حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای مرگی ست که عشق را معنا کند

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق واقعی» ثبت شده است

جمعه, ۱۲ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس

دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس

به چشمان پری رویان این شهر
به صد امید می بستم نگاهی
مگر یک تن از این ناآشنایان
مرا بخشد به شهر عشق راهی

به هر چشمی به امیدی که این اوست
نگاه بی قرارم خیره می ماند
یکی هم، زین همه نازآفرینان
امیدم را به چشمانم نمی خواند

غریبی بودم و گم کرده راهی
مرا با خود به هر سویی کشاندند
شنیدم بارها از رهگذاران
که زیر لب مرا دیوانه خواندند

ولی من، چشم امیدم نمی خفت
که مرغی آشیان گم کرده بودم
زهر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم

امید خسته ام از پای ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ی دیدار و پرهیز
رسیدم عاقبت آن جا که او بود

"دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس"
ز خود بیگانه، از هستی رمیده
از این بی درد مردم، رو نهفته
شرنگ ناامیدی ها را چشیده

دل از بی همزبانی ها فسرده
تن از نامهربانی ها فسرده
ز حسرت پای در دامن کشیده
به خلوت، سر به زیر بال برده

"دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس"
به خلوتگاه جان، با هم نشستند
زبان بی زبانی را گشودند
سکوت جاودانی را شکستند

مپرسید، ای سبکباران! مپرسید!
که این دیوانه ی از خود به در کیست؟
چه گویم؟! از که گویم؟! با که گویم؟!
که این دیوانه را از خود خبر نیست!

به آن لب تشنه می مانم که ناگاه
به دریایی درافتد بیکرانه
لبی، از قطره آبی تر نکرده
خورد از موج وحشی تازیانه!

مپرسید، ای سبکباران مپرسید
مرا با عشق او تنها گذارید
غریق لطف آن دریا نگاهم
مرا تنها به این دریا سپارید



"فریدون مشیری"

۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۰ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۹ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
داغِ عشقِ تو به جان دارم و می دانی تو

داغِ عشقِ تو به جان دارم و می دانی تو

ای گل تازه که بویی زِ وفا نیست تورا
خبر از سرزنش خارِ جفا نیست تورا

رحم بر بلبلِ بی برگ و نوا نیست تورا
التفاتی به اسیران بلا نیست تورا

ما اسیرِ غم و اصلا غمِ ما نیست تورا
با اسیرِ غمِ خود رحم چرا نیست تورا؟

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جانِ من این همه بی باک نمی باید بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشت و گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد؟
به جفا سازد و صد جُور برای تو کشد

شب به کاشانه اغیار نمی باید بود
غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود
یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه خونِ منِ زار نمی باید بود
تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

من اگر کشته شوم باعث بدنامی تُست
موجب شهرت بی باکی و خودکامی تُست

دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
جز تو کس در نظرِ خلق مرا خوار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستم ها دگری با منِ بیمار نکرد
هیچکس این همه آزارِ من زار نکرد

گر زِ آزردنِ من هست غرض مُردن من
 مُردم، آزار مکش از پیِ آزردن من

جانِ من سنگدلی دل به تو دادن غلط است
بر سری راهِ تو چون خاک فتادن غلط است

چشمِ امّید به روی تو گشادن غلط است
رویِ پُرگرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست زِ کوی تو ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غمِ عاشق زارت باشد
چون شود خاک، بر آن خاک گذارت باشد!

ادامه مطلب...
۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۶:۰۰ ۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۹ ب.ظ حصار آسمان
این خیلی مهمه که تو عشق رو شناختی!

این خیلی مهمه که تو عشق رو شناختی!

دایی جان ناپلئون سریالی نام آشناست. حتما خیلی هاتان هم دیده اید.
قسمت پایانی اش یک سکانس دارد در آن عمو اسدالله دارد برای سعید از زن سابقش می گوید.
و اینکه چطور زنش با عبدالقادر بغدادی رفت و او را تنها گذاشت...

اسدلله میرزا خطاب به سعید: منم یه روزگاری مثل تو بودم، احساساتی، زود رنج…
اما روزگار عوضم کرد. جسم آدم تو کارخونه ننه آدم درست میشه، اما روح آدم تو کارخونه دنیا.
اسدلله میرزا: تو قضیه زن گرفتن منو شنیدی؟
سعید: یه چیزایی میدونم. یعنی شنیدم که شما زن گرفتی و بعد طلاقش دادی.
اسدلله میرزا: به همین سادگی؟! زن گرفتم، بعد طلاقش دادم؟

اسدلله میرزا: من ۱۷، ۱۸ سالم بود که عاشق شدم.
سعید: عاشق کی؟
اسدلله میرزا: یه قوم و خویش دور. نوه عموی همین فرخ لقا خانم سیاه پوش…
عشقای بچگی و جوونی دست خود آدم نیست. بابا ننه ها بچه هاشونو عاشق هم می کنن.
از بس به شوخی اون به این میگه عروس من. این به پسر اون میگه داماد من.
همین جور هی تو گوش آدم فرو می کنن. بعد به سن عاشق شدن که میرسی، میبینی عاشق همون عروس بابا ننت شدی.
اما همین بابا ننه ها وقتی فهمیدن، روزگار منو اون دخترو سیاه کردن…

اسدلله میرزا: بابای اون برای دخترش یه شوهر پولدار تر از من پیدا کرده بود؛ بابای منم برای پسرش یه عروس اسم و رسم دار تر!
 منتها ما از رو نرفتیم. اونقدر کتک خوردیم و فحش شنیدیم تا خسته شدن و مجبور شدن ما دوتارو به هم بدن.

اسدلله میرزا: دو سال تموم حتا فکر یه زن دیگم به کلم نیافتاد.
دنیا، آخرت، خواب، بیداری، گذشته، آینده و هرچیز دیگری برای من تو وجود اون زن بود.
خود اونم یه سالی ظاهرا با من همین حال و هوا رو داشت. اما یواش یواش من به چشمش عوض شدم.

سعید: شما که خیلی همدیگرو دوست داشتین. چرا اینجوری شد؟
اسدلله میرزا: یه رفیق داشتم، همیشه می گفت: سال اول که زن گرفتم، زنم انقدر شیرین بود که می خواستم بخورمش.
اما سال سوم پشیمون شدم که چرا همون سال اول نخوردمش…
حوصله ندارم برات بگم چرا… چطور شد.
فقط برات میگم که از سال دوم اگه از اداره یه راست می اومدم خونه و جای دیگه نمی رفتم
زنم خیال می کرد جایی ندارم که بردم!
اگه به زن دیگه ای نگاه نمی کردم، خیال می کرد عرضه ندارم!
یادته چند دفعه از من پرسیدی این عکس کیه؟ [عکس یه عرب]

سعید: همین دوستتون.
اسدلله میرزا: همیشه بهت گفتم یکی از دوستان قدیمیه. اما این دوست من نبود، نجات دهنده من بود…
سعید: نجات دهنده شما؟
اسدلله میرزا: بله، نجات دهنده من…
تصدقت بشم من.

اسدلله میرزا: زن من با همین عرب نتراشیده نکره گذاشت فرار کرد!!
سعید: فرار کرد؟
اسدلله میرزا: اوهوم…
سعید: شما هیچ کاری نکردید؟
اسدلله میرزا: طلاقش دادم…
رفت زن همین عبدالقادر بغدادی شد!

سعید: این مرتیکه زنتونو دزدیده، شما عکسشو قاب کردین، گذاشتین جلو چشمتون؟
اسدلله میرزا: تو هنوز بچه ای…
اگر تو دریا غرق شده باشی و اون لحظه که جون داره از تنت در میره
یه نهنگ پیدا بشه، نجاتت بده، شکلش از ستاره های سینمام خوشگل تر میاد!
عبدالقادر کهیر المنظر همون نهنگه که به نظر من از مارلین دیتریش هم خوشگل تره!

سعید: حالا چرا عاشق عبدالقادر شد؟
اسدلله میرزا: من با ظرافت با زنم حرف می زدم، عبدالقادر با زمختی و خشونت!
من روزی یه بار حموم میرفتم، عبدالقادر ماهی یه بار!
من با نهار حتا پیازچه هم نمی خوردم، عبدالقادر یه کیلو یه کیلو سیر و ترب سیاه می خورد!
من شعر سعدی می خوندم، عبدالقادر آروغ می زد…
اونوقت تو چشم زنم من بیهوش بودم، عبدالقادر باهوش!
من زمخت بودم، عبدالقادر ظریف…
فقط به گمونم عبدالقادر مسافر خوبی بود!
دست به سفرش محشر بود!
یه پاش اینجا بود، یه پاش سانفرانسیسکو…

سعید: عمو اسدلله، چرا اینارو برا من تعریف کردی؟
اسدلله میرزا: ذهنت باید یه کمی روشن بشه. چیزایی رو که بعدا خودت خواه نا خواه می فهمی، میخوام زود تر به تو بفهمونم…
سعید: یعنی میخواین بگین لیلی هم مثله…
اسدلله میرزا: … نه نه نه همچین مقصودی نداشتم. فقط می خواستم بگم
اگه لیلی با پوری رفت، تو چیز مهمی گم نکردی!
اگر قرار باشه یه روزی بخاطر عبدالقادر بغدادی یا موصلی ولت کنه، چه بهتر که از الان با پوری بره!
عشق تو بزرگتر از همه عشقاست. من شک ندارم.
"برای این که اولین عشق توئه"

اسدلله میرزا: ام یه چیزی بهت بگم.
اینجا لیلی خیلی مهم نیست!
این خیلی مهمه که تو عشق رو شناختی!
این مرز مرد شدنه!

ایرج پزشکزاد - دایی جان ناپلئون

۰۸ آذر ۹۵ ، ۲۲:۲۹ ۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۳۵ ق.ظ حصار آسمان
اینجا همون تجلی گاه عشقه!

اینجا همون تجلی گاه عشقه!

بعد از خداحافظی با نازنین، دقیقا ساعت 6 غروب بود. غروب یه روز پاییزی! احساس دلتنگی عجیبی داشتم. احساس میکردم تمام دنیا روی قلبم داشت سنگینی میکرد. هر چند تصمیمم رو گرفته بودم اما تصمیمم گفتن و رفتن بود! نه اینکه بخوام بگم و امید داشته باشم که بهم بله بگه! خودم رو کم میدیدم و نمیخواستم فرصتی به قلبم بدم! یجورایی با خودم لج کرده بودم! با خودم گفتم آخه کی به من دل میبنده؟! آخه کی حاضره با من راه بیاد؟! کی حاضره دیوونگی هامو قبول کنه؟! خودمو آماده کرده بودم که احساسمو بگم و یه نه قاطع بشنوم و واسه همیشه برم پی کارم!

با همین فکرا بغض کم کم توی گلوم جمع شد. رفتم وضو گرفتم. صدای اذان مغرب از هر طرف شنیده می شد. ایستادم تا نماز بخونم. بغضم شکست و گریه امونم نداد. یاد عشق شکست خورده قدیمی افتادم. یاد اون گذشتن معصومانه و اون احساس بی دفاع افتادم. یاد تمام شبایی که زیر پتو آروم آروم اشک ریختم برام زنده شد. یاد تمام حسرتا و شکستا و محرومیتا و سختیای زندگیم افتادم! اونقدر گریه کردم که شاید در تمام عمرم اونقدر گریه نکرده بودم. نماز مغربم رو با گریه خوندم! حس و حالم یه حس عادی و زمینی نبود!

باید جای من می بودی تا بدونی اون لحظه چه حالی داشتم! حالی داشتم که از اون بهتر رو تا حالا ندیده بودم. احساس میکردم توی بغل خدام. احساس میکردم اینجا همون تجلی گاه عشقه. همون جایی که خدا کشون کشون منو به اونجا آورده بود تا عشق رو در قلبم زنده کنه! به صدای قلبم گوش کردم و قلبم میگفت این دوست داشتن و عشق، اشتباه نیست! قلبم میگفت این درست ترین کاریه که در تمام عمرت میتونی بکنی! به گفته قلبم اعتماد کردم. به گفته استیو جابز، در برابر قلب شما، منطق، مرگ، عقل، زمان، مکان، پول و غیره، همه در درجه بعدی اهمیت قرار میگیرن! قلب شما از همشون مهمتره!

بعد از نماز مغرب نشستم با خدا راز و نیاز کردم. گفتم و گفتم. تمام دلشکستگی سالای قبل اومده بود یادم. احساس میکردم خدا منو تا اینجا کشونده تا مثل یه مادر مهربون بیاد منو توی بغلش بگیره و بهم بگه، عزیزترینم! نترس! من که هستم! خودم تا اینجا آوردمت! خودم این حسو تو قلبت گذاشتم! خودم خواستم دوستش داشته باشی و خودم از اینجا به بعدش رو باهاتم! تصمیمم رو محول کردم به خدا. دعا کردم. دعاهایی که به اجابت همشون مطمئنم. چرا که با یه قلب شکسته و یه چشم گریون و یه سینه ملتهب و داغدار اونا رو از خدا خواسته بودم. خالصانه و بی پرده. بدون نفع جویی یا طمع. بدون کینه و حسادت و هوس. پاکِ پاک.

  • پی نوشت: این یه داستان واقعیه ...
۰۸ آذر ۹۵ ، ۰۹:۳۵ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۵ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
چراغی در دلم

چراغی در دلم

چراغی در دست
چراغی در دلم
زنگار روحم را صیقل می دهم
آینه ای برابر آینه ات می گذارم
تا از تو ...
ابدیتی بسازم ...

"احمد شاملو"


نمی دانم کدام درد بزرگتر است!
دردی که بی پرده تحمل میکنی؛
یا دردی که بخاطر ناراحت نکردن کسی که دوستش داری؛
توی دلت میریزی و تاب می آوری!

"پل آستر"


  • پی نوشت: سعی کردم تا حد امکان دردهام رو اینجا بنویسم و پیش کسی که دوستش دارم حرفی نزنم. امیدوارم وظیفه یه عاشق واقعی رو به سرانجامش رسونده باشم. حالا حالاها مونده تا کم بیارم. قلب من نامهربانی و شکستن رو بلد نیست. این کارها در مرام من نیست...
۰۵ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۰ ۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
تلاش برای مرگ یک عشق

تلاش برای مرگ یک عشق

آهای آقای محترم، خانوم محترم، انسان عزیز! میخوام چند کلامی باهاتون حرف بزنم.
این متن یکم طولانیه، و کسانی میتونن اون رو کامل بخونن که باهاش برخورد داشتن! چون براشون آشناست! اما از همه خواهش میکنم کامل بخونن!
روی صحبت من با همه ست! واقعا اینا رو نمیشه نگفت!
این پست، یه چیز شخصی نیست که نخواین نظر بدین! یه بحث عمومی و متاسفانه موضوع روز جامعه ما!
واقعا متاسفم واسه جامعه ای که توش دم از اسلام میزنن ولی هیچکس بویی از اسلام نبرده!
خیلی خطرناکه توی جامعه ای انسانیت و وفا بشه استثنا!!


متاسفانه آقا پسرا و دختر خانومایی که نامزد یا همسر دارن، دلشونو صد در صد به یارشون نمیدن!
بارها شاهد بودم که چطور با اینکه دختری یا پسری نامزد داره، باز هم تونسته با دیگری رابطه برقرار کنه!
دستش تو دست اینه، به این قول موندن داده، اما توی دلش به هزاران نفر دیگه فکر میکنه! با هزاران نفر روابط داره!

ادامه مطلب...
۲۷ آبان ۹۵ ، ۲۰:۰۰ ۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۵۰ ب.ظ حصار آسمان
بچه که بودم فکر میکردم فقط زنبورها نیش میزنند

بچه که بودم فکر میکردم فقط زنبورها نیش میزنند

" بچه که بودم فکر میکردم فقط زنبورها نیش میزنند .. "
بزرگ شدم
دیدم ، شنیدم و یاد گرفتم
نه!
آدمها نیش میزنند ...

ادامه مطلب...
۱۸ آبان ۹۵ ، ۲۳:۵۰ ۱۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
چهارشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۳۷ ب.ظ حصار آسمان
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

این متن یه دل نوشته نسبتا طولانیه. پس اگه حوصله خوندنش رو ندارین، هیچ اشکالی نداره. همین که به اینجا سر زدین، خیلی ممنونم. ولی اون دو تا فیلم انتهایی رو ببینین.

ادامه مطلب...
۱۲ آبان ۹۵ ، ۲۳:۳۷ ۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۵، ۰۶:۵۰ ق.ظ حصار آسمان
تا عاشقشی، ازش ناامید نمیشی

تا عاشقشی، ازش ناامید نمیشی

اگه عاشق کسی باشی، تا عاشقشی، ازش ناامید نمیشی
مگه اینکه یه جایی دیگه بِبُری! محبتت تموم بشه!
وگرنه تا این محبت باشه، پاش وامیستی!

ادامه مطلب...
۲۹ مهر ۹۵ ، ۰۶:۵۰ ۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
حصار آسمان
سه شنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۲۰ ب.ظ حصار آسمان
ما چه میدانستیم دل هر کس، دل نیست

ما چه میدانستیم دل هر کس، دل نیست

ما چه میدانستیم دل هر کس، دل نیست (1)

من عاشقی کردم، تو اما سرد گفتی:
از برف اگر آدم بسازی، دل ندارد! (2)

ادامه مطلب...
۲۷ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۰ ۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
حصار آسمان