حصار آسمان

حصار آسمان در پهنه بی کران آبی رنگ خود جویای رنگی ست که عشق را معنا کند

۲۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات» ثبت شده است

پنجشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
آن قدر ترا نفس می کشم تا پیدایت کنم

آن قدر ترا نفس می کشم تا پیدایت کنم

تو را در کدام خاطره جا گذاشتم
در کدام کنج دلم پنهانت کردم
که پیدایت نمی کنم
حتی در این شب
که بی تابم
گیسوانت را نفس بکشم
بیا دوباره به همان خانه برگردیم
که چراغش را روشن گذاشتیم
و پنجره اش باز بود
رو به بهارنارنج همان اتاق
که تو را در آن شناختم
تا خودم را فراموش کنم
آن روزها
چقدر برای پرواز آسمان داشتیم.
آن قدر ترا نفس می کشم
تا پیدایت کنم
دست های تو هنوز
بوی لیموی تازه می دهد.

#نیلوفر_لاری_پور
از کتاب: بی من فروغ نخوان
 
اینکه مثل سابق چیزی نمینویسم، دلیل بر این نیست که حرفی نیست...
هست. اما بی نهایت خسته ام از گفتن هایی که هیچ گاه دردی را دوا نکرد
و اینکه، نوشته های من، وقتی او نخواندشان، مگر ارزشی دارند؟
مانند خود من، اگر او نخواهدم ...
میدانی؟
راستش بغض دارم ...اما دیگر مهم نیست

۱۱ آبان ۹۶ ، ۲۲:۰۰ ۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
پنجشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
در من هنوز لبخندی هست

در من هنوز لبخندی هست

آلبومی قدیمی ام،
در زیرزمین خانه ای کلنگی
که واحدهایش را پیش فروش کرده اند.
در انتظار دستی جامانده در اعماقم
که آجرها نمی گذارند
خاطره ای فروریخته را ورق بزند
نجاتم بده!
در من
هنوز لبخندی هست
که می تواند چیزی یادت بیاورد
 
#لیلا_کردبچه

۱۱ آبان ۹۶ ، ۱۲:۰۰ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
حصار آسمان
يكشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
هر زمان از عشق پرسیدند، گفتم آه، عشق

هر زمان از عشق پرسیدند، گفتم آه، عشق

هر که جز من بود از دیدارمان مأیوس بود
همتم را رود اگر می‌داشت اقیانوس بود
 
رد شدی از بین ما دیوانگان و مدتی‌ ست
بحثمان این است: آهو بود یا طاووس بود؟
 
خواب دیدم دستهایم خالی از گیسوی توست
خوب شد با عطر مویت پا شدم، کابوس بود
 
عطر گیسوی رهایی آمد و آزاد کرد
پادشاهی را که در زندان خود محبوس بود
 
هر زمان از عشق پرسیدند، گفتم آه، عشق...
خاطرات بی‌شماری پشت این افسوس بود
 
#سجاد_سامانی
از کتاب #ایما

۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۲:۰۰ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
یه سری آدم ها هستن که نمیشه ازشون گذشت

یه سری آدم ها هستن که نمیشه ازشون گذشت

رفته وخودتم میدونی که امیدی نیست به برگشتنش...
همه میگن
"نمیفهمی ولت کرده... نمیفهمی دوست نداشت که رفت...؟"
اما تو می فهمی...
می فهمی رفته که با یکی دیگه بسازه دنیاشُ اما
دلت نمیاد بگذری از دوست داشتنش
معتادی به خواستنش
نبودنشُ حتی، با بودنِ احدی حاضر نیستی عوض کنی...
می فهمی که رفته، می فهمی که راهی برایِ برگشتش نیست اما
حیفت میاد خاطره هاشو دوربریزی
وابسته ای به خاطره هاش
خود آزار نیستی اما دلت نمیاد بگذری از این همه حـس، ازاین همه عشق
داغون میشی اما
شیرین میشه دهنت از یادآوریِ بوسه هاش و تند تر میتپه دلت از بعضی خاطره هاش....
بعضی نبودن ها هستن
که آدم نه که نتـونه
نمیخـواد که باورشون کنه
نمیخواد که قبول کنه تمومِ اون روزایِ قشنگ
دیگه تبدیل شدن به به مشت خاطـره...
یه سری دوست داشتنـا هستن
که آدم حیفش میاد بگذره از قشنگیشون
حیفش میاد کنارشون بذاره
یه سری آدم ها هستن که نمیشه ازشون گذشت
حتی اگه برن
حتی اگه نباشن

#فاطمه_صابری_نیا

۱۷ مهر ۹۶ ، ۱۷:۰۰ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
جمعه, ۱۶ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۰۰ ق.ظ حصار آسمان
دفتر شاعر برای او مزار کوچکی ست...

دفتر شاعر برای او مزار کوچکی ست...

رفتن ما اتفاق ناگوار کوچکی ست
بازمی گردیم روزی، روزگار کوچکی ست

می گذاری گاه دور از تو جهان را حس کنم
لطف یا قهر است این؟! دورم حصار کوچکی ست

با مرور دوستی هایم به من اثبات شد
هر که جز تو دوستم شد، دوستدار کوچکی ست

در تو من دنبال چیزی ماورای شهرتم
شاعرت بودن برایم افتخار کوچکی ست

من برای عشق می میرم، برای شعر نه!
دفتر شاعر برای او مزار کوچکی ست...

چون "عطارد" گرد تو بیش از همه چرخیده ام
سوختم، شکر خدا عشقت مدار کوچکی ست

بارها از پیش رویت رد شدم صیاد پیر
می پسندیدی نمی گفتی شکار کوچکی ست

بعد ساعت ها نگاه و ذوق و ترس و شرم و شک
انتظار یک تبسم، انتظار کوچکی ست

با دعا شاید به دست آوردمت؛ چون با دعا
دستکاری کردن تقدیر کار کوچکی ست

#کاظم_بهمنی

۱۶ تیر ۹۶ ، ۱۰:۰۰ ۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۲۷ ب.ظ حصار آسمان
هیچ راهی برایِ رفتن نیست

هیچ راهی برایِ رفتن نیست

روی پیشانیم سیاه شده
دستمال سپید مرطوبم
دارم از دست می روم اما
نگرانم نباش! من خوبم!

هیچ حسّی ندارم از بودن
تیغ حس می کند جنونم را
دارم از دست می دهم کم کم
آخرین قطره های خونم را

در صفِ جبرِ خاک منتظرم
اختیار زمان تمام شود
زندگی مثل فحش ارزان بود!
مرگ باید گران تمام شود!

از سرم مثل آب می گذرد
خاطرانی که تلخ و شیرین است
زندگی را به خواب می بینم
مرگ، تعبیر ابن سیرین است!

در سرت کلّ خانه چرخیدن
توی تقدیر، در به در گشتن
هیچ راهی برایِ رفتن نیست
هیچ راهی برای برگشتن

خودکشی بر چهارپایه عشق
مثل اثبات، دال و مدلولی است
نگرانم نباش ... من خوبم
مرگ یک اتفاق معمولی است!


"یاسر قنبرلو"

۲۹ آذر ۹۵ ، ۱۹:۲۷ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
حصار آسمان
دوشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ حصار آسمان
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

هر چه انسان تر باشیم، زخم ها عمیق تر خواهند بود!
هر چه بیشتر دوست بداریم، بیشتر غصه خواهیم خورد! بیشتر فراق خواهیم کشید! و تنهایی مان بیشتر خواهد شد!
شادی ها لحظه ای و گذرا هستند. شاید خاطرات بعضی از آنها تا ابد در یاد بماند. اما رنج ها داستانش فرق میکند! تا عمق وجود آدمی رخنه میکند! و ما هر روز با آنها زندگی میکنیم. انگار که این خاصیت انسان بودن است!

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
"اوریانا فالاچی"

پی نوشت: شاید ارزششو داشته باشه که با تحمل این درد ها، همچنان انسان بمونیم!

۱۰ آبان ۹۵ ، ۲۳:۰۰ ۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱
حصار آسمان