، جای توئه! فقط تو! باور کن اگر نیای، تا ابد خالی میمونه! روزگارم بهتر شده، چون دارم با عشق تو زندگی میکنم... چه راست گفت شاعر: [ آرزوی وصل از بیم جدایی بهتر است] وقتی معلوم نیست تا کی زنده ام و وقتی زندگی دنیا سرگرمی و فریبی بیشتر نیست، دلیلی نداره این غم ها رو جدی بگیرم و اجازه بدم زشتی های این دنیا روی قلبم تاثیر بزارن!

یه قلب پر از محبت دارم، تقدیم به تو، میخوایش یا نه، مهم نیست. مهم اینه که توی آزمون محبت قبول بشم! حاضر نیستم ازت دست بکشم! مطمئن باش [مطمئن باش [مطمئن باش [مطمئن باش]]] میتونستم بارها و بارها جای تو رو به دیگری بدم! اما چیزی که منو از این کار منع کرد، خیلی فراتر از منطق و عقل بشره! بهش میگن پایبندی، بهش میگن وفا! ربطی هم به مرام آدما نداره! چرا که این کار، احترام به عشقه... پس به این قلب احترام بزار و هیچوقت تنهایی من رو پای بی کس بودنم نزار! نگو که دیگری میتونه جامو بگیره، نگو عادت میکنی، نگو کم کم سرد میشی... اگه این عشق توی دست یه آدم بود، این امکان وجود داشت! اما این عشقو به دستای خدا سپردم و خدا بهترین محافظت کنندگانه و میدونم از چیزی که بهش سپرده بشه، خوب حمایت میکنه... امیدم به خدا برگشته و تمام توانمو به کار میبندم تا بالاخره سوز دلم کارگر بشه و باورامو دوباره بسازه ...

باز مثل همیشه حافظ جوابمو داد. من همونم. یه عاشق سمج و یه دیوانه واقعی... و خودتم میدونی که دیوونه ها به دوستاشون نیاز دارن ...!

گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم، اَلحُکمُ لِلّه

آیین تقوا ما نیز دانیم
لیکن چه چاره، با بخت گمراه؟

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم
یا جام باده یا قصه کوتاه

من رند و عاشق در موسم گل
آن گاه توبه؟ استغفرالله!

مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا، آه از دلت، آه

الَصَبرُ مُرٌّ وَ العُمرُ فانی
یَا لَیتَ شعری حَتَّامَ اَلقاه

حافظ چه نالی، گر وصل خواهی؟
خون بایدت خورد در گاه و بی‌گاه

۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۰۰ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
تا دل بهانه گیرد اندر پیِ نگاهت

تا دل بهانه گیرد اندر پیِ نگاهت

ما را توان خریدن حتی به تار مویی
در خاک و خون کشیدن با غلغل سبویی
 
تا من شدم به عالم رسوا ز عشق و مستی
یارا روا نباشد بر ما که عیب بجویی

تا دل بهانه گیرد اندر پیِ نگاهت
جانم توان گرفتن حتی به تار مویی

چون گفتیم ببر دل در مسلخی چو مرغک
حقست که این جفا را با دیگران مگویی

روحم که بی قرارست در حسرتِ جمالت
با دل چرا نسازی وز عشق هم نگویی

بستم چو دل به زلفی جز زلف و عارضت ار
دلخون شوم چو مجنون گر این خطا نشویی

ای دل چو در خیالت نقشی ز یار آمد
باید که عهد بندی جز آن گل نبویی

آواره گر شدم من در حسرتش چو مرغی
زنهار که با شباهنگ راهی چنین نپویی


"(ک) شباهنگ"
[لینک به وب شاعر]

۰۴ دی ۹۵ ، ۱۵:۰۰ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۳ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
نوبتِ ما هم می شود!

نوبتِ ما هم می شود!

عزیزِ نداشته ام؛
اندکی صبر...
نوبتِ ما هم می شود!
میرسد وقتِ عاشقی کردنمان...
به رخ میکشیم تمامِ دوست داشتنمان را
نوبتِ بازیِ آنهاست فعلا
بیا بنشینیم و تماشایشان کنیم!


"علی قاضی نظام"

۰۳ دی ۹۵ ، ۱۷:۰۰ ۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۱۲ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس

دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس

به چشمان پری رویان این شهر
به صد امید می بستم نگاهی
مگر یک تن از این ناآشنایان
مرا بخشد به شهر عشق راهی

به هر چشمی به امیدی که این اوست
نگاه بی قرارم خیره می ماند
یکی هم، زین همه نازآفرینان
امیدم را به چشمانم نمی خواند

غریبی بودم و گم کرده راهی
مرا با خود به هر سویی کشاندند
شنیدم بارها از رهگذاران
که زیر لب مرا دیوانه خواندند

ولی من، چشم امیدم نمی خفت
که مرغی آشیان گم کرده بودم
زهر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم

امید خسته ام از پای ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ی دیدار و پرهیز
رسیدم عاقبت آن جا که او بود

"دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس"
ز خود بیگانه، از هستی رمیده
از این بی درد مردم، رو نهفته
شرنگ ناامیدی ها را چشیده

دل از بی همزبانی ها فسرده
تن از نامهربانی ها فسرده
ز حسرت پای در دامن کشیده
به خلوت، سر به زیر بال برده

"دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس"
به خلوتگاه جان، با هم نشستند
زبان بی زبانی را گشودند
سکوت جاودانی را شکستند

مپرسید، ای سبکباران! مپرسید!
که این دیوانه ی از خود به در کیست؟
چه گویم؟! از که گویم؟! با که گویم؟!
که این دیوانه را از خود خبر نیست!

به آن لب تشنه می مانم که ناگاه
به دریایی درافتد بیکرانه
لبی، از قطره آبی تر نکرده
خورد از موج وحشی تازیانه!

مپرسید، ای سبکباران مپرسید
مرا با عشق او تنها گذارید
غریق لطف آن دریا نگاهم
مرا تنها به این دریا سپارید



"فریدون مشیری"

۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۰ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۹ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
داغِ عشقِ تو به جان دارم و می دانی تو

داغِ عشقِ تو به جان دارم و می دانی تو

ای گل تازه که بویی زِ وفا نیست تورا
خبر از سرزنش خارِ جفا نیست تورا

رحم بر بلبلِ بی برگ و نوا نیست تورا
التفاتی به اسیران بلا نیست تورا

ما اسیرِ غم و اصلا غمِ ما نیست تورا
با اسیرِ غمِ خود رحم چرا نیست تورا؟

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جانِ من این همه بی باک نمی باید بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشت و گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد؟
به جفا سازد و صد جُور برای تو کشد

شب به کاشانه اغیار نمی باید بود
غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود
یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه خونِ منِ زار نمی باید بود
تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

من اگر کشته شوم باعث بدنامی تُست
موجب شهرت بی باکی و خودکامی تُست

دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
جز تو کس در نظرِ خلق مرا خوار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستم ها دگری با منِ بیمار نکرد
هیچکس این همه آزارِ من زار نکرد

گر زِ آزردنِ من هست غرض مُردن من
 مُردم، آزار مکش از پیِ آزردن من

جانِ من سنگدلی دل به تو دادن غلط است
بر سری راهِ تو چون خاک فتادن غلط است

چشمِ امّید به روی تو گشادن غلط است
رویِ پُرگرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست زِ کوی تو ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غمِ عاشق زارت باشد
چون شود خاک، بر آن خاک گذارت باشد!

ادامه مطلب...
۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۰ ۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان